۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

این حکایت از نیمه گذشت ...

این حکایت از نیمه گذشت ...

تایپ نوشته های یک سرباز – ادامه راند چهارم

به لطف خدا و عنایتی که شامل حالمان شد، این حکایت یک ماه زودتر از نیمه گذشت...

سلام رفقا. رفقایی که شاید آرام آرام این همدوره ای سابقه تان از یادتان می رود و اگر خیلی به غیرتتان ایمان داشته باشم؛ تنها نامم را به خاطر دارید و ردِ چهره ام از یادتان رفته . اما من به این فراموشی تان حق می دهم. با روزگار، همه مان دسته و پنجه نرم می کنیم.

و به همین شتاب، حکایت خدمت ما از نیمه گذشت.

یقین دارم که هیچکدام تان ناراضی از این گذر زمان نیستید ولی آیا می دانید که با پایان این حکایت رسماً وارد دوره تازه ای از زندگی خواهیم شد.

حکایت خدمت را از آغاز تاکنون به شوخی و مسخره گی گذراندیم اما دوره ای که در راه است، شوخی نیست. دوره ای که از فردای روز پایان این حکایت آغاز می شود، همراه با مسئولیتی خواهد بود که باید خواه ناخواه شانه ها را برایش آماده کرد.

رفقـــا ! می دانم که بخشی از افکارتان از این نوع دغدغه هاست. پس باید برای تسکین این درد جمعی راهی یافت. می گویم تسکین چون درمانی نیست. در این جامعه بی اطمینان به حتی ساعتی دگر، آسان نمی توان شوق آمدن فردا را در دل داشت.

و خدا لابه لای همه این دوره ها امتحان شدنمان را به نظاره نشسته است.

این حکایت از نیمه گذشت و زین پس هر چه جلوتر می رویم و ماه به پایه خدمتی مان اضافه می شود،
احساس مضطرب فردا خواب آسوده شبانه را از جسم و روحمان می گیرد.

چه می شود؟ ... چه می شویم؟ ... چه می کنیم؟ ....

نخندید و باور کنید که ندانسته دوره ای را از سر می گذرانیم که روشنای راه پیش رو خواهد بود.

و خدا حکیمانه نگاهمان می کند.

شیطانک درونتان این پندار را در ذهنتان لوث نکند که اگر به قضاوت وجدانتان حکایَتَک ها ( ریز حکایت های رخ داده در حکایت اصلی) را یک به یک در ذهن مرور کنید، پی به ظرافت های پنهانشان خواهید برد.

هر روزی را که خروس خوان با ناخرسندی به سمت "خدمت خانه مان" رفته ایم، تجربه ای به همراهش آمده که بدانیم یا ندانیم روزگار پیش رو، ره توشه راهمان خواهد شد.

و که را می شناسی که بی توشه به راهی زده باشد و به مقصد رسیده باشد؟!...

راستش را بخواهید، خودم هم از این واژة "تجربه" حالم به هم می خورد اما چه کنم که واقعیتی انکار ناشدنی است و حتی اجداد غار نشینمان هم بعد از بارها به دام افتادن و طعمه درندگان شدن و هزاران حادثه وحشتناک تر، به دست آوردن چیزی را پذیرفتند و وقتی شبی را برای شب نشینی دور هم جمع شده بودند، جد من به این موضوع اشاره کرد و بقیه هم سر تکان دادند. اما چون هیچ کس نامش را نمی دانست سر نام " با او شی و پل بش تا شی و پل شک تو بشه" به معنی "باید اونقدر شکار شیر و پلنگ بشی تا شیر و پلنگ شکار تو بشه" به توافق رسیدند و زان پس وقتی اشتباهی می کردند و ضربه ای می خوردند؛ دیگر خودخوری نمی کردند و با خود می گفتند که اینها همه "با او شی و پل ..." یا همان تجربه امروزی است.

تجربه یا نام تلاش گونه ای برای تلطیف روح و جسم سرخورده هست و یا نیست؟ ...

این 9 ماه را تجربه کرده ایم و 9 ماه آینده را اگر خدا خواست و عمری بود، تجربه می کنیم به امید آنکه به کارمان بیاید و خدای ناکرده جایی اگر کم آوردیم؛ مدد کارمان باشد.

نترسید و دل خوش کنید. می گویم چرا تا دلتان آرام گیرد.

همه تجربه ها را کنار بگذارید و به این بیندیشید که اگر حتی هیچ از این خدمت دستتان را نگیرد اما با به پایان رساندنش صاحب درجه ای از حلم و صبر و بردباری شده اید که قابل مقایسه با دوره های قبل نیست.
صبری که با داشتنش با خاطری آسوده می توان با نا ملایمات روزگار ِ پیش رو جنگید و از سر گذراندشان.

و چه کسی حاضر است دستاوردهای تجربه نامی را، از دوسال اجبار، به هر بهایی بفروشد ...؟ ...

بخند و اگر چه خنده هایت از ته دل نباشد اما همین نشان دادن انگشتی است از جانب تو به حادثه های پیش رو. مگر من و تو نباشیم و از روی جنازه مان رد بشوند که بخواهند نیشخند به این پندارهای خردمندانه مان بزنند.


و بخند و آن حد به آینده نیامده خوشبین باش که تجربه های ملموس حال را از دست ندهی.


همرزم (در برابر آن پیکان هایی که در میدان تیر به سمت شان همزمان شلیک کردیم) و هم گروهانی و هم آسایشگاهی و همدم و همة "هم" های دنیای پر از سربلندی پیش رویتان.

به لطف خالق همه مان
– امیر مهدیان -




با خدا گفتار

به نام خدا
ـــــــــــــــــــ
رحمت تو در ذهنم نمی گنجد.می دانم و بر این دانسته ایمان دارم که درِ بسته برای تو مفهومی ندارد.از راهی در می گشایی که به عقل عاقلان هم نمی رسد.
این دنیا و تعاملات حاکم بر آن و دغدغه های بندگانت از خرد و کلان، آنقدر برایت کوچکند که به خیالم به نظرت مسخره بیاید.بزرگترین و دغدغه آور ترین مشغله های فکری ما،آنقدر بزرگی که برایت خنده آورند.گفته اند که تو دو بار می خندی.یکی آنکه بنده ای را بخواهی بالا ببری و دیگر بندگان دست و پا بزنند که نگذارند و دیگر آنکه بخواهی کسی زمین بخورد و دیگران بخواهند که نگذارند.ولی به خیالم که تو دائم خندانی.خنده ات می گیرد از مشغله های ما. اما این خنده از توانایی ات می آید.از دانایی ات و از خالقانه اندیشه کردنت.می خندی از اینکه همه فکر و خیال بنده ای،موفقیت در یک تجارت سودمند است یا پیروزی در مبارزه ای یا حتی به دست آوردن عشقی.
بزرگترین دعاها و آرزو های ما،وقتی خودمان را به تو نزدیکتر و خالص تر از همیشه می دانیم،قه قه آور ترین حرف هاست که از زبان دهان،یا از زبان دلشان می شنوی.اشک می ریزند و می خواهند کسی را نگه داری یا اینکه عاشقی را به معشوق برسانی یا اینکه طلب رزق و روزی می کنند.
تو می خندی... واقعاً بزرگترین آرزو های این بندگان من این هاست که می گویند. با خود می گویی شاید چیز با ارزش تری در دل داشته باشند و روی گفتنش را ندارند.تمام درونیاتمان را علیمانه زیر و رو می کنی اما خواستة قابلی نمی یابی.دلت می گیرد.به گفتار هایمان خندیده بودی اما حالا دلت می گیرد و دلت به حالمان می سوزد.
وقتی خلقمان کردی نوعی متعالی از حس غرور را در خود احساس کردی و در مقابل دیگر آفریدگانت به ما نازیدی.دوست داشتنی ترین مخلوقاتت (فرشتگان) را به سجده ما امر کردی و دانا ترین مطیعت را به خاطر ما ازخود رنجاندی .به این سوال من نخند.آفریدن ما،اینهمه ارزش داشت؟
می دانم که عده ناچیزی از ما در عبودیت تو به جایی رسیده اند که حتی ملائکه نرسیدند اما میلیارد ها آفریده دیگر تا به اینزمان چه؟چه می کنی وقتی در مقابل چشمانِ بصیرت،کاری می کنیم که تا به حال از هیچ حیوانی سر نزده است؟شنیده ام در برابر عمل متعالی بنده ای در مقابل ملائکه مفتخرانه نگاهمان می کنی اما اگر کاری کنیم که ...
نگاه پرسشگر ملائکه را چگونه پاسخ می دهی؟ ابلیس را شریک کارمان کردی تا دهان ملامت گرش را ببندی اما او که ما را به کاری وادار نمی کند؟ او دعوت می کند و این ما هستیم که ... با سوتی می دویم.

از هر سو فرشته ای گمارده ای تا مبادا قدمی به کج برداریم اما چشمانمان به هر سو می نگرد تا دست دعوت گرانه ای از سوی ابلیس پیدا کنیم و به گرمی بفشاریم.پریان هر عضومان را دلسوزانه و دردمندانه می کشند که قدم هایمان پی آن سوت ندود اما قدم هایمان هم اگر ندوند،دلمان جلوتر دویده است.شرمنده و سر به زیر در محضر تو می ایستند و از هر پر ِ بالشان اشکی می ریزد.خدایا ما هرچه توانستیم کردیم اما او نقدی دعوت ابلیس را به نسیه بودن وعده ما ترجیح داد.خدایا چرا به ما دستانی زمینی ندادی تا سیلی اش بزنیم و از خوابِ پوچی این دعوت بیدارش کنیم.
پریان همه وقت،فوج فوج می آیند و همین ها را می گویند. تو به طرف دیگری می نگری و حکیمانه به خلقت بنده دیگری اراده می کنی.

۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه

تایپ نوشته های یک سرباز-ادامه راند 4


به نام خدا
___________

نمی دانم چرا هرچه بیشتر از این خدمت می گذرانم و جلو می روم،دستم کمتر به "تایپ نوشته"می رود."راند چهارم" همچنان کشدار ادامه دارد و شاید اگر خدا بخواهد تا آخر این دوره از زندگی ادامه پیدا کند.

مدت هاست که از "راند چهارم" می گذرد و من و خدمت،روی رینگ تا زه مبارزه مان رو به عادلانگی می رود.دیگر مثل آن روز های اول و آن راند های پیشین و حتی ابتدای همین راند نیست که از هر سویی مشتی حواله ام می کرد.زمینم می زدم و رویم می نشست و مشت حواله صورتم می کرد.به لطف خدایی که هیچ گاه احساس نکردم که تنهایم گذاشته، مشت ها جای اینکه از پا درم بیاورند،از جا بلندم کردند. به قول نیچه" آن دردی که تو را نکشد،قوی ترت می کند".من با هر مشتی که خوردم،قوی تر شدم و آنقدر قوی شدم که حالا ایستاده و رخ به رخ ،پنجه در پنجه هم ،زورآزمایی می کنیم.نخندید.باور کنید اگر بگویم گاهی حتی قامتش را خم می کنم.

این "بردگی" هر جا که باشی بردگی است.فقط گاهی اربابت کمتر سختگیری ات می کند و گاهی سخت گیری را از حد می گذراند.ارباب،ارباب است.اگر که ارباب نبود،برده ای چون من و تو به چه کارشان می آمد.

وقتی گاهی قامتم خم میشد و حتی حالا هم می شود، ذهنم را به یاد شرایط سخت و دشوار شما می اندازم.اینکه گاهی بزرگ ترین خواسته تان،خانه رفتن می شود و این که گاهی ممکن است متهمی در آرزوی گریز رحم به ساق پایتان نکند و جانانه گازش بگیرد.(در باره محمد رضا نوروزی شنیده ام که متهم ساق پایش را گاز گرفته است).
رفقا،من،تنها ستوان دوم اداره معاونت اجتماعی کرمانشاه،گاهی قصه دار می شوم از نبود یک رفیق همدرجه و هم سن و سال.در اداره ما قحطی ستاره است روی دوش سرباز.آن روز های آخر آموزشی که هر کجا نگاه می کردم رفیقی بود غرق ستاره،هنوز از یادم نرفته به خاطر همین ستاد رفتن علاقه ام شده.
آنجا کمتر قحطی ستاره هست.هر روز صبح به بهانه بولتنِ خبر آوردن، می روم.اداره ما تا ستاد چند دقیقه ای پیاده روی دارد.به همه ستاره دار ها از سه ستاره بگیر تا دو ستاره دوست شده ام.دوستی ام با شهرام"چشمه نور" می رود تا به رفاقت نزدیک شود.آنقدر جان کًند تا خودش را از مرفوک عذاب آور خلاص کرد و اهل عقیده و سیاست شد.

سرباز "دارالقران" عقیدتی شده.هر روز به دیدارش می روم. تفریحاتمان با هم شده.کلاس زبان دست و پا شکسته ای می رویم و هر جلسه نقشه ای می کشیم تا این بار چطور کلاس را به گند بکشیم. شهرام مرا می خواهد به راه بد بکشد.می گوید با من به ورزش بیا.گاهی گول می خورم و یک روز در میان می روم.خدا آخر و عاقبت کارمان را بخیر کند.
شما چه می کنید؟ تو پویان،پژمان،میلاد،محمد رضا،فرزاد،مسعود،محمد،امیر حسین،خلیل،حسام و ....و همه .

پویان و میلاد،خوش به حالتان که با هم بودید.تحمل این خدمت با این با هم بودن آسانتر است.قدرش را تا آخرین روز جدایی میلاد و رفتنش به دانشگاه،بدانید و در تنهایی هایتان ما را هم یاد کنید.پویان عزیز،قول داده بودم که اگر بخندی، به یادت خواهم افتاد پس قول بده که بیشتر از همیشه خندان باشی تا من از این حس لطیف یاد تو محروم نشوم.
میلادِ همدم،تایپ نوشته ای که تو نخوانی به پشیزی نمی ارزد.بخوان و با این خواندن مرا به نوشتن ترغیب کن.هنوز هم پای حرفم هستم و می دانم که قهرمانی که با ذهن من و تو خلق شود،هیچ گاه میرا نیست.شاید روزی این قهرمان خلق شد.

پژمان تو چطوری؟خدا هوای بچه مامانی ها را دارد و آنها را در جوار خانه شان سرباز می کند.مبادا آن "مشاخصه ها" و "مفالمه ها" از یادت برود.

محمد رضا،جای دندان آن متهم همیشه تو را به یاد این دوره خدمت خواهد انداخت.چه شد؟هنوز دختر پولدار را که همه عشاق سینه چاکش را رها می کند و دست به دامن تو می شود تا مرد زندگی اش شوی و مال و اموال پدری اش را به نامت کند،پیدا نکرده ای؟اگر یافتی ما را به این ضیافت خجسته و کمیاب میهمان کن.

فرزاد جان،همیشه مثل زنان ... از این تخت به آن تخت می رفتی.چه سرّی در کارت بود که هیچ وقت نگهبانی یا پاس بخشی جز یکی دو مورد توالت به اسمت در نیامد؟چرا آن رمز و رموز را در این کلانتری که هستی به کار نمی بندی تا آسوده تر خدمت بگذرانی؟
نمی دانم مسعود،چند "کرتله" کُرد را خام خودش کرده و با آن چشم های شیطانی فریفته، ولی به هر حال شاید برای گذراندن این دوره باید بازیچه ای جست.تنها خوری نکن مسعود.به یاد ما هم باش.
و همه و همه و همه ....دلتنگ دیدار همه تان هستم.به خاطر خواندن این خذآولات و سردرد های ناشی از آن،نفرینم نکنید که من بیشتر محتاج دعایتان هستم.
چون می دانم که خدا از هیچ بنده ای رو نمی گرداند و آن چه را که خود با عشق خلق کرده و جان داده و از روح قدسی اش در آن دمیده،اگر چه شاید دلگیر شود اما نا امید نمی شود،من از رو نمی روم و با تمام سر افکندگی هایم و وسوسه هایم و همه آن چیزهایی که خودِ "ستار العیوب"ش می داند،رو به درگاه کبریایی اش دست نیاز دراز می کنم و برای همه مان می خواهم که هر آنچه که صلاحمان در آن است پیش پایمان بگذارد و لحظه ای لطفش را دریغمان نکند که این دو اگر با رضای خودش از ما و رضای ما از او ،جمعشان جمع باشد،سعادت دنیا و آخرت که همان عاقبت بخیری است نصیبمان شده است.همان دعایی که هر پدر و مادری در حق فرزندش می کند.
"رب انی لما انزلت الی من خیر فقیرا"
8 /6/1387
ـ امـــیر مهدیان ـ

این عکس ها مخلوط گذشته و حال است کاش می شد از آینده هم عکسی داشت.
















۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه





اين كش هاي سياه،چند ماهي است كه به دور ساق هاي لاغرم جا خوش كرده است.نشان بَردگي ست.چه مي شود كرد؟!

به نام خدا
ــــــــــــــــــــــــ
سلام رفقا.
می دانید وقتی که انشاءا... خدمتم تمام شد، با این لباس مقدس چه می کنم؟
رفقا حواستان به این کش گِت که به دور ساق هایتان پیچیده،هست؟به لباسهای تنتان.به پوتین پایتان.رفقا می دانید اینها نشانة چیست؟
اینها "داغ بردگی" است.بردگی خود تن داده و ناچارانه.بردگی بی چون و چرا؟من و تو و این جا و آنجا ندارد.قانون نانوشتة بردگی همه جا یکسان اجرا می شود.
این راند ،راند سرنوشت سازی است رفقا.مبارزة نا برابرانه ای ست.حریفم فهمیده که بَرده ام و از هر سو حمله می کند. تنها یک چیز است که باعث شده هنوز سرپا باشم و آن امید ِ رسیدن لحظه پایان این بردگی ست.حریفم در این راند تمام نشدنی حمله می کند و از هر سو می زند و زمین می اندازد و داور نشمرده ،من هربار بلند می شوم و می ایستم.
رفقــا،تصمیم گرفته ام که در این راند،مقابل این حریف، دست و پا بسته نباشم.مشتی اگر نمی اندازم،حمله ای اگر نمی کنم،لااقل به راحتی صورتم را مقابل حملاتش بی دفاع نگیرم.خسته اش کنم.شاید توان حملة دوباره را از او بگیرم.اگرچه بَرده ام ولی می خواهم بَرده ای با عزت نفس باشم.بَرده ای که بندة اربابش نیست،بندة خداست.بندگانه به خدا توکل کرده و از این بَردگی به خدا پناه برده است.
می خواهم آتشش بزنم.داغ بَردگی را می گویم.کش ِ گت را اول با قیچی تکه تکه می کنم و بعد داخل آتش می اندازم.آن روزِ آزادی ،فراموش نشدنی ترین روز زندگی ام خواهد بود. دعا کنید رفقــا انشاءا... همه مان آن روز را به چشم ببینیم.به دل باور کنیم .اما با آن چرک و چروک های صورت و پیشانی مان چه کنیم رفقــا؟
گرد پیری که به قامت مان نشسته چه می شود؟ میان ساله شده ایم آن روز.آخرین سالهای جوانی توام با بَردگی و پایان بَردگی ،آغاز میان سالگی.
رفــقـــا،خدا کند که عادت کنیم.این عادت کردن،مثل دوره های قبلی از زندگی که طی کرده ایم،خودمان هم نفهمیم که چگونه اتفاق افتاده است.تنها علاج این درد ،همین است.عادت باید با مرور زمان همراه شود تا این دورة بَردگی تمام شود.
24/3/1387
ـ امیــــر مهدیــــان ـ

تایپ نوشته های یک سرباز: راند چهارم


به نام خدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تایپ نوشته های یک سرباز: راند چهارم

سلام رفــــقـــا.رفقای روز های نه چندان دور.
حتماُ دانسته اید که "معاونت اجتماعی ام".مثل همیشه لطف خدا بود.
پای گله و شکایت و درد دل ِ دوستان راهنمایی رانندگی و کلانتری که می نشینم به ادامه خدمتم امیدوار می شوم.
رفــقــا،رفقای پادگانی ِ من،اینجا خانه هست.خانواده هست.دلهره های میرطالبی و کابوس صبحگاه عمومی مقابل سرهنگ نیست.اضطراب نگهبانی و پاس بخشی نیست ولی ... ولی اینجا صمیمیت با شما بودن نیست.
سراغی از لبخند های فرح بخش پویان نیست.پچ پچه های هنرمندانه با میلاد شکل خیال در آمده و خبری از مشاجره های حرص درآورنده با پژمان نیست.
نه خبری از خنده های شیطانی مسعود سیاه زاده هست و نه رفاقتی از جنس فرزاد.از خلیل اگر یاد نکنم آن میمیک آرام و آرام بخش صورتش کم کم از یادم می رود.
رفــقــای روز های پادگانی ،بی شما ،این روز ها را اگر چه از سر می گذرانم ولی اگر نگذرانم چه کنم.؟
افتاده ام به روزمره گی.همان چیزی که می دانستم و می ترسیدم.
هر روز بی کم و کاست،جز جمعه ها،که آرزو می کنم همیشه جمعه باشد،5/5 صبح بیدار می شوم و بعد از نماز راهی.تا اداره پیاده می روم.گاهی سر حال که باشم ،می دوم.تا خانه مان 20 یا 15 دقیقه راه است.
من قسمت اطلاع رسانی ام.هم اتاق با یک سرگرد از زیر کار در رو و یک سروان تمام وظیفه شناس.اطلاع رسانی یعنی ارتباط مداوم با سایت پلیس و انعکاس خبرهایی که همه روزه در شهر رخ می دهد ،در سایت.
هر روز صبح از مرفوک(آنها که در ستاد هستند،می دانند کجاست)بولتن ِ خبر های رخ داده را می گیرم و به اداره مان که شکر خدا خارج از ستاد است می آورم.مابین تحویل گرفتن بولتن می آیم و کنار "شهرام چشمه نور" که پشت تلفن 110 در همان مرفوک ، با شیفت 24-24 نشسته است ،می نشینم و شهرام با ذوق از تلفن هایی جالبی که به او شده ،می گوید.گاهی نگرانش می شوم ،وقتی از تلفن های دختر های هوسبازی می گوید که گاه و بیگاه و نیمه شب ،جواب می دهد یا از آنها که به باد فحشش می گیرند و حتی به ائمه و مقدسات هم رحم نمی کنند.
"شهرام" که ادعای پارتی داشت ،از جایی که دارد راضی نیست.شیفتی که دارد خسته اش کرده و دست و پا می زند تا از آنجا بیرون بیاید.
خبر ها را به سروان کرمی می دهم و او مشغول درآوردن خبرها می شود و من هم پشت سیستم ِ دیگر می نشینم و مقاله هایی که روزانه برای سایت ارسال می کنیم ،آماده می کنم.مقالاتی درباره اعتیاد و آسیب های اجتماعی که از این سو و آن سو پیدا می کنم.
این شرح کار روزانه من در اداره است.تنها ستوان دوم وظیفه اداره،غیر از یک استوار که سه ماه مانده تا برود و شش سرباز صفر دیگر که رابطه ام با ایشان بد نیست.
2 بعد از ظهر که شد اگر کاری نداشته باشیم از سرهنگ اداره خداحافظی می کنم و به خانه می آیم و بعد از صرف ناهار می خوابم.
بیدار می شوم ،چند وقتی است که AVR دست گرفته ام و به دنبال فرصتی ام تا بخوانمش و چیزی بیاموزم .رفیقم "علیرضا شاه محمودی" که فوق می خواند و اهل ورزش است مرا به علم و ورزش و کارآموزی تشویق می کند.ولی من دلگیر از این روزمره گی و بی وقتی که دو سال باید باشد،حال و هوای سینما و فیلم نامه .و خدمت که از روزی که آغاز شد ،خلاقیت رفته رفته خشکید و نمی دانم برای فوران دوباره اش چه باید بکنم.؟
رفقــا،شما چه می کنید؟یادم هست که با پویان از روزمره گی گفته بودم.چه می کنی پویان با اجباری؟ شنیده ام که با میلاد در ستاد فرماندهی خودِ اصفهانید. امیدوارم آنجا از تبعیدی های نطنز خبری نباشد. خدا را شکر که از خانواده جدا نشدید.تو چه پژمان؟ تو ِ سوسول هم که اگر از خانواده جدا می شدی دق می کردی!فرزاد و محمد رضا ،شما هم کلانتری هستید، اگر اشتباه نکنم.امیدوارم که راضی باشید و خوشحال.
دعا می کنم که دوباره چرخ روزگار به خواست خدا اینبار،در فضایی رضایت مندانه و دلخواه تر،دوباره جمع مان را جمع کند و کنار تخت من پویان از خاطراتش در نطنز با اغراق تر از قبل بگوید و پژمان آن خاطره "گرد کردن" در گشت نیمه شب عید در شهر قم را دوباره بگوید و من هربار قه قهه بزنم.
از وقتی از میلاد جدا شدم و آخرین خداحافظی ام با او که در اتوبوسی که آنها را به شهر خرم آباد می برد،بود،هنر از یادم رفته.با میلاد به اندازه همه سالهایی که پشت سر گذاشته بودم از نوشته ها و قهرمانهای مظلوم و معصومم گفتم و او با اشتیاق گوش داد.قهرمانهایم،یک به یک زنده شدند و این پویایی شان برای من که خالق شان بودم ،از همه لذت های این زندگی ،خوشایند تر بود.
آرزویم این بود که در آن روزهای آخر به اتفاق میلاد قهرمان مشترکی خلق کنیم که گذران روزها مهلت نداد.امیدوارم روزی این آرزو شکل" شدن" به خود بگیرد.
رفــقــا، غرض از این نوشته ها ،جز درد دل و احساس سبکی متعاقب آن ،این بود که به یادتان هستم.شاید پویان بعد از مدت ها ،یادم کرده و لبخند زده و من از کیلومتر ها دورتر، همانطور که به او وعده داده بودم،یادش به ذهن و دلم آمده است.
از درگاه "وهاب" خالق همه مان ،سلامتی ِ یک یکتان،رضایت مندی خودش و پیشامد هرآنچه به صلاحمان است را خواستارم.امید آنکه خطاها و گناهانم را نادیده بگیرد و سدِ اجابت دعایم نکند.
10 /3/1387
ـ امـــیر مهدیــــان ـ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

تایپ نوشته های یک سرباز :راند سوم

به نام خدا

ــــــــــــــــــ

                                                  به مناسبت یک تولد

 

ششم فروردین ماه هشتاد و هفت، کسر از ششم فروردین ماه شصت و یک یعنی بیست و پنج سال از عمرگذشت.یعنی یک ربع قرن .یعنی گذشت یک سوم از یک عمر معمولی .یعنی خوش خیالیِ دنیا دیدگی.

همیشه ،همه این سالها که به خاطرم هست،به نزدیک ششم های فروردین که رسیدم روزها تندتر گذشت و با شتاب از آن گذشتم.انگار که نمی خواهد در این روز کمی تامل کنم.به سال گذشته،به سال های گذشته و سال های پیش رو.

ششم فروردین هر سال کوتاه ترین روز آن سال است و بیشتر این سالهای گذشته آنقدر زود آمده و کوتاه بوده که اصلا از یادم رفته و روزهای بعد فهمیده ام که یک سال بزرگتر شده ام .اول از همه حسرت آرزو هایی که باز هم یک سال دیگر واقعی نشد و حسرت شادی های گذشته ،حسرت دوستی هایی که سال گذشته تا منزلت رفاقت رفت و روزهای کوتاهی به اندازه سالها بین مان فاصله انداخت.

اگر هم ششم فروردین سالی به یادم بوده حتم دارم که بهترین روز عمرم نبود است غیر از سالهای کودکی که شاید خیال می کردم بزرگسالی سرآغاز رسیدن به همه آرزوهاست.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تایپ نوشته های یک سرباز : راند سوم ــــــ تایم اوت

 

رفقا عاقبت طرح نوروزی دامنمان را گرفت.تا به خود آمدیم سر از ستاد فرماندهی انتظامی کرج در آوردیم و از آنجا هم تکه تکه مان کردند و دست آخر به همراه 3 ملایری ِصادق قرعه مهرشهر کرج به ما افتاد.

به لطف خدایی که همیشه لطفش شامل حالم بوده چادر 110 نصیب من شد.جایی که هر کلانتری به مناسبت نوروز یکی دایر کرده بود و من به همراه یک سرباز وظیفه و دو کادری ساکنش شده ایم.

خانه مان شده و کار مشکلی نیست.

ـ آقا ببخشید،کیامهر از کدوم طرفه ؟

ـ دست راستو مستقیم برین ...

ـ ممنون ... سال نو مبارک ...

بیسیم هم داریم.گاهی سرقتی گزارش داده می شود.می گردیم و گاهی هم پیدا می کنیم.وقتی هم طرح مهار می شود.ماشین های مشکوک را به حاشیه جاده هدایت می کنیم و مدارک می خواهیم.

 

ـــــــــــــــــــــــ

حمید رضوانی،رفیق سالهای کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی ،رفیق هم کوچه و هم بازی و هم مدرسه ،خانه شان همین حوالیِ کلانتری است.پیاده می شود رفت.آمد و مهمانم کرد.خانه شان،مادرش،گرم و با محبت بود.یادآوری خاطره ها کردیم.تلخ و شیرین.زندگی و فکر امرار معاش حمید را در اوایل جوانی جدا کرد.حالا از اهالی اینجا شده ولی هنوز قلبش خون آن روز ها را پمپاژ می کند.

حمید از فکر زوجیت در آمده .شاید زندگی در اینجا آنقدر ها آسان نیست و شاید آن زوجیت نافرجام که از سرگذراند ،بدبینش کرده است.خدا همیشه همراهش باشد.

 

ــــــــــــــــــــــ

رفقا اینجا خوب است.انگار که زندگی می کنیم .کلانتری 22 مهرشهر کرج.یک روز در چادرم و روز دیگر مهمان.

یک روز مهمان حمید شدم و روز دیگر مهمان دایی کرجی .مهربان و صمیمی.آنقدر که آنقدرها دلتنگ خانه و خانواده نشدم.

تنها دلمشغولی ام این مهربانی هاست.می ترسم از مهربانی های کم اخلاص.از ذهن هایی که شاید در پسِ مهمان نوازی حساب گری می کنند.

به خیالشان دست و پایی اگر می زنند برای خوشبختی فرزندانشان است ولی لطف و حکمت و صلاح و مصلحت خالق فرزندشان را از یاد برده اند.

هیچ کس نیستم ولی خدا به لطفش شاید خوبی ها و ثناهایی را پراکنده که من شایسته اش نبوده ام.به درگاه خالق برای خوشبختی همه فرزندانشان دعا می کنم.

 

ــــــــــــــــــــــــ

تایپ نوشته های یک سرباز :راند سوم

 

دوباره به پادگان باز گشتیم رفقا. بعد از نه روز ماموریتِ شیرین تر از پادگان.تجربه های نو. دیدار اقوام و کلانتری 22 مهرشهر کرج.

تمام شد.دلمان اما بیشتر با ماندن بود ولی دل آنها نبود.راهی مان کردند.زندگی گروهانی دوباره آغاز شده است اما دل خوشی بزرگمان این است که دوباره همه کنار هم هستیم.اصفهانی ها و تهرانی ها و قمی ها و همدانی ها و  پویان و میلاد و پژمان و فرزاد جعفرپور و من.

نفراتی از گروهان منهل شده ای به ما اضافه شده که باعث نزدیک شدن تخت ها و در نتیجه دل ها به هم شده است.

امروز برای بار دوم تیر اندازی کردیم.بدون ترس هایی که بار اول ریخته بود.

 

ـــــــــــــــــــــــــ

با بچه ها تخت مستطیل(میز گرد)  تشکیل می دهیم و تخت من میانه میدان است.

از اقتصاد بیمار و جامعه بحران زده و از خاطره ها در کلانتری ها می گوییم.

گاهی گله می کنند که جای خوبی نبوده اند و من هر بار زیر لب خدا را شکر می کنم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ده روز شده که از خانه و خانواده دورم .هر چند که در این روز های پادگانی دوریشان بیشتر احساس می شود.

 

ـــــــــــــــــــــــ

دوباره که بعد از ماموریت نوروزی دور هم جمع شده ایم،دوستی هایمان تا قامت رفاقت در حال قد کشیدن است.رفقا اینجا در نتیجۀ با هم بودن ،با هم بیدار شدن ،صبحگاه و صبحانه و ناهار و شام و نماز و دور هم نشستن و گفتن و خندیدن،ذهن هایمان به هم نزدیک تر شده و کم کم به جایی می رسیم که نگفته حرف هایمان را می زنیم و می فهمیم.

می ترسم از دل کندن،از اینها چگونه جدا شوم؟ از این رفیقان ِ برادر شده .

 

ــــــــــــــــــــــ

نزدیک رفتن شده.شوق پشت سر گذاشتن این روز های آخر در چهره هاست.هنوز هیچ کس فکر جدا شدن نیست انگار غیر از من.

من که بعد از مدتها طعم دلچسب رفاقت ها را چشیده ام ،گمان کنم که نه تنها من که بسیاری چشیده اند.

رفقا اینجا لابه لای گذشت ناگزیر آخرین روزهای اینجا بودن ذهن ها نگران سرنوشت های پیش روست.

تقسیمی که زمزمه اش پیچیده و جدایی هایی که لاجرم به وقوع خواهد پیوست و "فرمانده" که این روزهای آخر آزادمان نمی گذارد.

هر لحظه به خط مان می کند.شاید نمی خواهد خاطرۀ زیبایی از خود در ذهن ها بماند.

 

ـــــــــــــــــــــــــ

از ششم که آمده ام تا امروز نوزده روز گذشته و تشنه دیدار خانواده ام.دلتنگی پدر و مادر از صدایشان پشت گوشی تلفن دلگیرم می کند.می آیم.اگر خدا بخواهد خواهم آمد.

 

ـــــــــــــــــــــــ

خدا،هروقت که وسوسه رهایم کرده زیباتر احساسش کرده ام.از رگ گردن نزدیک تر بوده و هست ولی گاهی ،گاهی که لطفش کمتر شاملم شده و وسوسه به سراغم آمده ،فرسنگ ها از او دور بوده ام.

بارها شده که از شوق به خاطر لطفی که به چشمم آمده اشکم در آمده و حالا دوباره نه من که همۀ این بندگان در این بحبوحه محتاج الطافش هستیم.

 

ـــــــــــــــــــــــ

هیچ دلهره ای نمانده جز ....جز  اینکه مانده تکلیف سرنوشت این 18 ماه... در چهره ها پیدا نیست ولی از دل ها خبری ندارم جز دل خودم که توکل از یادش رفته است.

بگذریم از دلهره ها.از زیباییهای این روز های آخر آموزشی بنویسم .از صمیمیت ها که چند برابر شده.از آنها که اوایل کنار می کشیدند و این آخر صمیمی شده اند. از دفترهایی که رو شده اند و همه برای هم می نویسند.

از یاسر شنیده ام که این پادگان افتاده است.درک می کنم این روزهای نزدیک آمدنش چه در سرش می گذرد.

رفقا اینجا جای شما خالی است.نیستید تا در کنار من این لحظه ها را تجربه کنید.

رفقا در این دو ماه به اندازۀ ده سال دوست یابی کرده ام و برخی دوستی ها البته انگشت شمار رفاقت شد و امیدوارم تا بماند.

رفقا اینجا چون غم نان نیست،دل مشغولی کار نیست و فکر همه گذران وقت است،شادابی و سرخوشی رفتار اغلب است.هرچه به روز های آخر نزدیک می شویم همه هنرهایشان را رو می کنند.

سرخوشی این روزها max شده و این به گذران روز ها کمک می کند.

 

ــــــــــــــــــــــــــ

تایپ نوشته های یک سرباز:راند سوم

 

شاید شب آخر باشد.

سلام رفقای قدیم و سلام بر رفقای جدید این روزها.

توصیف حال و هوای این روز ها و شب ها آخر ساده نیست.عده ای مجلس بزم برپاکرده اند و فارغ از تهدید تقسیم که شاید صبح فردا بعد از مراسم سردوشی به دستمان برسد پایکوبی می کنند.

عده ای هم انگار نگرانی رهایشان نمی کند.شاید دلتنگی جای نگرانی را گرفته ولی من در این میان از یک سو شوق ملاقات دوباره پدر و مادر و خواهر و برادرقلقلکم می دهد و از یک سو نگران دل کندنم و از سوی دیگر سرنوشت این 18 ماهِ مانده.

کاش در این آزمایش سربلند می شدم.کاش توکل از یادم نمی رفت.کاش خدا این لحظه های آخر بیشتر مرا به یاد خودش می انداخت و کاش ... کاش این کاش ها تمام شدنی بود.

 

ــــــــــــــــــــــــ

مدرّج شدیم.با دستان مبارک هم ستوان دوم شدیم.برای به شانه زدنش شوق و ذوق داشتیم و لحظه شماری کردیم ولی هیچ نشد.شوق ذوقی که داشتیم گشتیم و پیدا نکردیم.

جناب سروان به ناف هم بستیم و فقط خودمان به خودمان بستیم و کس دیگری جدی نگرفت.

 

ــــــــــــــــــــــــ

                                          "رهبرا به شیراز نرو"

ستوان دوم هم شدیم ولی هنوز حرف رفتن نیست.زمزمه ماندن شده ."رهبرا به شیراز نرو" صحبت از ماموریت نهصد نفری شیراز شده است.ما دلمان با رفتن نیست.ماموریت طولانی شده و ما از خانواده بریده.از هر سو فرار می کردیم و از همه سو به دنبالمان بودند.تکه تکه شدیم.بیشتر از نیمی از ما را بردند.و ما رفقا عاقبت نرفتیم.به بهانه تاهل و کنکور ارشد که من هیج کدام نبودم که اگر بودم اینجا کنار رفقا نبودم.

 

ــــــــــــــــــ

هنوز حرف از ماموریت است.اینبار انتخابات لرستان.این قصه سر دراز دارد انگار.سومین روز یکه از ستوان دوم شدنمان می گذرد و ما هنوز در پادگانیم.کاری به کارمان ندارند.گاهی که همیاری اجباری می شود ما را از هرجایی می شود پیدا کرد جز جایی که همه همیاری می کنند.

قول داده اند که تا صبح فردا تکلیفمان را روشن کننند.

 

ــــــــــــــــــــ

سلام رفقا.آمدنم نزدیک است اگر خدا بخواهد.فقط در هراسم از جدایی این رفیقان نو.ریسمان رفاقتم با این دو (پویان و میلاد)به لطف خدا روز به روز قطورتر می شود و من شادمانه گاهی حواسم نیست که جدا شدنی هم هست.

چه کنم؟کاری هست که بکنم و با انجام دادنش این جدایی ناگریز آسان تر شود؟

رفقا،صمیمیت با این دو شیرین ترین رخداد این روزهاست.

با هم از هم یاری می گریزیم و با هم باز می گردیم.با هم تا آستانه شیراز رفتیم و بازگشتیم  و با هم چه صمیمیت ها که نکردیم.

                                  ربنا افرغ علینا صبرا و توفنا مسلمین

 

ــــــــــــــــــــــــ

این که آغاز شده بود و با حس و حال غریبی که اوایل ادامه پیدا کرده بود حالا با حس و حالی از جنس دیگر در حال پایان است.

اینبار انگار  واقعی شده است که این آخرین شب امشب است.

هنوز در نگاه عده ای باور این آخرین شب نیست.

نوشتن از یادم رفته این روزها.حواسم نیست.وقتی برای ادامه رفاقت ها نمانده و شمارش معکوس آغاز شده است و این پاس بخشی که این آخرین شب یقه ام را گرفت.

 

ـــــــــــــــــــــــ

عاقبت راهی ماموریت دوم شدیم.انتخابات لرستان به دور دوم کشیده شده.این خاک دامنم را رها نمی کند.من،بروجرد،اشترینان و آنها که رفاقتمان با هم گر گرفته بود خرم آباد قرعه شان شد.

حالا تنها شده ام.لحظظه ای که از مدتها پیشتر عزایش را گرفته بودم رسید.نه پویان هست و نه میلاد و نه مهدی خاکزاد و نه از آن پژمان نا سازگار همراهی هست و نه حتی یکی از گروه متلاشی شدۀ سه.

حالا منم و منم و خدا که رفیق همیشه همراهم است.کمترین فایده این رفاقت ها این است که با جدایی و تنهایی خدا یاد می شود.چه بسیار لحظه هایی که از کارم گذشته و ساعت و روز ها که از یادم رفته بود و او به یاد من بود.و من مثل همۀ انسانهایی که آفریده فقط وقت های سختی و تنهایی به یادش می افتم.

مثل همین حالا که شاید برای مدت های مدیدی از رفقای روز های آموزشی مالک اشتری جدا شده ام اما هنوز دلم،ذهن ِسرگردان و پریشانم لابه لای رفاقت آنهاست.

دعایم کنید رفقا.دعا کنید تا بتوانم این ذهن را، این دلِ هوایی شده را دوباره و شاید چند باره به روز هایی بازگردانم که طعم دلچسب صمیمیت رفاقت را نچشیده بود .

شاید اگر کوهها دوباره به هم برسند ،ما دستمان به دست هم نرسد.به نظر جوانیم اما شاید عمرمان به دیدن دوباره قد ندهد .

بدانید و باور کنید و به گوشه یادتان بسپارید که من،این دل و ذهن را حتی اگر همه اراده ام را خرج کنم محال است که آن طمع فراموشش شود .

عکس های پنهانی که با هم ثبت کردیم ،شوق دیدار دوباره را هر بار در من زنده می کند.

                                                                 ( به یاد پویان و میلاد و مهدی که با ما بود)

                                                                                            ـ امیـــــر مهدیــــان ـ  

۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

کرج،طرح نوروزی ،و من در گشت و گذار







مهران ،مهربانی کرد .خدا مهربانی اش کند.



کرج،طرح نوروزی ،تصاویری که ثبت شد.




این چادر تجربه نابی داشت.من امیر پخته شده بودم.

تصاویری که آشکارا و پنهانی به خاطره ها پیوست!







با پویان و میلاد و پژمان روزگاری از سر گذشت که از یاد نمی رود.خدا سایه رحمتش را همیشگی کند.

۱۳۸۷ فروردین ۴, یکشنبه

بهاریه 1387

به نام خدا

1ـ من و ما در سیر این گذر عمر ،مثل سرآغاز همه این سالهای رفته،دوباره از سر به بهار رسیدیم.بهاری که با رسیدن به آن هر سال ، در لوح شلوغی که تقویم نامیده ایم ،و عددی به آن نسبت داده ایم که هر سال به آن اضافه می شود. به واقع این عدد شمارشگر عمر من است.عمر ماست.کاش این شمارش گر بر عکس بود.یعنی برای هر کس با هر عمری جای اینکه ،به آن اضافه شود. از آن کم می شد، 55، 54، 53، 52، و... تا صفر.
و با رسیدن به صفر،یعنی زمانی برای ماندن نیست.آن وقت شاید طور دیگری زندگی می کردیم. جور دیگری به بودنمان نگاه می کردیم و ... هه هه
اما نه،خدا این موجودی را که خلق کرده،خود بهتر می شناسد.شاید اگر چنین بود،این امتحان ها و آزمايش ها آنچنان معنایی نداشت. اما ما آنقدر دور اندیش نیستیم.شاید اوایل ،وقتی خیلی تا زمان رفتنمان مانده باشد،خیالمان راحت باشد که حالا حالا ها وقت داریم و هر کاری که دلمان بخواهد و آن نفس خانه خراب کن فرمان دهد،می کنیم و خودمان را گول می زنیم که توبه می کنیم .
راست می گفتیم.توبه می کردیم و وقتی کم کمک سایه مرگ روی سرمان افتاد زاهد و پارسایی می شدیم که نپرس.
هر چند که بسیاری از همة ما هنوز فكر مي كنيم كه مرگ براي همسايه است و هيچ وقت سراغ ما نمي آيد.فكر مي كنيم و جرات به زبان آوردنش را نداريم كه مرگ نمي تواند ما را غافلگير كند.
من و ما با اميد زنده ايم.شايد بگوييد كه اگر ما بدانيم ،خود روز ها و ماه ها و فصل هاي عمرمان را يكي يكي طي مي كنيم و به بعدي مي رسيم ،هيچ وقت نمي خواستيم كه فردايي بيايد و همان روزي كه هستيم بمانيم.اما واقعا كسي هست كه دلش نخواهد فردايي بيايد ؟؟...
مطمئنا چنين كسي نيست.اگر در نهايت گرفتاري و بدبختي باشد چشم به راه روز هاي خوشبختي است و هر شب به اين اميد سر بر بالين مي گذارد. و اگر دراوج شادكامي و خوشبختي باشد ،باز هم در آرزوي روز هاي بهتري است.
پس ما ناخواسته نه،بلكه خواسته و با كمال شوق يكي يكي روز ها را مي گذرانيم كه فصلي را از سر گذرانده باشيم و ... و به بهار برسيم و جشن بگيريم كه راهي نو در پيش داريم.در همان لوح شلوغ به عدد عمرمان يكي اضافه مي كنيم و اول كمي دلگير از گذر سالهاي جواني مي شويم ولي بلافاصله به خودمان دلداري مي دهيم كه عوضش در پشت سر گذاشتن اين سالها تجربه هايي نصيب مان شده كه در شروع سال هاي پيش رو به كارمان مي آيد.

2ـ سالي كه گذشت سال بدي نبود.اوقات خوش آن سه روزي بود كه با دوست سپري شد و باقي،غير از بي حاصلي و بي خبري،خواهري بود كه به خانه بخت رفت.
" حرف " كه در اواخر سال عزمم را براي ساختنش جزم كرده بودم،مثل چندين فيلم نوشتة ديگرم اینبار در آخرین روز قبل از شروع تصویر برداری نافرجام ماند و دلايل بيشتر مادي و معنوي يكي شدند تا من آرزو به دل بمانم و دوباره لذت پشت دوربين بودن را نچشم.
از آخرين باري كه اين حادثه شيرين رخ داد چند سالی گذشته است.روزهایی که من با تمام وجود لذت می بردم از اينكه مي ديدم آنچه را كه نشسته بودم و خلق كرده بودم و روي كاغذ آورده بودم،حالا مقابل چشمم،به كمك عواملي كه دور هم جمع كرده بودم،به تصوير كشيده مي شود.
هر چند كه والا ترين لذت آن است كه احساس كني ،خدا از كاري كه مي كني راضي است و اين سعادت دنيا و آخرت است.
"تهران"البته با نام موقت نوشته شد و هنوز نمی دانم چه برداشت هایی از آن خواهد شد."بن بست پیر"و نوشته قدیمی تر "والــتـيـن" با همه اميد هايي كه به آنان بسته بودم، مثل همة نوشته هاي اين سالها ناكام ماندند.
دلم براي قهرمانهايم مي سوزد.هميشه آنقدر از آنها دور بوده ام كه نتوانسته ام از مظلوميت و معصوميت شان دفاع كنم.با اينكه به حقانيت شان ايمان دارم،ولي فرصت همراهي شان در جشنواره هاي كذايي مختلف اين شهر و آن شهر پيش نمي آيد و من نمي دانم آنجا چه بر سرشان مي رود.
"دست نوشته هاي گِلي" يا همان "برزخ" ،"فاجعه در راه است" هر كدام گوشه اي از اين هاردِ "رفيع"كز كرده اند و من از رويشان شرمنده ام.از همة فيلم نوشته هاي كوتاه و بلندم هم .چه كنم كه خدا هنوز مصلحت نمي داند.و من مي دانم كه مي داند هيچ گاه از لطف و رحمت بيكرانش نااميد نشده ام.روزي در جايي و وقتي از اين دار فاني حقشان را بدان ها باز مي گردانم.

3 ـ روزي خواندم كه خانم تهراني در اختتاميه جشنوارة فجر وقتي روي سن رفته بود تا جايزه اش را به عنوان بهترين بازيگر زن دريافت كند ،پشت ميكروفن گفته بود كه "هر كس به كسي نازد،ما هم به خدا نازيم".واقعا كسي بالاتر از خدا هست كه بتوان به داشتنش نازيد؟
به اينكه تهراني چگونه آدمي است،؟اصلا كاري ندارم ولي اين حرف ،حرف كمي نيست.با تكرار هر لحظه اش تا جادادنش در لابه لاي هر تفكري كه ذهن مي تراود،مي توان به چنان توكلي رسيد كه با داشتنش در هيچ مرحله اي از اين زيستن كم نياورد.
دوستم به پيش مرد عارفي ناليده بود كه اين روز ها در هراسم و نگران از اينكه از بسياري از همسالانم و حتي آنها كه از من چند سالي كوچكترند،جا مانده ام.حاجي گفته بود كه اگر هر وقت كه اين خيالات به ذهنت آمد ،وجود آن كسي را كه به وجودت آورده كنارت حس كني و با تمام وجود بفهمي كه همه چيز تو در كرانه قدرت اوست و تنها بر او توكل كني و به پيش بروي ،به آرامش مي رسي.اصلا تو از كجا مي داني ،آنها كه به خيالت از تو پيش افتاده اند،بيشتر از تو يا حتي به اندازه تو زندگي مي كنند.
آن كه آن بالاست،اين پايين است،روبروي توست،پشت سر توست ،حتي اگر تو كنارش نباشي او كنار توست و از رگ گردن به تو نزديك تر است،ما را براي اين نيافريده كه در هراس از داشته ها و نداشته هايمان باشيم.هر چند كه در اطمينانم كه آن عارف خدا را هميشه بر داشته ها و نداشته ها شكر مي كند و اين به سرسپردگي و دل سپردگي او به مصلحت خالقش مر بوط است.
چه بهتر كه شاكر باشيم و حالمان را به آرزو هاي تمام نشدني آينده نفروشيم.آرزوهايي كه به رسيدن به آنها دلگير از اين همه دويدن هاي بيهوده اي مي شويم كه براي اين رسيدن خرج كرده ايم.
وقتي به دوستي گفتم كه با برنده شدن در جشنواره داستان هدايت مي توانستم اول از همه خودم را به خودم ثابت كنم و احساس كنم كه واقعا نويسنده ام ،گفت كه اگر تو با برنده شدن داستانت در اين جشنواره ها به خودباوري مي رسي ،پس چه بهتر كه اصلا به اين خود باوري نرسي و نويسنده نشوي.
راست مي گفت.هيچ كس نويسندة موفقي با برنده شدن در اينچنين جشنواره هايي به جايي كه خواسته نرسيده و فقط با تشويق و قدرداني مصمم تر از گذشته به راهش ادامه داده است.
و در پايان از خدايي كه هر لحظه كه مرا به ياد خودش انداخته،آن لحظه ها بهترين لحظه هايم شده دانسته تر از گذشته سپاسگذارم.هر چند كه احساس مي كنم نسبت به بسياري از نعمت هايش نادانم.
براي اينكه نعمت هايش را به شماره درآورم هيچ گاه عمري به بلندي عمر نوح كفاف نمي كند.نمي دانم،شايد اين آخرين بهاريه اي باشد كه مي نويسم و سال ديگري نباشد ولي تا آخرين لحظه هايي كه روي زمينش راه مي روم و زير آسمانش نفس تازه مي كنم عاشقانه مي پرستمش و حريصانه به لطفش چشم مي دوزم.عاجزانه مي خواهم كه لحظه اي به خود واگذارم نكند كه طفل نوزاد را پدر و مادري اگر نپايد و فرشتة نگاهباني نباشد فردا را نمي بيند.
معصومانه مي خواهم كه لطف به ياد داشتنش را هيچ گاه از ذهنم دريغ نكند و در هر دست نوشته ام يادي از او باشد تا خدايي شود.
بندگانه مي خواهم كه توفيق دهد تا رسم بندگي را آنگونه كه شايسته است به درگاهش بجا آورم و بنده اي نباشم سرسپردة شيطان.
مخلوقانه مي خواهم كه اگر به راهش هادي نمي شوم ديگران را ،از راه درستي كه مي روند باز نگردانمشان.
مي خواهم كه در جادة استعدادي كه خود لطيفانه عطا كرده ،استوار به سوي سعادتی گامي بردارم ،شايستة بندگي اش ...
حَسبُنا اللهَ وَ نِعمَ الوكيل
اسفند و فروردین ماه 1387
ـ اميــر مهديـــان ـ

عکس هایی با لباس نظامی







به نام خدا
برای دل اون رفیقایی که می خواستن منو با این لباس ببینند.(خودمم قبول دارم که خوش عکس نیستم)

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

تایپ نوشته های یک سرباز:راند دوم

به نام خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــ
تایپ نوشته های یک سرباز: رانـــــد دوم

خانه دوم،شبهای اول بعد ِ بازگشت از مرخصی دلگیر می شود.همه تا به خود رهایشان می کنی،ذهنشان لابه لای خانه و خانواده می چرخد.
خانواده.دلبستگی که شاید این دوره سربازی تمرینی برای جدا شدن از آن باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که بود که نوشته بود جهنم سبز؟آش خور را به دهان بقیه انداخت؟
رفقا اینجا همه چیز خوب است جز ... جز ... جز اینکه فکر همه گذران روزهاست و این در زندگی یک انسان یعنی فاجعه .
آنقدر همه به گذراندن فکر می کنند که حواسشان به آنها که از اطرافشان می گذرند،نیست.آنقدر که حواسشان به خاطرات اطرافشان نیست.از این دوره اگر همین ها هم نباشند و نمانند،تحمل فاجعه ناممکن می شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اولین باری که صدای شلیک گلوله را از نزدیک شنیدم،در سفر نافرجام کربلا بود.شب از نیمه گذشته بود و سربازهایی که در راهمان کمین کرده بودند؛غافلگیرمان کردند.تیر هوایی.آنقدر ترسیده بودیم که لحظه ای خیال کردم مرده ام.تیر هوایی و ایست و بازگشت شرمسارانه.
اما اینبار غافلگیری در کارمان نبود.خودمان با پای خودمان آمده ایم.
شلیک های اول همه مان را ترسانده است.از نگاه نگرانمان رو به هم پیداست.قهرمان فیلم اینبار نباید تیر بخورد.باید زنده بماند.
کم کم گوشهایمان با این صدای وحشت زا اخت می شود.دست ها که در تماس اول با اسلحه ای که خشابش لبریز از فشنگ بود؛لرزیده بود،کمکم اعتماد به نفس پیدا کرد و انگشت ها دلش خواست تا بچکاند.تجربه شلیک تیر و خروج گلوله و اصابتش به سیبل و نمره متوسط به بالا در تیر اندازی به لطف خدایی که خواسته بودم آبرویم را بخرد.تجربه ای که هیچ کس آرزو ندارد به کارش بیاید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفقا اینجا همه چیز خوب است.روزگار می گذرانیم و گاهی نگرانی به سراغمان می آید.مثل انتخابات مجلس هشتم که در پیش است و نیروی ذخیره بودن ما.طرح نوروزی و تصویری که از آن به ذهن نمی آید.
بهترین راه درست ترین راه است و آن توکل به ذات اقدس الهی است که اگر تردیدی در پشت و پناهم بودنش به دل می آمد ،منِ بنده لحظه ای توان ادامه دادن نداشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفقا ،در گذراندن روز ها اینجا ،حواسمان به حال و هوای روزها نیست.دوریم از شور عید و اود و از خرید و گشت بازاری و بازارگرمی کاسبانه.از خانه تکانی مادرانه از ... از خانه دوریم و اینجا روزها مثل هم اند.
خانواده بزرگ ما هنوز دلهره دارد.نوروز در پیش است و هنوز طرح نوروزی تهدیدمان می کند.
ویروس به جان همه افتاده و از جانی به جان دگر نقل مکان می کند.صدای سرفه ها همه می آید.هنوز از وعده هوا ساز خبری نیست.خانواده بزرگ باید مراقب یکدیگر باشند و اینکه هستند جای شکر دارد.
نوازش ها و دلجویی های مادرانه جای خودش را به دلسوزی ها و نگرانی های برادرانه داده و قلب ها یک به یک،دو به یک،دو به دو و چند به چند برای هم می تپد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
طرح نوروزی قبل از نوروز آمد و پراکنده مان کرد.
آسایشگاه بی پویان،بی پژمان و بی محمد رضا و بی میلاد و بی همه اصفهانی ها سوت و کور شده است.در آستانه سال نو از هم پاشیده شده ایم.رفتند تا بعد از مرخصی چند روزه خودشان را به طرح نوروزی معرفی کنند.
حالا ما،ما و آنها که بازمانده اقلیتیم در انتظار تصمیم فرماند هانیم.
ــــــــــــــــــــــــــــ
بیست و چهار ساعت مرخصی را تا زادگاه اجدادم رفتم.نزدیکنر بود و حال و هوایش آمده بود.صله ارحام با دیدارها کامل شد.هر که می خواست مرا با سر تهی از مو و قامت سربازی ببیند به آرزویش رسید.

ـــــــــــــــــــــــــ
رفقا اینجا همه چیز خوب است.بد نیست.تازه از مرخصی 24 ساعته باز آمده ایم و خودمان را برای سر کردن نوروز در پادگان آماده کرده ایم که زمزمه مرخصی چند روزه عید می آید.این چه آموزشی شده که ما می بینیم!به اسفند و انتخابات و عید خورد و خدا می داند به کجا می کشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1386/12/25
ـ امیـــر مهدیــــان ـ

آخرین عکس های این سرباز




این عکس های شخصی گری یه ...مرخصی عید با اینکه دلت نمی خواد ولی داره می گذره ...باید قدر شخصی گری رو دونست

۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

۱۳۸۶ اسفند ۱۷, جمعه

تایپ نوشته های یک سرباز

رفقا،اینجا روی تخت این آسایشگاه هفتاد و چند نفری.،عصر روز جمعه ای که از همه جمعه های عمرم تا به حال بهتر بوده است،جز اینکه کنار مادری که از پشت گوشی تلفن بغضش را احساس کردم،نبودم.اینجا برای شما و آیندگان می نویسم.
بهترین عصر جمعه ،چون غروب دلگیرش احساس نشد.حواسم نبود.وقت نداشتم.اینجا همه چیز برنامه دارد.خواب از همه برنامه دار تر است.
رفقا،رفاقت های جدید اینجا در حال شکل گیری است.همه مثل همیم.همه غریبیم.همه مظلومیم.عمق نگاه همه دلتنگی است.هنوز خنده ها واقعی نیست.از ته دل نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
پنج روز قبل از اعزام

روز ها به راحتی می گذرد.شنبه از یکشنبه می گریزد و دوشنبه به دنبال یکشنبه است.دانسته ام که نیروی انتظامی مالک اشترم.هنوز تصویر درستی به ذهنم نیامده.پرسجو،search و دانستنیها ،اضطرابم را به شوق پنهانی تبدیل کرده است.خدا،هنوز هم مثل هزار ها بار در زندگی هر کسی،وقت سختی ها یاد می شود.
ـــــــــــــــــــــــ
روز اعزام

پدر تا به قرارگاه همراهی ام می کند.صبح زود که حالا به نظرم آنقدر ها زود نیست.در میان اراک افتاده ها چهره ای به نظرم آشناست.آشنایی از پیش دانشگاهی و کنکور می آید و دوستی می شود.تنهایی هایمان را با یادآوری خاطره ها پر می کنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا 4.5 صبح بیداری است.چراغ ها روشن می شود.تخت ها را باید آنکارد(مرتب به شیوه ای خاص) کرد و برای نماز آماده شد.صبحانه را بعد از نماز میل می کنی و آماده باش با لباس و پوتین،هر لحظه منتظر دستور فرمانده می مانی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مالیخولیا

آنقدر در رخت خوابم به چپ و راست غلت می زنم که همه عضلاتم کوفته شده است.پس چرا روشنایی نمی دهند؟.ساعت انگار از 10 صبح هم گذشته و بیداری نداده اند.از خواب خسته می شوم و بر می خیزم.عده ای از بچه ها هم بیدار شده اند.روی تخت هایشان نشسته اند و صبحانه می خورند.سرکار استوار،معاون فرماده گروهان لقمه ای می پیچد و به دستم می دهد و لبخند می زند.لقمه را در دهان می گذارم و می خندم.هر چه می جوم لقمه در دهانم کوچک نمی شود.سرکار استوار دستش را روی شانه ام گذاشته و به شدت تکان می دهد. ا از بس که لقمه را جویده ام فکم درد می کند.
ارشد گروهان،کم مانده که برای بیدار کردنم از روی تخت زمینم بزند.گوشه پتو در دهانم کاملا خیس شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ورود به پادگان

هنوز خیلی ها نیامده اند.نزدیک بودن آنقدر ها هم خوب نیست.ما از همه زودتر رسیده ایم غیر از اهالی این شهر ناآشنا
.ایست.اتمام حجت.تعیین تکلیف.ثبت نام و امضا و امضا و لباس و نشان دادن جایی برای خواب .آسایشگاه یکی از همین گروهان ها.
خدا را شکر.لباس ها همه اندازه اند و اگر هم کوچکند ،به راحتی عوض می کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز هفتم

این اسلحه شاید لوله اش،ماشه اش،خشابش،به خون آغشته است.
روی بدنه اش2538 حک شده است.سالی از دوره شاهنشاهی.یعنی درگیری های انقلاب را از سر گذرانده.از 8 سال گلوله و رگبار جنگ گذشته و حالا در دست های لرزان من آرام گرفته است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی گروهانی آغاز شده است.گروهان ایثار. اول راهنمایی هم در کلاسی با همین اسم بودم.شاید روزی خواسته یا ناخواسته مرتکب ایثار شوم!
بعد از هفت روز،زمزمه مرخصی در روز دهم شنیده می شود.اگر چه با دلتنگی کنار آمده ام ولی از دیدار نو می ترسم.شاید اینبار خو گرفتن با دلتنگی ساده نباشد.
ــــــــــــــــــــــــــــ

کلاس ایثار راهنمایی آغاز دوره غریبی بعد از گذراندن خوشی های کودکی بود.آغاز نوجوانی.دوره ای که تمام شد و لذت های ابتدایی را نداشت.
ــــــــــــــــــــــــ

انسان موجود عجولی است.نمی خواهم ولی ذهنم ناخواسته و ندانسته پی حکمتی می گردد که مرا نیروی انتظامی کرد.من از خالقم ،هر آنچه که خیر و صلاحم است را خواسته ام نه آنچه که دوستدار خودم است و میدانم که از لحظه لحظه ام می داند.
ــــــــــــــــــ
دهمین روزی است که از خانه و خانواده دورم.اما در کنار خانواده ای نو.رو به استحکام.دوستانی که هر چه بیشتر همشناسی می کنیم،دلبستگی هایمان بیشتر می شود و می رود تا دوستی هایمان به منزلت رفاقت برسد.در این میان دوستانی بوی رفقای قدیمی را می دهند.پویان،از همان لحظه اول آشنایی به نظرم آشنا آمد و وقتی به گذشته های نزدیک رفتم،به محمد رسیدم.پویان محمدی دگر است.تکامل یافته تر!رفاقت و غیرت و صداقت فوران می کند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
با محمد رضا در دل شب مامور گشت نگهبانی شدیم.
ایست... در کنار جدول زانو زدیم ... کیستی؟ ...
آشنایم ....
کدام آشنا ...؟
پاس بخش ...
پیش به سوی گفتن کلمه عبور ....
آلبالو ...
برنو ...
قانون ...
و خنده و شوخی های آسایشگاهی ....
ــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتند که رژه را باید خیلی خوب از زبان فرمانده پادگان شنید.
دکتری که برای واکسن مننژیت سر راهم قرار گرفت گفت برو تا قدر شخصی گری ات را بدانی.حالا ....
ار رژه می گفتم رفقا،اصلی ترین اصل این آموزشهایی که شاید روزی به کارم بیاید.
حتما اصطلاحی به نام صبحگاه به گوشتان خورده.همه پادگان متشکل از همه گردان ها جمع می شوند و در میدان صبح گاه در مقابل فرمانده ،حرکات موزون و هماهنگ نظامی اجرا می کنند.
طبل بزرگ زیر پای چپ...
گروهان خیلی خوب ...
درود... جناب ...
حالا کم کم از همه درجه ها سر درآورده ام.از سرباز صفر و گروهبان و استوار گرفته تا سرلشگر و سپهبد و ارتشبد ،جمعا 21 درجه ...
ــــــــــــــــــــ
رفیع (رایانه ای که این سالها محرم نوشته هایم بوده)،هیچ تغییری نکرده.اما شاید به نظر او، من بعد از گذشت دوازده روز که بازگشته ام،کمی سیاه و آفتاب سوخته شده ام.
از موهای جوگندمی فرق از وسط باز شده ،هیچ خبری نیست .با شادی پدر و مادر و بقیه شادم.تجدید قوا یعنی همین.اینبار که به پادگان بازگردم،روز های در پیش سال نو ،به احتمال فراوان در کنارشان نخواهم بود.
رفقا برایتان دعا می کنم حتی اگر شما برای من دعا نکنید.
ــــــــــــــــــــــــــ
انشاءالله منتظر نوشته های بعدی باشید.
1386/12/17
امیـــر مهدیـــــــان-

ونایی،خاطری ای که در آخرین روز ها ماندگار شد




علی عسگری،رفاقتی بی پیله داشت و با هر همراهی رو می کرد

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

اینم یکی دو تا عکس دست جمعی







سلام رفقا
به امید خدا اینجا جایی میشه تا همه هرجا،هر وقت که بخوایم و اینترنت در دسترس باشه ،همدیگه رو پیدا کنیم و رفاقت های گذشته رو تا آینده تداوم بدیم.
کامنت یادتون نره.























به نام خدا
در این روز های آخری که پشت رفیع(رایانه ام) نشسته ام،ذهنم خواسته یا ناخواسته به تجربه جدیدی می اندیشد که انتظارم است.به روز های آینده.به خواست خدا در این روز های قبل از رفتن آدمهایی سر راهم قرار گرفتند که ترس و دلهره ای را که دلیلش نداشتن آگاهی بود با حرف های آرام بخششان و گفتن تجربه های شیرینشان به شوقی نهانی برای رفتن مبدل کردند.مشتاق دوستی های جدید و پایدار و نو ام.به یقین اینچنین دوستی هایی که حاصل کنار هم بودن در شرایط سخت و تنهایی و دلتنگی است،دوام و وفای بیشتری خواهد داشت و شاید طعم رفاقتی را بچشاند که در همه این سالها حتی با داشتن دوستانی مثال زدنی و صادق ،راضی ام نکرده اند.نمی دانم.شاید توقع من از رفاقت زیاد است و شاید آن طعم واقعی جایی در پسِ این دنیای فانی شکل می گیرد.رفاقت هایی که عوض شده.کودکی و مدرسه هم بازی و هم کلاسی رسید به هم خانه در دوره دانشگاه و حالا در آستانه رسیدن به هم خدمتی است.کدام یک از رفاقت های دوره اول باقی مانده ؟ و رفاقت های دوره دوم هم مشمول دوری مسافت و راه هایی که از هم جدا شده است،شده هر چند با تجربه های شیرینی که کنار هم داشته ایم احتمال اینکه دوباره به هم بپیوندیم صفر نیست.دوستانی که شکل رفیق به خود گرفتند و رابطه مان با هم تا منزلت رفاقت رسید.رفقایی که از هر کدامشان یاد گرفتم و هدف رفاقت مگر یاد گرفتن و یاد دادن نیست؟
از محمد صداقت آموختم .
کسی که توانایی دورویی نداشت و حتی اگر به ندرت زبانش با لکنت به دروغ می چرخید ،راستی از چشم هایش
فوران می کرد .

از یاسر اراده یاد گرفتم.آنکه بعد از ناکامی تحصیلی در ترم اول مصمم شد و از همه ما پیشی گرفت.

علیرضای عنایتی همیشه روحیه و لبخند مهمانمان می کرد.کاش تا آخر کنار هم خانه ای های دوست دارش می ماند و بیشتر کنار هم شاد می ماندیم.علیرضا نه تنها به من که به همه ما نشان داد ،چطور می توان در میان استرس ها و فشار های درس و امتحان و شهر غریب ،باز هم خندید و خنداند و روحیه داد.

امین رفاقت واقعی را نشانم داد.پا به پا تنهایی هایمان را با هم قسمت کردیم و به تفریح مهمان هم شدیم.از عشق و ناکامی اش دلگیر بود و گاهی که با شوق از دوره عاشقانه اش می گفت،سعی مان این بود که به روز های آینده و لطف خدا امیدوارش کنیم.
جمشید همراهی بود که در انتها به ما پیوست.پر از امید به آینده و بود و زوجیت و عشق.کاش مادیات میانه مان را نمی گرفت و فاصله نمی انداخت.

و علی شاه .رفیق و همراه ِ همه این سالهاست.گاهی از درونیات مان با هم می گوییم و به کمال می اندیشیم.علی پایه بودن در رفاقت را نشانم داد.کاش به جبران همه آن سالهایی که از وجود هم نمی دانستیم با هم بمانیم.با هم زندگی تجربه کنیم و از هم حکمت بیاموزیم و من بیشتر بیاموزم.و خدا که عاجزم از شکرش.ناتوانم از بازگویی الطافش .وقتی که در آن دانشگاه(بروجرد) پذیرفته شدم و با دلسردی و بی شوق برای ثبت نام رفتم،حتی به روحم هم خطور نمی کرد که با رفاقتی چون محمد در خوابگاه آشنا شوم و کم کم آنقدر زنجیر اتصال آشناییمان قطور شود که با نگاه کردن به هم حرف هایمان را بزنیم.

حتی اگر فقط محمد را نشانم داده بود تمام عمر از شکرش عاجز بودم ولی او که فضل و بخشش را به خود فرض کرده است،یاسر و علیرضای عنایتی و امین و جمشید و علیشاه را هم سر راهمان گذاشت و زبانمان را از ذکر الطافش قاصر گذاشت.از من نپرس که چرا شوق آمده در آستانه این دوره جدید زندگی یعنی سربازی،من از آن خالق لطف ها دیده ام و بسیاری از چشم هایم هم دور مانده که این چنین به رفتن مشتاقم.بارها و بارها از او صلاح مصلحت همه مان را ،من و خوانواده هایمان و رفقایم را خواسته ام و می دانم که لطیف تر از آن است که خواسته ام را رد کند.
حسبیَ الله و نعم الوکیل،نعم المولا و نعم نصیر
1386/12/3
امیر مهدیان