جمعه ۱۴ اوت ۲۰۰۹

آخر شد

به مناسبت پایان ماه ها خدمت سربازی...

در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

دوشنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹




با آخرين بچه هاي معاونت اجتماعي كرمانشاه و با علي مرادي. هرچند كه دير آمد
ولي با بودنش و دركي متقابلي كه داشت، روزها خوشايند تر مي گذشت. متشكرم علي.

علي رضاي شاهمحمودي؛ مي خواهد با عوض كردن قسمت اول فاميلي اش و اضافه كردن امام (امام محمودي) به همه جا برسد. (تا كور شود هر آنكه نتواند ديد)

جمعه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۹

تصاویری از رفقایم در آخرین راند ها

با شهرام چشمه نور در دارالقرآن عقیدتی، ساده انگاری ست اگر درباره اش از روی قیافه اش قضاوت کنی!

با شهرام غلامی در حیاط معاونت اجتماعی. یکی از همخدمتی هایی که گاهی از کارهایش آنقدر می خندنم و قه قهه می زنم که همه صورتم از اشک خیس می شود.



تایپ نوشته های یک سرباز – راند پنجم

تایپ نوشته های یک سرباز – راند پنجم

به نام خدا
ــــــــــــــــ

به سربازهای " پایه بالا" می گفتم . اونایی که ماه ها از من جلوتر بودن ...
- چه حسی داری از اینکه 86 روز از خدمتت باقی مونده ...؟..
حالا خودم، با کمتر از 70 روزِ باقی مانده ، به سوالی که می پرسیدم فکر می کنم ...
- هیچ حسی ندارم، جز اینکه این هفتاد روز مثل 700 روز جلوی چشامه ...
این روز شماری چه فایده ای دارد؟ وقتی می دانم که حس و حالم بعد از تمام شدن این هفتاد روز چیست؟
چیست؟
سالهاست که بعد از هر موفقیتی؛ برآورده شدن آرزویی، به سرانجام رسیدن هدفی، آواری از افسردگی سرم خراب می شود.
برای به سرانجام رساندن کار بزرگی، زحمت کشیده ام. پر از ولع و شور و شوق بودم تا موفق شوم و رویا پردازی کردم که بعد از موفقیت چه می شود! ولی به محض اینکه تمام می شود، موفق می شوم، به آرزوی موقتی که داشتم؛ می رسم، افسردگی ِ بی وقتی خوشحالی ام را می گیرد و حس مایوسانه ای جانشینش می کند.
- چی شد؟ اونهمه شور و شوق برای چی بود؟ آخرش که چی؟ ...
دانشگاه قبول شدم. زحمت زیادی کشیده بودم و برایش شب نخوابی ها کرده بودم. قبول شدم. با بهترین رتبه و نمره. همان دانشگاه دلخواه و همانی که آنجا درس خواندن برایم رویا بود. ولی از همان شبی که نتیجه قبولی ام را روی سایت دیدم؛ حالم عوض شد. تمام یک هفته ای را که تا ثبت نام باقی بود، به خودم که می آمدم، می دیدم که گوشه ای نشسته ام و به جایی خیره مانده ا م. عزیزانم نگرانم شده بودند ...
- تو چِـت شده ؟ مگه فکر و ذکرت رفتن به این دانشگاه نبود؟ پس چته؟ ...
پدرم می گفت.
- همه دردم اینه که نمی دونم چم شده پدر؟ .. می دونم ته ِ دلت آرزوت بود که منم مثل بچه های دیگه بودم ... مثل پسرحاجی فلانی ... اگه دلم نمی خواد دانشگاهو ادامه بدم ؛ لا اقل بیام پیشت کار کنم و یه باری از رو دوشت بردارم ... کار کنم... پول در بیارم ...یه زنِ اهل بگیرم ... عروس دار بشی ... بچه دار بشم ... به یاد بچه گی های من با نوه هات بازی کنی ... دست زن و بچمو بگیرم و هر چند روز یه بار بیایم سرت خراب شیم ...بیای خونم و نوه هات از سرو کولت بالا برن ... بهشون پول بدی تا برن بستنی بخرن و دور از چشم مادر با هاشون بستنی بخوری ...حسابی نا امیدت کردم... می دونم ...
به پدرم نمی گفتم . کاش اینقدر راحت بودم که می گفتم...
- ولی اینا منو راضی نمی کنه پدر ... اینا اون چیزی نیست که من می خوام ... مگه من چند سال عمر می کنم که بیام و مثل آدمای دیگه زندگی کنم ... شاید بگی "مگه تو چند سال عمر می کنی که بخوای یه طور دیگه زندگی کنی ولی آخرش نشه " ...
فصل پر اضطراب امتحان های دانشگاه. روزی که صبحش امتحان نفس گیری در پیش بود و من با همه خوانده هایم احساس می کردم که چیزی نمی دانم. با خودم می گفتم که بعد از ظهر فردا، بعد از امتحان، چه حس خوبی خواهم داشت! بهترین بعد از ظهر همه عمرم.
آن بار سنگین که از روی دوشم برداشته می شد؛ خستگی به سرخوشی غالب می شد و در روحم رسوخ می کرد.
- تا حالا شده حس کنی روحت خسته ست؟ ...
از خیلی هاپرسیده ام و همه قبل از اینکه فکر کنند و جواب بدهند نیشخند تمسخر آمیز زده اند...
- ای بر اون روحت ...
رفقا می گفتند و قه قهه می زدند.
این حس بازی ها ... اینهمه به حس و حال بها دادن ها ... هر بویی، هر صدایی، هر منظره ای، هر آب و هوایی، احساسی را منتقل می کند ... این حس ها، من و امثال من را از همه رانده .ترسانده.پرانده.

صد روزگی:
هم خدمتی گروهبانی که چند ماهی از من جلوتر بود، روزی دیدم که یک جدول صد خانه را روی کاغذ کشیده بود و مقابل چشم من یکی از خانه هایش را سیاه کرد ...
- این چیه کیوان ؟ ...
لبخند غرورآمیزی زد و گفت ...
- صد روز از خدمتم باقی مونده ...
چقدر دلم خواست که من هم این حس را تجربه کنم. حس باقی مانده 100 روز از خدمت.
کیوان تمام کرد و رفت. وقتی صد و پنجمین روز از خدمت را می گذراندم ، شایعه کسر یک ماه از خدمت افسران وظیفه به واقعیت پیوست و آرزوی 100 روزگی به دلم ماند.

خدا رو شکر. به خاطر این یک ماه. به خاطر آن دو ماه قبل که کسر شد.
... و انسان موجود حریص و ناسپاسی است.
ـ امیر مهدیان ـ
عصر جمعه
88/2/25

جمعه ۸ مهٔ ۲۰۰۹

پنجشنبه ۲۳ آوریل ۲۰۰۹

بهاریه 88

به نام خدا

بهاریه 88

از کسی نشنیده ام ولی ایمان دارم که خدا پی بهانه می گردد برای یخشیدن. بخشیدن هم به معنای عطا کردن و هم به معنای عفو نمودن.

از آن خدایی که من می شناسم ،جز این انتظار نمی رود.

دعای سال تحویل هم جزء همان بهانه هاست. شبهای قدر؛ساعات نیاز؛ ... سال تحویل.

- گوش کنید ملائکه... این بنده مرا صدا می کند ... پنهانی ... در دل ... این بنده را می شناسید ...؟ ...

و ما دعا می کنیم.

به نگاه هایی چشم می دوزم که یک چشم به ساعت تحویل سال دارند و چشم دیگر خیره به ماهی تنگ. زمزمه می کنند. گاهی چیزی را بلند می گویند و گاهی آنچه که خجالت می کشند یا جرات به زبان آوردنش را ندارند؛ زیر لب.

می دانند که می شنود. شاید چشم شان هرگز به "سمیع الدعا"ی قرآنش نخورده باشد ولی اگر ذره ای به این شنیدن شک می کردند؛ می گفتند ؟

انتظار سال ِ بدون ناملایمات؛ سراسر خوش و خرمی و خوشبختی؛ از یک ذهن واقع بین بر نمی آید. شادی و غم کنار هم معنا پیدا می کند. تیم فوتبالی که همیشه می برد، حوصله از سر می برد. اما بردی که بعد از یک باخت بدست آید، سر شوقت می آورد.

اما اینها به معنای به استقبال خطر رفتن نیست. منتظر ناگواری ها بودن کار ما نیست و از ما هم بر نمی آید. همین که روز ها و آینده ای که بتوان به آن دل خوش کرد؛ در انتظارمان نیست و به بودنش هم امیدی نداریم، برایمان کافی ست. کار ما این است که پیش آمده را بپذیریم. اگر به کام بود لذت دنیا را همان بدانیم و خدایی تمامش کنیم ولی خدای ناکرده اگر ناگوار بود چه ؟ آنوقت است که آن "خدایی" تمام کردن به وقت خوشی به کار می آید. حتی اگر هیچ وقت چشمت به آیه "عسی عن تکرهو شی و هو خیرلکم، عسی عن تحبو شی و هو شر لکم" { چه بسیار از پیشامدی کراهت داشته اید ولی خیرتان در آن است و به انجام کاری اشتیاق دارید ولی شری در انجام آن نهفته است} نخورده باشد ولی همان خدا یاوری می کند و نجات پیدا می کنیم.

..................................

سالی که گذشت با خدمت سربازی آغاز شد. اگرچه به اجبار بود و اکراه ولی راهی شدم. حاصلش آشنایی های شیرین بود. رفقای آموزشی و رفقایی که بعد ها آشنا شدیم.

"معاونت اجتماعی" لطف خدا بود. می گویم چرا. آموزشی که تمام شد؛ در انتظار تقسیم، باید در انتظار سرنوشت دیگری می نشستم. گفتند سفارش می کنیم، گفتم نه. گفتند با فلانی صحبت کنیم، گفتم نه. در دل عهد بسته بودم و برای اولین بار در همه عمرم می خواستم، فقط و فقط به خدا توکل کنم.

"معاونت اجتماعی انتظامی" جایی بود که من رفتم و آنها هم همه کار کردند تا مرا به خدمت بگیرند. جایی که هم خدمتی های دیگرم غبطه می خوردند.

تا به اینجا، سراسر خوشی و خرمی سپری نشد. روزهایی هم آمدند که سراسر عذاب بودند. نمی گذشتند ولی از آنجایی که صبور و جان سخت شده بودم، می گذراندم. از همان اول به لطف خدا، عزیز شدم. چون به کار می آمدم . خنده هایی که از لبم نمی افتاد هم بی تاثیر نبود.

راند به راند می گذشت. یک راند زمین می خوردم و راند دیگر، جان می گرفتم و زمین می زدم.

......................

وحید و امیر؛ تحفه خدمت در شهر بودند. آمدند و وقتی یکدیگر را هم علاقه یافتیم، همراه شدیم. خدمت آسانتر شد. از علاقه ها می گفتیم و می گذراندیم. اگرچه یکجا خدمت نمی کردیم ولی با پیگیری وحید و همراهی ما، انجمنی ادبی هنری کوچکی تشکیل دادیم و سرگرم شدیم.

"کندو" بهانه دلتنگی هایمان شد. با خود ذوق و شوق نوشتن آورد. اگرچه کوچک و بی ادعا بودیم ولی شنیدیم که آوازه مان در ادبیات شهر پیچیده است.

" salam, jalase 1shanbe, saate 4:30, kafe kandu " وحید به همه sms می داد. نوشته هایمان را جمع و جور می کردیم و می رفتیم. بالنده می شدیم تا جایی که از شاعر داستان نویس ساختیم .

.....................

"تعدیلی" ام آمد. یعنی اینکه بعد از یکسال خدمت در شهر زادگاه باید باقی خدمت را در مناطق مرزی غرب کشور می گذراندم و به احتمال قوی "قصر شیرین". نه نگفتم. اگرچه دلم با ماندن بود. از آنجایی که خدا عزتم داده بود، رئیس و همکارانم به هر دری زدند تا از رفتنم جلوگیری کنند. نه اینکه از روی دوست داشتن. دوستم داشتند ولی نه آنقدر که به خاطرم خودشان را با روسا طرف کنند.

من به کارشان می آمدم و ماندنم به سودشان بود.

........................

"کندو" رو به سردی می رود. دستمان به نوشتن نمی رود و همه هم دردیم. علاج دردمان و راه شکوفایی دوباره، هم محفلی های جدید است و یک چیز.

........................

به لطف خدا، هجدهم اردیبشهت ماه رسماً سرباز معاونت اجتماعی شدم و بیشتر از دو هفته طول نکشید که زمام امور اتاقمان اطلاع رسانی ِ معاونت اجتماعی انتظامی استان کرمانشاه- را به دست گرفتم.

از بولتن اخباری که هرروز از مرفوک 110 می گرفتم، خبر، گزارش و مصاحبه تهیه می کردم و روی سایت ناجا قرار می دادم. خبرهای تایید شده را برای مطبوعات می فرستادم. ویندوز عوض می کردم و سایت برقرار می کردم و از جلسات فیلم و عکس می گرفتم... به کارشان می آمدم و ماندنم به سودشان بود.

.........................

علاج درد و راه شکوفایی دوبارة "کندو" ، یک چیز است. پروژه ای که از علاقه مشترک ما سه راس اصلی این مثلث می آید. همان که مدتهاست از آن دوریم و حتی لذت تجربه دوباره اش نتوانسته به "شروع" وادامان کند.

.........................

حتی کلمه ای نگفتم که می خواهم بمانم و مرا به تعدیلی نفرستید. پشتم به تکیه گاهی ابدی گرم بود و می دانستم که هرجا باشم ، به حال خود رهایم نخواهد کرد.

می دیدم که دست و پا می زنند تا نگاهم دارند. گردشکار فرمانده انتظامی استان گرفتند و تاییدیه؛ تا قسمت به ماندنم شد.

............................

باید فیلم ساخت. هر سه پشت دوربینی که مقابل آن نوشته هایمان به تصویر کشیده شده اند. لذت فیلمسازی؛ توامان با شکوفایی دوباره خواهد بود.

..........................

وقت نوشتن ِ "بهاریه" سال گذشته حتی تصور پیش آمدن اتفاقات امسال برایم محال بود. نمی دانم عمرم به نوشتن بهاریه سال 89 قد می دهد یا نه. دوره ای پیش روست که تحول و تغییر جزء ناگزیر آن است. نیمه های امسال خدمت تمام می شود و سرنوشت شغلی بخشی از آینده را مجسم می کند.

نمی دانم در این اوضاع نابه سامان، سر و سامان گرفته می شوم یا نه؟ نمی دانم که شغل پیش رو اگر شغلی در کار باشد- همسو با علایق و آرمان ها خواهد بود یا نه؟

...............

داستان های "پدربزرگ" ، "دوچرخه" ، "گندمزار مواج" ، "رد پای من" ، فیلم نامه "کتابفروش" و چند داستان ناتمام حاصل نوشتن های سال گذشته بود. و باز هم مثل سال های گذشته، کم کار. خودم را با این حرف که در دوره تجربه اندوزی، کاری نوشته نمی شود، دلخوش می کنم.

آیا کسی هست که مرا به نوشتن وادار کند؟ ...

......................

آیه ای می شناسم که یکی از ویژگی مومنان واقعی را "حسرت نخوردن به گذشته و هراس نداشتن از آینده" می شمارد. کاش در این سال جدید قدمی برای تبدیل شدن به دست کم، یک مومن بر دارم. نمی دانم وسوسه های آخر الزمانی مجال می دهند یا نه؟ ...

... و ما توفیقی الا بالله، علیه توکلت و الیه انیب...

عصر پنج شنبه

1388/1/27

- امیر مهدیان-

چهارشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

"بی برفی"

به وبلاگ این روزهای من "بی برفی" سر بزنید.

http://www.bibarfi.blogfa.com/

سه‌شنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۸

این حکایت از نیمه گذشت ...

این حکایت از نیمه گذشت ...

تایپ نوشته های یک سرباز – ادامه راند چهارم

به لطف خدا و عنایتی که شامل حالمان شد، این حکایت یک ماه زودتر از نیمه گذشت...

سلام رفقا. رفقایی که شاید آرام آرام این همدوره ای سابقه تان از یادتان می رود و اگر خیلی به غیرتتان ایمان داشته باشم؛ تنها نامم را به خاطر دارید و ردِ چهره ام از یادتان رفته . اما من به این فراموشی تان حق می دهم. با روزگار، همه مان دسته و پنجه نرم می کنیم.

و به همین شتاب، حکایت خدمت ما از نیمه گذشت.

یقین دارم که هیچکدام تان ناراضی از این گذر زمان نیستید ولی آیا می دانید که با پایان این حکایت رسماً وارد دوره تازه ای از زندگی خواهیم شد.

حکایت خدمت را از آغاز تاکنون به شوخی و مسخره گی گذراندیم اما دوره ای که در راه است، شوخی نیست. دوره ای که از فردای روز پایان این حکایت آغاز می شود، همراه با مسئولیتی خواهد بود که باید خواه ناخواه شانه ها را برایش آماده کرد.

رفقـــا ! می دانم که بخشی از افکارتان از این نوع دغدغه هاست. پس باید برای تسکین این درد جمعی راهی یافت. می گویم تسکین چون درمانی نیست. در این جامعه بی اطمینان به حتی ساعتی دگر، آسان نمی توان شوق آمدن فردا را در دل داشت.

و خدا لابه لای همه این دوره ها امتحان شدنمان را به نظاره نشسته است.

این حکایت از نیمه گذشت و زین پس هر چه جلوتر می رویم و ماه به پایه خدمتی مان اضافه می شود،
احساس مضطرب فردا خواب آسوده شبانه را از جسم و روحمان می گیرد.

چه می شود؟ ... چه می شویم؟ ... چه می کنیم؟ ....

نخندید و باور کنید که ندانسته دوره ای را از سر می گذرانیم که روشنای راه پیش رو خواهد بود.

و خدا حکیمانه نگاهمان می کند.

شیطانک درونتان این پندار را در ذهنتان لوث نکند که اگر به قضاوت وجدانتان حکایَتَک ها ( ریز حکایت های رخ داده در حکایت اصلی) را یک به یک در ذهن مرور کنید، پی به ظرافت های پنهانشان خواهید برد.

هر روزی را که خروس خوان با ناخرسندی به سمت "خدمت خانه مان" رفته ایم، تجربه ای به همراهش آمده که بدانیم یا ندانیم روزگار پیش رو، ره توشه راهمان خواهد شد.

و که را می شناسی که بی توشه به راهی زده باشد و به مقصد رسیده باشد؟!...

راستش را بخواهید، خودم هم از این واژة "تجربه" حالم به هم می خورد اما چه کنم که واقعیتی انکار ناشدنی است و حتی اجداد غار نشینمان هم بعد از بارها به دام افتادن و طعمه درندگان شدن و هزاران حادثه وحشتناک تر، به دست آوردن چیزی را پذیرفتند و وقتی شبی را برای شب نشینی دور هم جمع شده بودند، جد من به این موضوع اشاره کرد و بقیه هم سر تکان دادند. اما چون هیچ کس نامش را نمی دانست سر نام " با او شی و پل بش تا شی و پل شک تو بشه" به معنی "باید اونقدر شکار شیر و پلنگ بشی تا شیر و پلنگ شکار تو بشه" به توافق رسیدند و زان پس وقتی اشتباهی می کردند و ضربه ای می خوردند؛ دیگر خودخوری نمی کردند و با خود می گفتند که اینها همه "با او شی و پل ..." یا همان تجربه امروزی است.

تجربه یا نام تلاش گونه ای برای تلطیف روح و جسم سرخورده هست و یا نیست؟ ...

این 9 ماه را تجربه کرده ایم و 9 ماه آینده را اگر خدا خواست و عمری بود، تجربه می کنیم به امید آنکه به کارمان بیاید و خدای ناکرده جایی اگر کم آوردیم؛ مدد کارمان باشد.

نترسید و دل خوش کنید. می گویم چرا تا دلتان آرام گیرد.

همه تجربه ها را کنار بگذارید و به این بیندیشید که اگر حتی هیچ از این خدمت دستتان را نگیرد اما با به پایان رساندنش صاحب درجه ای از حلم و صبر و بردباری شده اید که قابل مقایسه با دوره های قبل نیست.
صبری که با داشتنش با خاطری آسوده می توان با نا ملایمات روزگار ِ پیش رو جنگید و از سر گذراندشان.

و چه کسی حاضر است دستاوردهای تجربه نامی را، از دوسال اجبار، به هر بهایی بفروشد ...؟ ...

بخند و اگر چه خنده هایت از ته دل نباشد اما همین نشان دادن انگشتی است از جانب تو به حادثه های پیش رو. مگر من و تو نباشیم و از روی جنازه مان رد بشوند که بخواهند نیشخند به این پندارهای خردمندانه مان بزنند.


و بخند و آن حد به آینده نیامده خوشبین باش که تجربه های ملموس حال را از دست ندهی.


همرزم (در برابر آن پیکان هایی که در میدان تیر به سمت شان همزمان شلیک کردیم) و هم گروهانی و هم آسایشگاهی و همدم و همة "هم" های دنیای پر از سربلندی پیش رویتان.

به لطف خالق همه مان
– امیر مهدیان -




با خدا گفتار

به نام خدا
ـــــــــــــــــــ
رحمت تو در ذهنم نمی گنجد.می دانم و بر این دانسته ایمان دارم که درِ بسته برای تو مفهومی ندارد.از راهی در می گشایی که به عقل عاقلان هم نمی رسد.
این دنیا و تعاملات حاکم بر آن و دغدغه های بندگانت از خرد و کلان، آنقدر برایت کوچکند که به خیالم به نظرت مسخره بیاید.بزرگترین و دغدغه آور ترین مشغله های فکری ما،آنقدر بزرگی که برایت خنده آورند.گفته اند که تو دو بار می خندی.یکی آنکه بنده ای را بخواهی بالا ببری و دیگر بندگان دست و پا بزنند که نگذارند و دیگر آنکه بخواهی کسی زمین بخورد و دیگران بخواهند که نگذارند.ولی به خیالم که تو دائم خندانی.خنده ات می گیرد از مشغله های ما. اما این خنده از توانایی ات می آید.از دانایی ات و از خالقانه اندیشه کردنت.می خندی از اینکه همه فکر و خیال بنده ای،موفقیت در یک تجارت سودمند است یا پیروزی در مبارزه ای یا حتی به دست آوردن عشقی.
بزرگترین دعاها و آرزو های ما،وقتی خودمان را به تو نزدیکتر و خالص تر از همیشه می دانیم،قه قه آور ترین حرف هاست که از زبان دهان،یا از زبان دلشان می شنوی.اشک می ریزند و می خواهند کسی را نگه داری یا اینکه عاشقی را به معشوق برسانی یا اینکه طلب رزق و روزی می کنند.
تو می خندی... واقعاً بزرگترین آرزو های این بندگان من این هاست که می گویند. با خود می گویی شاید چیز با ارزش تری در دل داشته باشند و روی گفتنش را ندارند.تمام درونیاتمان را علیمانه زیر و رو می کنی اما خواستة قابلی نمی یابی.دلت می گیرد.به گفتار هایمان خندیده بودی اما حالا دلت می گیرد و دلت به حالمان می سوزد.
وقتی خلقمان کردی نوعی متعالی از حس غرور را در خود احساس کردی و در مقابل دیگر آفریدگانت به ما نازیدی.دوست داشتنی ترین مخلوقاتت (فرشتگان) را به سجده ما امر کردی و دانا ترین مطیعت را به خاطر ما ازخود رنجاندی .به این سوال من نخند.آفریدن ما،اینهمه ارزش داشت؟
می دانم که عده ناچیزی از ما در عبودیت تو به جایی رسیده اند که حتی ملائکه نرسیدند اما میلیارد ها آفریده دیگر تا به اینزمان چه؟چه می کنی وقتی در مقابل چشمانِ بصیرت،کاری می کنیم که تا به حال از هیچ حیوانی سر نزده است؟شنیده ام در برابر عمل متعالی بنده ای در مقابل ملائکه مفتخرانه نگاهمان می کنی اما اگر کاری کنیم که ...
نگاه پرسشگر ملائکه را چگونه پاسخ می دهی؟ ابلیس را شریک کارمان کردی تا دهان ملامت گرش را ببندی اما او که ما را به کاری وادار نمی کند؟ او دعوت می کند و این ما هستیم که ... با سوتی می دویم.

از هر سو فرشته ای گمارده ای تا مبادا قدمی به کج برداریم اما چشمانمان به هر سو می نگرد تا دست دعوت گرانه ای از سوی ابلیس پیدا کنیم و به گرمی بفشاریم.پریان هر عضومان را دلسوزانه و دردمندانه می کشند که قدم هایمان پی آن سوت ندود اما قدم هایمان هم اگر ندوند،دلمان جلوتر دویده است.شرمنده و سر به زیر در محضر تو می ایستند و از هر پر ِ بالشان اشکی می ریزد.خدایا ما هرچه توانستیم کردیم اما او نقدی دعوت ابلیس را به نسیه بودن وعده ما ترجیح داد.خدایا چرا به ما دستانی زمینی ندادی تا سیلی اش بزنیم و از خوابِ پوچی این دعوت بیدارش کنیم.
پریان همه وقت،فوج فوج می آیند و همین ها را می گویند. تو به طرف دیگری می نگری و حکیمانه به خلقت بنده دیگری اراده می کنی.