۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه
























به نام خدا
در این روز های آخری که پشت رفیع(رایانه ام) نشسته ام،ذهنم خواسته یا ناخواسته به تجربه جدیدی می اندیشد که انتظارم است.به روز های آینده.به خواست خدا در این روز های قبل از رفتن آدمهایی سر راهم قرار گرفتند که ترس و دلهره ای را که دلیلش نداشتن آگاهی بود با حرف های آرام بخششان و گفتن تجربه های شیرینشان به شوقی نهانی برای رفتن مبدل کردند.مشتاق دوستی های جدید و پایدار و نو ام.به یقین اینچنین دوستی هایی که حاصل کنار هم بودن در شرایط سخت و تنهایی و دلتنگی است،دوام و وفای بیشتری خواهد داشت و شاید طعم رفاقتی را بچشاند که در همه این سالها حتی با داشتن دوستانی مثال زدنی و صادق ،راضی ام نکرده اند.نمی دانم.شاید توقع من از رفاقت زیاد است و شاید آن طعم واقعی جایی در پسِ این دنیای فانی شکل می گیرد.رفاقت هایی که عوض شده.کودکی و مدرسه هم بازی و هم کلاسی رسید به هم خانه در دوره دانشگاه و حالا در آستانه رسیدن به هم خدمتی است.کدام یک از رفاقت های دوره اول باقی مانده ؟ و رفاقت های دوره دوم هم مشمول دوری مسافت و راه هایی که از هم جدا شده است،شده هر چند با تجربه های شیرینی که کنار هم داشته ایم احتمال اینکه دوباره به هم بپیوندیم صفر نیست.دوستانی که شکل رفیق به خود گرفتند و رابطه مان با هم تا منزلت رفاقت رسید.رفقایی که از هر کدامشان یاد گرفتم و هدف رفاقت مگر یاد گرفتن و یاد دادن نیست؟
از محمد صداقت آموختم .
کسی که توانایی دورویی نداشت و حتی اگر به ندرت زبانش با لکنت به دروغ می چرخید ،راستی از چشم هایش
فوران می کرد .

از یاسر اراده یاد گرفتم.آنکه بعد از ناکامی تحصیلی در ترم اول مصمم شد و از همه ما پیشی گرفت.

علیرضای عنایتی همیشه روحیه و لبخند مهمانمان می کرد.کاش تا آخر کنار هم خانه ای های دوست دارش می ماند و بیشتر کنار هم شاد می ماندیم.علیرضا نه تنها به من که به همه ما نشان داد ،چطور می توان در میان استرس ها و فشار های درس و امتحان و شهر غریب ،باز هم خندید و خنداند و روحیه داد.

امین رفاقت واقعی را نشانم داد.پا به پا تنهایی هایمان را با هم قسمت کردیم و به تفریح مهمان هم شدیم.از عشق و ناکامی اش دلگیر بود و گاهی که با شوق از دوره عاشقانه اش می گفت،سعی مان این بود که به روز های آینده و لطف خدا امیدوارش کنیم.
جمشید همراهی بود که در انتها به ما پیوست.پر از امید به آینده و بود و زوجیت و عشق.کاش مادیات میانه مان را نمی گرفت و فاصله نمی انداخت.

و علی شاه .رفیق و همراه ِ همه این سالهاست.گاهی از درونیات مان با هم می گوییم و به کمال می اندیشیم.علی پایه بودن در رفاقت را نشانم داد.کاش به جبران همه آن سالهایی که از وجود هم نمی دانستیم با هم بمانیم.با هم زندگی تجربه کنیم و از هم حکمت بیاموزیم و من بیشتر بیاموزم.و خدا که عاجزم از شکرش.ناتوانم از بازگویی الطافش .وقتی که در آن دانشگاه(بروجرد) پذیرفته شدم و با دلسردی و بی شوق برای ثبت نام رفتم،حتی به روحم هم خطور نمی کرد که با رفاقتی چون محمد در خوابگاه آشنا شوم و کم کم آنقدر زنجیر اتصال آشناییمان قطور شود که با نگاه کردن به هم حرف هایمان را بزنیم.

حتی اگر فقط محمد را نشانم داده بود تمام عمر از شکرش عاجز بودم ولی او که فضل و بخشش را به خود فرض کرده است،یاسر و علیرضای عنایتی و امین و جمشید و علیشاه را هم سر راهمان گذاشت و زبانمان را از ذکر الطافش قاصر گذاشت.از من نپرس که چرا شوق آمده در آستانه این دوره جدید زندگی یعنی سربازی،من از آن خالق لطف ها دیده ام و بسیاری از چشم هایم هم دور مانده که این چنین به رفتن مشتاقم.بارها و بارها از او صلاح مصلحت همه مان را ،من و خوانواده هایمان و رفقایم را خواسته ام و می دانم که لطیف تر از آن است که خواسته ام را رد کند.
حسبیَ الله و نعم الوکیل،نعم المولا و نعم نصیر
1386/12/3
امیر مهدیان

هیچ نظری موجود نیست: