به نام خدا
1ـ من و ما در سیر این گذر عمر ،مثل سرآغاز همه این سالهای رفته،دوباره از سر به بهار رسیدیم.بهاری که با رسیدن به آن هر سال ، در لوح شلوغی که تقویم نامیده ایم ،و عددی به آن نسبت داده ایم که هر سال به آن اضافه می شود. به واقع این عدد شمارشگر عمر من است.عمر ماست.کاش این شمارش گر بر عکس بود.یعنی برای هر کس با هر عمری جای اینکه ،به آن اضافه شود. از آن کم می شد، 55، 54، 53، 52، و... تا صفر.
و با رسیدن به صفر،یعنی زمانی برای ماندن نیست.آن وقت شاید طور دیگری زندگی می کردیم. جور دیگری به بودنمان نگاه می کردیم و ... هه هه
اما نه،خدا این موجودی را که خلق کرده،خود بهتر می شناسد.شاید اگر چنین بود،این امتحان ها و آزمايش ها آنچنان معنایی نداشت. اما ما آنقدر دور اندیش نیستیم.شاید اوایل ،وقتی خیلی تا زمان رفتنمان مانده باشد،خیالمان راحت باشد که حالا حالا ها وقت داریم و هر کاری که دلمان بخواهد و آن نفس خانه خراب کن فرمان دهد،می کنیم و خودمان را گول می زنیم که توبه می کنیم .
راست می گفتیم.توبه می کردیم و وقتی کم کمک سایه مرگ روی سرمان افتاد زاهد و پارسایی می شدیم که نپرس.
هر چند که بسیاری از همة ما هنوز فكر مي كنيم كه مرگ براي همسايه است و هيچ وقت سراغ ما نمي آيد.فكر مي كنيم و جرات به زبان آوردنش را نداريم كه مرگ نمي تواند ما را غافلگير كند.
من و ما با اميد زنده ايم.شايد بگوييد كه اگر ما بدانيم ،خود روز ها و ماه ها و فصل هاي عمرمان را يكي يكي طي مي كنيم و به بعدي مي رسيم ،هيچ وقت نمي خواستيم كه فردايي بيايد و همان روزي كه هستيم بمانيم.اما واقعا كسي هست كه دلش نخواهد فردايي بيايد ؟؟...
مطمئنا چنين كسي نيست.اگر در نهايت گرفتاري و بدبختي باشد چشم به راه روز هاي خوشبختي است و هر شب به اين اميد سر بر بالين مي گذارد. و اگر دراوج شادكامي و خوشبختي باشد ،باز هم در آرزوي روز هاي بهتري است.
پس ما ناخواسته نه،بلكه خواسته و با كمال شوق يكي يكي روز ها را مي گذرانيم كه فصلي را از سر گذرانده باشيم و ... و به بهار برسيم و جشن بگيريم كه راهي نو در پيش داريم.در همان لوح شلوغ به عدد عمرمان يكي اضافه مي كنيم و اول كمي دلگير از گذر سالهاي جواني مي شويم ولي بلافاصله به خودمان دلداري مي دهيم كه عوضش در پشت سر گذاشتن اين سالها تجربه هايي نصيب مان شده كه در شروع سال هاي پيش رو به كارمان مي آيد.
2ـ سالي كه گذشت سال بدي نبود.اوقات خوش آن سه روزي بود كه با دوست سپري شد و باقي،غير از بي حاصلي و بي خبري،خواهري بود كه به خانه بخت رفت.
" حرف " كه در اواخر سال عزمم را براي ساختنش جزم كرده بودم،مثل چندين فيلم نوشتة ديگرم اینبار در آخرین روز قبل از شروع تصویر برداری نافرجام ماند و دلايل بيشتر مادي و معنوي يكي شدند تا من آرزو به دل بمانم و دوباره لذت پشت دوربين بودن را نچشم.
از آخرين باري كه اين حادثه شيرين رخ داد چند سالی گذشته است.روزهایی که من با تمام وجود لذت می بردم از اينكه مي ديدم آنچه را كه نشسته بودم و خلق كرده بودم و روي كاغذ آورده بودم،حالا مقابل چشمم،به كمك عواملي كه دور هم جمع كرده بودم،به تصوير كشيده مي شود.
هر چند كه والا ترين لذت آن است كه احساس كني ،خدا از كاري كه مي كني راضي است و اين سعادت دنيا و آخرت است.
"تهران"البته با نام موقت نوشته شد و هنوز نمی دانم چه برداشت هایی از آن خواهد شد."بن بست پیر"و نوشته قدیمی تر "والــتـيـن" با همه اميد هايي كه به آنان بسته بودم، مثل همة نوشته هاي اين سالها ناكام ماندند.
دلم براي قهرمانهايم مي سوزد.هميشه آنقدر از آنها دور بوده ام كه نتوانسته ام از مظلوميت و معصوميت شان دفاع كنم.با اينكه به حقانيت شان ايمان دارم،ولي فرصت همراهي شان در جشنواره هاي كذايي مختلف اين شهر و آن شهر پيش نمي آيد و من نمي دانم آنجا چه بر سرشان مي رود.
"دست نوشته هاي گِلي" يا همان "برزخ" ،"فاجعه در راه است" هر كدام گوشه اي از اين هاردِ "رفيع"كز كرده اند و من از رويشان شرمنده ام.از همة فيلم نوشته هاي كوتاه و بلندم هم .چه كنم كه خدا هنوز مصلحت نمي داند.و من مي دانم كه مي داند هيچ گاه از لطف و رحمت بيكرانش نااميد نشده ام.روزي در جايي و وقتي از اين دار فاني حقشان را بدان ها باز مي گردانم.
3 ـ روزي خواندم كه خانم تهراني در اختتاميه جشنوارة فجر وقتي روي سن رفته بود تا جايزه اش را به عنوان بهترين بازيگر زن دريافت كند ،پشت ميكروفن گفته بود كه "هر كس به كسي نازد،ما هم به خدا نازيم".واقعا كسي بالاتر از خدا هست كه بتوان به داشتنش نازيد؟
به اينكه تهراني چگونه آدمي است،؟اصلا كاري ندارم ولي اين حرف ،حرف كمي نيست.با تكرار هر لحظه اش تا جادادنش در لابه لاي هر تفكري كه ذهن مي تراود،مي توان به چنان توكلي رسيد كه با داشتنش در هيچ مرحله اي از اين زيستن كم نياورد.
دوستم به پيش مرد عارفي ناليده بود كه اين روز ها در هراسم و نگران از اينكه از بسياري از همسالانم و حتي آنها كه از من چند سالي كوچكترند،جا مانده ام.حاجي گفته بود كه اگر هر وقت كه اين خيالات به ذهنت آمد ،وجود آن كسي را كه به وجودت آورده كنارت حس كني و با تمام وجود بفهمي كه همه چيز تو در كرانه قدرت اوست و تنها بر او توكل كني و به پيش بروي ،به آرامش مي رسي.اصلا تو از كجا مي داني ،آنها كه به خيالت از تو پيش افتاده اند،بيشتر از تو يا حتي به اندازه تو زندگي مي كنند.
آن كه آن بالاست،اين پايين است،روبروي توست،پشت سر توست ،حتي اگر تو كنارش نباشي او كنار توست و از رگ گردن به تو نزديك تر است،ما را براي اين نيافريده كه در هراس از داشته ها و نداشته هايمان باشيم.هر چند كه در اطمينانم كه آن عارف خدا را هميشه بر داشته ها و نداشته ها شكر مي كند و اين به سرسپردگي و دل سپردگي او به مصلحت خالقش مر بوط است.
چه بهتر كه شاكر باشيم و حالمان را به آرزو هاي تمام نشدني آينده نفروشيم.آرزوهايي كه به رسيدن به آنها دلگير از اين همه دويدن هاي بيهوده اي مي شويم كه براي اين رسيدن خرج كرده ايم.
وقتي به دوستي گفتم كه با برنده شدن در جشنواره داستان هدايت مي توانستم اول از همه خودم را به خودم ثابت كنم و احساس كنم كه واقعا نويسنده ام ،گفت كه اگر تو با برنده شدن داستانت در اين جشنواره ها به خودباوري مي رسي ،پس چه بهتر كه اصلا به اين خود باوري نرسي و نويسنده نشوي.
راست مي گفت.هيچ كس نويسندة موفقي با برنده شدن در اينچنين جشنواره هايي به جايي كه خواسته نرسيده و فقط با تشويق و قدرداني مصمم تر از گذشته به راهش ادامه داده است.
و در پايان از خدايي كه هر لحظه كه مرا به ياد خودش انداخته،آن لحظه ها بهترين لحظه هايم شده دانسته تر از گذشته سپاسگذارم.هر چند كه احساس مي كنم نسبت به بسياري از نعمت هايش نادانم.
براي اينكه نعمت هايش را به شماره درآورم هيچ گاه عمري به بلندي عمر نوح كفاف نمي كند.نمي دانم،شايد اين آخرين بهاريه اي باشد كه مي نويسم و سال ديگري نباشد ولي تا آخرين لحظه هايي كه روي زمينش راه مي روم و زير آسمانش نفس تازه مي كنم عاشقانه مي پرستمش و حريصانه به لطفش چشم مي دوزم.عاجزانه مي خواهم كه لحظه اي به خود واگذارم نكند كه طفل نوزاد را پدر و مادري اگر نپايد و فرشتة نگاهباني نباشد فردا را نمي بيند.
معصومانه مي خواهم كه لطف به ياد داشتنش را هيچ گاه از ذهنم دريغ نكند و در هر دست نوشته ام يادي از او باشد تا خدايي شود.
بندگانه مي خواهم كه توفيق دهد تا رسم بندگي را آنگونه كه شايسته است به درگاهش بجا آورم و بنده اي نباشم سرسپردة شيطان.
مخلوقانه مي خواهم كه اگر به راهش هادي نمي شوم ديگران را ،از راه درستي كه مي روند باز نگردانمشان.
مي خواهم كه در جادة استعدادي كه خود لطيفانه عطا كرده ،استوار به سوي سعادتی گامي بردارم ،شايستة بندگي اش ...
حَسبُنا اللهَ وَ نِعمَ الوكيل
اسفند و فروردین ماه 1387
ـ اميــر مهديـــان ـ
1ـ من و ما در سیر این گذر عمر ،مثل سرآغاز همه این سالهای رفته،دوباره از سر به بهار رسیدیم.بهاری که با رسیدن به آن هر سال ، در لوح شلوغی که تقویم نامیده ایم ،و عددی به آن نسبت داده ایم که هر سال به آن اضافه می شود. به واقع این عدد شمارشگر عمر من است.عمر ماست.کاش این شمارش گر بر عکس بود.یعنی برای هر کس با هر عمری جای اینکه ،به آن اضافه شود. از آن کم می شد، 55، 54، 53، 52، و... تا صفر.
و با رسیدن به صفر،یعنی زمانی برای ماندن نیست.آن وقت شاید طور دیگری زندگی می کردیم. جور دیگری به بودنمان نگاه می کردیم و ... هه هه
اما نه،خدا این موجودی را که خلق کرده،خود بهتر می شناسد.شاید اگر چنین بود،این امتحان ها و آزمايش ها آنچنان معنایی نداشت. اما ما آنقدر دور اندیش نیستیم.شاید اوایل ،وقتی خیلی تا زمان رفتنمان مانده باشد،خیالمان راحت باشد که حالا حالا ها وقت داریم و هر کاری که دلمان بخواهد و آن نفس خانه خراب کن فرمان دهد،می کنیم و خودمان را گول می زنیم که توبه می کنیم .
راست می گفتیم.توبه می کردیم و وقتی کم کمک سایه مرگ روی سرمان افتاد زاهد و پارسایی می شدیم که نپرس.
هر چند که بسیاری از همة ما هنوز فكر مي كنيم كه مرگ براي همسايه است و هيچ وقت سراغ ما نمي آيد.فكر مي كنيم و جرات به زبان آوردنش را نداريم كه مرگ نمي تواند ما را غافلگير كند.
من و ما با اميد زنده ايم.شايد بگوييد كه اگر ما بدانيم ،خود روز ها و ماه ها و فصل هاي عمرمان را يكي يكي طي مي كنيم و به بعدي مي رسيم ،هيچ وقت نمي خواستيم كه فردايي بيايد و همان روزي كه هستيم بمانيم.اما واقعا كسي هست كه دلش نخواهد فردايي بيايد ؟؟...
مطمئنا چنين كسي نيست.اگر در نهايت گرفتاري و بدبختي باشد چشم به راه روز هاي خوشبختي است و هر شب به اين اميد سر بر بالين مي گذارد. و اگر دراوج شادكامي و خوشبختي باشد ،باز هم در آرزوي روز هاي بهتري است.
پس ما ناخواسته نه،بلكه خواسته و با كمال شوق يكي يكي روز ها را مي گذرانيم كه فصلي را از سر گذرانده باشيم و ... و به بهار برسيم و جشن بگيريم كه راهي نو در پيش داريم.در همان لوح شلوغ به عدد عمرمان يكي اضافه مي كنيم و اول كمي دلگير از گذر سالهاي جواني مي شويم ولي بلافاصله به خودمان دلداري مي دهيم كه عوضش در پشت سر گذاشتن اين سالها تجربه هايي نصيب مان شده كه در شروع سال هاي پيش رو به كارمان مي آيد.
2ـ سالي كه گذشت سال بدي نبود.اوقات خوش آن سه روزي بود كه با دوست سپري شد و باقي،غير از بي حاصلي و بي خبري،خواهري بود كه به خانه بخت رفت.
" حرف " كه در اواخر سال عزمم را براي ساختنش جزم كرده بودم،مثل چندين فيلم نوشتة ديگرم اینبار در آخرین روز قبل از شروع تصویر برداری نافرجام ماند و دلايل بيشتر مادي و معنوي يكي شدند تا من آرزو به دل بمانم و دوباره لذت پشت دوربين بودن را نچشم.
از آخرين باري كه اين حادثه شيرين رخ داد چند سالی گذشته است.روزهایی که من با تمام وجود لذت می بردم از اينكه مي ديدم آنچه را كه نشسته بودم و خلق كرده بودم و روي كاغذ آورده بودم،حالا مقابل چشمم،به كمك عواملي كه دور هم جمع كرده بودم،به تصوير كشيده مي شود.
هر چند كه والا ترين لذت آن است كه احساس كني ،خدا از كاري كه مي كني راضي است و اين سعادت دنيا و آخرت است.
"تهران"البته با نام موقت نوشته شد و هنوز نمی دانم چه برداشت هایی از آن خواهد شد."بن بست پیر"و نوشته قدیمی تر "والــتـيـن" با همه اميد هايي كه به آنان بسته بودم، مثل همة نوشته هاي اين سالها ناكام ماندند.
دلم براي قهرمانهايم مي سوزد.هميشه آنقدر از آنها دور بوده ام كه نتوانسته ام از مظلوميت و معصوميت شان دفاع كنم.با اينكه به حقانيت شان ايمان دارم،ولي فرصت همراهي شان در جشنواره هاي كذايي مختلف اين شهر و آن شهر پيش نمي آيد و من نمي دانم آنجا چه بر سرشان مي رود.
"دست نوشته هاي گِلي" يا همان "برزخ" ،"فاجعه در راه است" هر كدام گوشه اي از اين هاردِ "رفيع"كز كرده اند و من از رويشان شرمنده ام.از همة فيلم نوشته هاي كوتاه و بلندم هم .چه كنم كه خدا هنوز مصلحت نمي داند.و من مي دانم كه مي داند هيچ گاه از لطف و رحمت بيكرانش نااميد نشده ام.روزي در جايي و وقتي از اين دار فاني حقشان را بدان ها باز مي گردانم.
3 ـ روزي خواندم كه خانم تهراني در اختتاميه جشنوارة فجر وقتي روي سن رفته بود تا جايزه اش را به عنوان بهترين بازيگر زن دريافت كند ،پشت ميكروفن گفته بود كه "هر كس به كسي نازد،ما هم به خدا نازيم".واقعا كسي بالاتر از خدا هست كه بتوان به داشتنش نازيد؟
به اينكه تهراني چگونه آدمي است،؟اصلا كاري ندارم ولي اين حرف ،حرف كمي نيست.با تكرار هر لحظه اش تا جادادنش در لابه لاي هر تفكري كه ذهن مي تراود،مي توان به چنان توكلي رسيد كه با داشتنش در هيچ مرحله اي از اين زيستن كم نياورد.
دوستم به پيش مرد عارفي ناليده بود كه اين روز ها در هراسم و نگران از اينكه از بسياري از همسالانم و حتي آنها كه از من چند سالي كوچكترند،جا مانده ام.حاجي گفته بود كه اگر هر وقت كه اين خيالات به ذهنت آمد ،وجود آن كسي را كه به وجودت آورده كنارت حس كني و با تمام وجود بفهمي كه همه چيز تو در كرانه قدرت اوست و تنها بر او توكل كني و به پيش بروي ،به آرامش مي رسي.اصلا تو از كجا مي داني ،آنها كه به خيالت از تو پيش افتاده اند،بيشتر از تو يا حتي به اندازه تو زندگي مي كنند.
آن كه آن بالاست،اين پايين است،روبروي توست،پشت سر توست ،حتي اگر تو كنارش نباشي او كنار توست و از رگ گردن به تو نزديك تر است،ما را براي اين نيافريده كه در هراس از داشته ها و نداشته هايمان باشيم.هر چند كه در اطمينانم كه آن عارف خدا را هميشه بر داشته ها و نداشته ها شكر مي كند و اين به سرسپردگي و دل سپردگي او به مصلحت خالقش مر بوط است.
چه بهتر كه شاكر باشيم و حالمان را به آرزو هاي تمام نشدني آينده نفروشيم.آرزوهايي كه به رسيدن به آنها دلگير از اين همه دويدن هاي بيهوده اي مي شويم كه براي اين رسيدن خرج كرده ايم.
وقتي به دوستي گفتم كه با برنده شدن در جشنواره داستان هدايت مي توانستم اول از همه خودم را به خودم ثابت كنم و احساس كنم كه واقعا نويسنده ام ،گفت كه اگر تو با برنده شدن داستانت در اين جشنواره ها به خودباوري مي رسي ،پس چه بهتر كه اصلا به اين خود باوري نرسي و نويسنده نشوي.
راست مي گفت.هيچ كس نويسندة موفقي با برنده شدن در اينچنين جشنواره هايي به جايي كه خواسته نرسيده و فقط با تشويق و قدرداني مصمم تر از گذشته به راهش ادامه داده است.
و در پايان از خدايي كه هر لحظه كه مرا به ياد خودش انداخته،آن لحظه ها بهترين لحظه هايم شده دانسته تر از گذشته سپاسگذارم.هر چند كه احساس مي كنم نسبت به بسياري از نعمت هايش نادانم.
براي اينكه نعمت هايش را به شماره درآورم هيچ گاه عمري به بلندي عمر نوح كفاف نمي كند.نمي دانم،شايد اين آخرين بهاريه اي باشد كه مي نويسم و سال ديگري نباشد ولي تا آخرين لحظه هايي كه روي زمينش راه مي روم و زير آسمانش نفس تازه مي كنم عاشقانه مي پرستمش و حريصانه به لطفش چشم مي دوزم.عاجزانه مي خواهم كه لحظه اي به خود واگذارم نكند كه طفل نوزاد را پدر و مادري اگر نپايد و فرشتة نگاهباني نباشد فردا را نمي بيند.
معصومانه مي خواهم كه لطف به ياد داشتنش را هيچ گاه از ذهنم دريغ نكند و در هر دست نوشته ام يادي از او باشد تا خدايي شود.
بندگانه مي خواهم كه توفيق دهد تا رسم بندگي را آنگونه كه شايسته است به درگاهش بجا آورم و بنده اي نباشم سرسپردة شيطان.
مخلوقانه مي خواهم كه اگر به راهش هادي نمي شوم ديگران را ،از راه درستي كه مي روند باز نگردانمشان.
مي خواهم كه در جادة استعدادي كه خود لطيفانه عطا كرده ،استوار به سوي سعادتی گامي بردارم ،شايستة بندگي اش ...
حَسبُنا اللهَ وَ نِعمَ الوكيل
اسفند و فروردین ماه 1387
ـ اميــر مهديـــان ـ