۱۳۸۷ فروردین ۴, یکشنبه

بهاریه 1387

به نام خدا

1ـ من و ما در سیر این گذر عمر ،مثل سرآغاز همه این سالهای رفته،دوباره از سر به بهار رسیدیم.بهاری که با رسیدن به آن هر سال ، در لوح شلوغی که تقویم نامیده ایم ،و عددی به آن نسبت داده ایم که هر سال به آن اضافه می شود. به واقع این عدد شمارشگر عمر من است.عمر ماست.کاش این شمارش گر بر عکس بود.یعنی برای هر کس با هر عمری جای اینکه ،به آن اضافه شود. از آن کم می شد، 55، 54، 53، 52، و... تا صفر.
و با رسیدن به صفر،یعنی زمانی برای ماندن نیست.آن وقت شاید طور دیگری زندگی می کردیم. جور دیگری به بودنمان نگاه می کردیم و ... هه هه
اما نه،خدا این موجودی را که خلق کرده،خود بهتر می شناسد.شاید اگر چنین بود،این امتحان ها و آزمايش ها آنچنان معنایی نداشت. اما ما آنقدر دور اندیش نیستیم.شاید اوایل ،وقتی خیلی تا زمان رفتنمان مانده باشد،خیالمان راحت باشد که حالا حالا ها وقت داریم و هر کاری که دلمان بخواهد و آن نفس خانه خراب کن فرمان دهد،می کنیم و خودمان را گول می زنیم که توبه می کنیم .
راست می گفتیم.توبه می کردیم و وقتی کم کمک سایه مرگ روی سرمان افتاد زاهد و پارسایی می شدیم که نپرس.
هر چند که بسیاری از همة ما هنوز فكر مي كنيم كه مرگ براي همسايه است و هيچ وقت سراغ ما نمي آيد.فكر مي كنيم و جرات به زبان آوردنش را نداريم كه مرگ نمي تواند ما را غافلگير كند.
من و ما با اميد زنده ايم.شايد بگوييد كه اگر ما بدانيم ،خود روز ها و ماه ها و فصل هاي عمرمان را يكي يكي طي مي كنيم و به بعدي مي رسيم ،هيچ وقت نمي خواستيم كه فردايي بيايد و همان روزي كه هستيم بمانيم.اما واقعا كسي هست كه دلش نخواهد فردايي بيايد ؟؟...
مطمئنا چنين كسي نيست.اگر در نهايت گرفتاري و بدبختي باشد چشم به راه روز هاي خوشبختي است و هر شب به اين اميد سر بر بالين مي گذارد. و اگر دراوج شادكامي و خوشبختي باشد ،باز هم در آرزوي روز هاي بهتري است.
پس ما ناخواسته نه،بلكه خواسته و با كمال شوق يكي يكي روز ها را مي گذرانيم كه فصلي را از سر گذرانده باشيم و ... و به بهار برسيم و جشن بگيريم كه راهي نو در پيش داريم.در همان لوح شلوغ به عدد عمرمان يكي اضافه مي كنيم و اول كمي دلگير از گذر سالهاي جواني مي شويم ولي بلافاصله به خودمان دلداري مي دهيم كه عوضش در پشت سر گذاشتن اين سالها تجربه هايي نصيب مان شده كه در شروع سال هاي پيش رو به كارمان مي آيد.

2ـ سالي كه گذشت سال بدي نبود.اوقات خوش آن سه روزي بود كه با دوست سپري شد و باقي،غير از بي حاصلي و بي خبري،خواهري بود كه به خانه بخت رفت.
" حرف " كه در اواخر سال عزمم را براي ساختنش جزم كرده بودم،مثل چندين فيلم نوشتة ديگرم اینبار در آخرین روز قبل از شروع تصویر برداری نافرجام ماند و دلايل بيشتر مادي و معنوي يكي شدند تا من آرزو به دل بمانم و دوباره لذت پشت دوربين بودن را نچشم.
از آخرين باري كه اين حادثه شيرين رخ داد چند سالی گذشته است.روزهایی که من با تمام وجود لذت می بردم از اينكه مي ديدم آنچه را كه نشسته بودم و خلق كرده بودم و روي كاغذ آورده بودم،حالا مقابل چشمم،به كمك عواملي كه دور هم جمع كرده بودم،به تصوير كشيده مي شود.
هر چند كه والا ترين لذت آن است كه احساس كني ،خدا از كاري كه مي كني راضي است و اين سعادت دنيا و آخرت است.
"تهران"البته با نام موقت نوشته شد و هنوز نمی دانم چه برداشت هایی از آن خواهد شد."بن بست پیر"و نوشته قدیمی تر "والــتـيـن" با همه اميد هايي كه به آنان بسته بودم، مثل همة نوشته هاي اين سالها ناكام ماندند.
دلم براي قهرمانهايم مي سوزد.هميشه آنقدر از آنها دور بوده ام كه نتوانسته ام از مظلوميت و معصوميت شان دفاع كنم.با اينكه به حقانيت شان ايمان دارم،ولي فرصت همراهي شان در جشنواره هاي كذايي مختلف اين شهر و آن شهر پيش نمي آيد و من نمي دانم آنجا چه بر سرشان مي رود.
"دست نوشته هاي گِلي" يا همان "برزخ" ،"فاجعه در راه است" هر كدام گوشه اي از اين هاردِ "رفيع"كز كرده اند و من از رويشان شرمنده ام.از همة فيلم نوشته هاي كوتاه و بلندم هم .چه كنم كه خدا هنوز مصلحت نمي داند.و من مي دانم كه مي داند هيچ گاه از لطف و رحمت بيكرانش نااميد نشده ام.روزي در جايي و وقتي از اين دار فاني حقشان را بدان ها باز مي گردانم.

3 ـ روزي خواندم كه خانم تهراني در اختتاميه جشنوارة فجر وقتي روي سن رفته بود تا جايزه اش را به عنوان بهترين بازيگر زن دريافت كند ،پشت ميكروفن گفته بود كه "هر كس به كسي نازد،ما هم به خدا نازيم".واقعا كسي بالاتر از خدا هست كه بتوان به داشتنش نازيد؟
به اينكه تهراني چگونه آدمي است،؟اصلا كاري ندارم ولي اين حرف ،حرف كمي نيست.با تكرار هر لحظه اش تا جادادنش در لابه لاي هر تفكري كه ذهن مي تراود،مي توان به چنان توكلي رسيد كه با داشتنش در هيچ مرحله اي از اين زيستن كم نياورد.
دوستم به پيش مرد عارفي ناليده بود كه اين روز ها در هراسم و نگران از اينكه از بسياري از همسالانم و حتي آنها كه از من چند سالي كوچكترند،جا مانده ام.حاجي گفته بود كه اگر هر وقت كه اين خيالات به ذهنت آمد ،وجود آن كسي را كه به وجودت آورده كنارت حس كني و با تمام وجود بفهمي كه همه چيز تو در كرانه قدرت اوست و تنها بر او توكل كني و به پيش بروي ،به آرامش مي رسي.اصلا تو از كجا مي داني ،آنها كه به خيالت از تو پيش افتاده اند،بيشتر از تو يا حتي به اندازه تو زندگي مي كنند.
آن كه آن بالاست،اين پايين است،روبروي توست،پشت سر توست ،حتي اگر تو كنارش نباشي او كنار توست و از رگ گردن به تو نزديك تر است،ما را براي اين نيافريده كه در هراس از داشته ها و نداشته هايمان باشيم.هر چند كه در اطمينانم كه آن عارف خدا را هميشه بر داشته ها و نداشته ها شكر مي كند و اين به سرسپردگي و دل سپردگي او به مصلحت خالقش مر بوط است.
چه بهتر كه شاكر باشيم و حالمان را به آرزو هاي تمام نشدني آينده نفروشيم.آرزوهايي كه به رسيدن به آنها دلگير از اين همه دويدن هاي بيهوده اي مي شويم كه براي اين رسيدن خرج كرده ايم.
وقتي به دوستي گفتم كه با برنده شدن در جشنواره داستان هدايت مي توانستم اول از همه خودم را به خودم ثابت كنم و احساس كنم كه واقعا نويسنده ام ،گفت كه اگر تو با برنده شدن داستانت در اين جشنواره ها به خودباوري مي رسي ،پس چه بهتر كه اصلا به اين خود باوري نرسي و نويسنده نشوي.
راست مي گفت.هيچ كس نويسندة موفقي با برنده شدن در اينچنين جشنواره هايي به جايي كه خواسته نرسيده و فقط با تشويق و قدرداني مصمم تر از گذشته به راهش ادامه داده است.
و در پايان از خدايي كه هر لحظه كه مرا به ياد خودش انداخته،آن لحظه ها بهترين لحظه هايم شده دانسته تر از گذشته سپاسگذارم.هر چند كه احساس مي كنم نسبت به بسياري از نعمت هايش نادانم.
براي اينكه نعمت هايش را به شماره درآورم هيچ گاه عمري به بلندي عمر نوح كفاف نمي كند.نمي دانم،شايد اين آخرين بهاريه اي باشد كه مي نويسم و سال ديگري نباشد ولي تا آخرين لحظه هايي كه روي زمينش راه مي روم و زير آسمانش نفس تازه مي كنم عاشقانه مي پرستمش و حريصانه به لطفش چشم مي دوزم.عاجزانه مي خواهم كه لحظه اي به خود واگذارم نكند كه طفل نوزاد را پدر و مادري اگر نپايد و فرشتة نگاهباني نباشد فردا را نمي بيند.
معصومانه مي خواهم كه لطف به ياد داشتنش را هيچ گاه از ذهنم دريغ نكند و در هر دست نوشته ام يادي از او باشد تا خدايي شود.
بندگانه مي خواهم كه توفيق دهد تا رسم بندگي را آنگونه كه شايسته است به درگاهش بجا آورم و بنده اي نباشم سرسپردة شيطان.
مخلوقانه مي خواهم كه اگر به راهش هادي نمي شوم ديگران را ،از راه درستي كه مي روند باز نگردانمشان.
مي خواهم كه در جادة استعدادي كه خود لطيفانه عطا كرده ،استوار به سوي سعادتی گامي بردارم ،شايستة بندگي اش ...
حَسبُنا اللهَ وَ نِعمَ الوكيل
اسفند و فروردین ماه 1387
ـ اميــر مهديـــان ـ

عکس هایی با لباس نظامی







به نام خدا
برای دل اون رفیقایی که می خواستن منو با این لباس ببینند.(خودمم قبول دارم که خوش عکس نیستم)

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

تایپ نوشته های یک سرباز:راند دوم

به نام خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــ
تایپ نوشته های یک سرباز: رانـــــد دوم

خانه دوم،شبهای اول بعد ِ بازگشت از مرخصی دلگیر می شود.همه تا به خود رهایشان می کنی،ذهنشان لابه لای خانه و خانواده می چرخد.
خانواده.دلبستگی که شاید این دوره سربازی تمرینی برای جدا شدن از آن باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که بود که نوشته بود جهنم سبز؟آش خور را به دهان بقیه انداخت؟
رفقا اینجا همه چیز خوب است جز ... جز ... جز اینکه فکر همه گذران روزهاست و این در زندگی یک انسان یعنی فاجعه .
آنقدر همه به گذراندن فکر می کنند که حواسشان به آنها که از اطرافشان می گذرند،نیست.آنقدر که حواسشان به خاطرات اطرافشان نیست.از این دوره اگر همین ها هم نباشند و نمانند،تحمل فاجعه ناممکن می شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اولین باری که صدای شلیک گلوله را از نزدیک شنیدم،در سفر نافرجام کربلا بود.شب از نیمه گذشته بود و سربازهایی که در راهمان کمین کرده بودند؛غافلگیرمان کردند.تیر هوایی.آنقدر ترسیده بودیم که لحظه ای خیال کردم مرده ام.تیر هوایی و ایست و بازگشت شرمسارانه.
اما اینبار غافلگیری در کارمان نبود.خودمان با پای خودمان آمده ایم.
شلیک های اول همه مان را ترسانده است.از نگاه نگرانمان رو به هم پیداست.قهرمان فیلم اینبار نباید تیر بخورد.باید زنده بماند.
کم کم گوشهایمان با این صدای وحشت زا اخت می شود.دست ها که در تماس اول با اسلحه ای که خشابش لبریز از فشنگ بود؛لرزیده بود،کمکم اعتماد به نفس پیدا کرد و انگشت ها دلش خواست تا بچکاند.تجربه شلیک تیر و خروج گلوله و اصابتش به سیبل و نمره متوسط به بالا در تیر اندازی به لطف خدایی که خواسته بودم آبرویم را بخرد.تجربه ای که هیچ کس آرزو ندارد به کارش بیاید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفقا اینجا همه چیز خوب است.روزگار می گذرانیم و گاهی نگرانی به سراغمان می آید.مثل انتخابات مجلس هشتم که در پیش است و نیروی ذخیره بودن ما.طرح نوروزی و تصویری که از آن به ذهن نمی آید.
بهترین راه درست ترین راه است و آن توکل به ذات اقدس الهی است که اگر تردیدی در پشت و پناهم بودنش به دل می آمد ،منِ بنده لحظه ای توان ادامه دادن نداشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفقا ،در گذراندن روز ها اینجا ،حواسمان به حال و هوای روزها نیست.دوریم از شور عید و اود و از خرید و گشت بازاری و بازارگرمی کاسبانه.از خانه تکانی مادرانه از ... از خانه دوریم و اینجا روزها مثل هم اند.
خانواده بزرگ ما هنوز دلهره دارد.نوروز در پیش است و هنوز طرح نوروزی تهدیدمان می کند.
ویروس به جان همه افتاده و از جانی به جان دگر نقل مکان می کند.صدای سرفه ها همه می آید.هنوز از وعده هوا ساز خبری نیست.خانواده بزرگ باید مراقب یکدیگر باشند و اینکه هستند جای شکر دارد.
نوازش ها و دلجویی های مادرانه جای خودش را به دلسوزی ها و نگرانی های برادرانه داده و قلب ها یک به یک،دو به یک،دو به دو و چند به چند برای هم می تپد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
طرح نوروزی قبل از نوروز آمد و پراکنده مان کرد.
آسایشگاه بی پویان،بی پژمان و بی محمد رضا و بی میلاد و بی همه اصفهانی ها سوت و کور شده است.در آستانه سال نو از هم پاشیده شده ایم.رفتند تا بعد از مرخصی چند روزه خودشان را به طرح نوروزی معرفی کنند.
حالا ما،ما و آنها که بازمانده اقلیتیم در انتظار تصمیم فرماند هانیم.
ــــــــــــــــــــــــــــ
بیست و چهار ساعت مرخصی را تا زادگاه اجدادم رفتم.نزدیکنر بود و حال و هوایش آمده بود.صله ارحام با دیدارها کامل شد.هر که می خواست مرا با سر تهی از مو و قامت سربازی ببیند به آرزویش رسید.

ـــــــــــــــــــــــــ
رفقا اینجا همه چیز خوب است.بد نیست.تازه از مرخصی 24 ساعته باز آمده ایم و خودمان را برای سر کردن نوروز در پادگان آماده کرده ایم که زمزمه مرخصی چند روزه عید می آید.این چه آموزشی شده که ما می بینیم!به اسفند و انتخابات و عید خورد و خدا می داند به کجا می کشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1386/12/25
ـ امیـــر مهدیــــان ـ

آخرین عکس های این سرباز




این عکس های شخصی گری یه ...مرخصی عید با اینکه دلت نمی خواد ولی داره می گذره ...باید قدر شخصی گری رو دونست

۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

۱۳۸۶ اسفند ۱۷, جمعه

تایپ نوشته های یک سرباز

رفقا،اینجا روی تخت این آسایشگاه هفتاد و چند نفری.،عصر روز جمعه ای که از همه جمعه های عمرم تا به حال بهتر بوده است،جز اینکه کنار مادری که از پشت گوشی تلفن بغضش را احساس کردم،نبودم.اینجا برای شما و آیندگان می نویسم.
بهترین عصر جمعه ،چون غروب دلگیرش احساس نشد.حواسم نبود.وقت نداشتم.اینجا همه چیز برنامه دارد.خواب از همه برنامه دار تر است.
رفقا،رفاقت های جدید اینجا در حال شکل گیری است.همه مثل همیم.همه غریبیم.همه مظلومیم.عمق نگاه همه دلتنگی است.هنوز خنده ها واقعی نیست.از ته دل نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
پنج روز قبل از اعزام

روز ها به راحتی می گذرد.شنبه از یکشنبه می گریزد و دوشنبه به دنبال یکشنبه است.دانسته ام که نیروی انتظامی مالک اشترم.هنوز تصویر درستی به ذهنم نیامده.پرسجو،search و دانستنیها ،اضطرابم را به شوق پنهانی تبدیل کرده است.خدا،هنوز هم مثل هزار ها بار در زندگی هر کسی،وقت سختی ها یاد می شود.
ـــــــــــــــــــــــ
روز اعزام

پدر تا به قرارگاه همراهی ام می کند.صبح زود که حالا به نظرم آنقدر ها زود نیست.در میان اراک افتاده ها چهره ای به نظرم آشناست.آشنایی از پیش دانشگاهی و کنکور می آید و دوستی می شود.تنهایی هایمان را با یادآوری خاطره ها پر می کنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا 4.5 صبح بیداری است.چراغ ها روشن می شود.تخت ها را باید آنکارد(مرتب به شیوه ای خاص) کرد و برای نماز آماده شد.صبحانه را بعد از نماز میل می کنی و آماده باش با لباس و پوتین،هر لحظه منتظر دستور فرمانده می مانی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مالیخولیا

آنقدر در رخت خوابم به چپ و راست غلت می زنم که همه عضلاتم کوفته شده است.پس چرا روشنایی نمی دهند؟.ساعت انگار از 10 صبح هم گذشته و بیداری نداده اند.از خواب خسته می شوم و بر می خیزم.عده ای از بچه ها هم بیدار شده اند.روی تخت هایشان نشسته اند و صبحانه می خورند.سرکار استوار،معاون فرماده گروهان لقمه ای می پیچد و به دستم می دهد و لبخند می زند.لقمه را در دهان می گذارم و می خندم.هر چه می جوم لقمه در دهانم کوچک نمی شود.سرکار استوار دستش را روی شانه ام گذاشته و به شدت تکان می دهد. ا از بس که لقمه را جویده ام فکم درد می کند.
ارشد گروهان،کم مانده که برای بیدار کردنم از روی تخت زمینم بزند.گوشه پتو در دهانم کاملا خیس شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ورود به پادگان

هنوز خیلی ها نیامده اند.نزدیک بودن آنقدر ها هم خوب نیست.ما از همه زودتر رسیده ایم غیر از اهالی این شهر ناآشنا
.ایست.اتمام حجت.تعیین تکلیف.ثبت نام و امضا و امضا و لباس و نشان دادن جایی برای خواب .آسایشگاه یکی از همین گروهان ها.
خدا را شکر.لباس ها همه اندازه اند و اگر هم کوچکند ،به راحتی عوض می کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز هفتم

این اسلحه شاید لوله اش،ماشه اش،خشابش،به خون آغشته است.
روی بدنه اش2538 حک شده است.سالی از دوره شاهنشاهی.یعنی درگیری های انقلاب را از سر گذرانده.از 8 سال گلوله و رگبار جنگ گذشته و حالا در دست های لرزان من آرام گرفته است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی گروهانی آغاز شده است.گروهان ایثار. اول راهنمایی هم در کلاسی با همین اسم بودم.شاید روزی خواسته یا ناخواسته مرتکب ایثار شوم!
بعد از هفت روز،زمزمه مرخصی در روز دهم شنیده می شود.اگر چه با دلتنگی کنار آمده ام ولی از دیدار نو می ترسم.شاید اینبار خو گرفتن با دلتنگی ساده نباشد.
ــــــــــــــــــــــــــــ

کلاس ایثار راهنمایی آغاز دوره غریبی بعد از گذراندن خوشی های کودکی بود.آغاز نوجوانی.دوره ای که تمام شد و لذت های ابتدایی را نداشت.
ــــــــــــــــــــــــ

انسان موجود عجولی است.نمی خواهم ولی ذهنم ناخواسته و ندانسته پی حکمتی می گردد که مرا نیروی انتظامی کرد.من از خالقم ،هر آنچه که خیر و صلاحم است را خواسته ام نه آنچه که دوستدار خودم است و میدانم که از لحظه لحظه ام می داند.
ــــــــــــــــــ
دهمین روزی است که از خانه و خانواده دورم.اما در کنار خانواده ای نو.رو به استحکام.دوستانی که هر چه بیشتر همشناسی می کنیم،دلبستگی هایمان بیشتر می شود و می رود تا دوستی هایمان به منزلت رفاقت برسد.در این میان دوستانی بوی رفقای قدیمی را می دهند.پویان،از همان لحظه اول آشنایی به نظرم آشنا آمد و وقتی به گذشته های نزدیک رفتم،به محمد رسیدم.پویان محمدی دگر است.تکامل یافته تر!رفاقت و غیرت و صداقت فوران می کند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
با محمد رضا در دل شب مامور گشت نگهبانی شدیم.
ایست... در کنار جدول زانو زدیم ... کیستی؟ ...
آشنایم ....
کدام آشنا ...؟
پاس بخش ...
پیش به سوی گفتن کلمه عبور ....
آلبالو ...
برنو ...
قانون ...
و خنده و شوخی های آسایشگاهی ....
ــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتند که رژه را باید خیلی خوب از زبان فرمانده پادگان شنید.
دکتری که برای واکسن مننژیت سر راهم قرار گرفت گفت برو تا قدر شخصی گری ات را بدانی.حالا ....
ار رژه می گفتم رفقا،اصلی ترین اصل این آموزشهایی که شاید روزی به کارم بیاید.
حتما اصطلاحی به نام صبحگاه به گوشتان خورده.همه پادگان متشکل از همه گردان ها جمع می شوند و در میدان صبح گاه در مقابل فرمانده ،حرکات موزون و هماهنگ نظامی اجرا می کنند.
طبل بزرگ زیر پای چپ...
گروهان خیلی خوب ...
درود... جناب ...
حالا کم کم از همه درجه ها سر درآورده ام.از سرباز صفر و گروهبان و استوار گرفته تا سرلشگر و سپهبد و ارتشبد ،جمعا 21 درجه ...
ــــــــــــــــــــ
رفیع (رایانه ای که این سالها محرم نوشته هایم بوده)،هیچ تغییری نکرده.اما شاید به نظر او، من بعد از گذشت دوازده روز که بازگشته ام،کمی سیاه و آفتاب سوخته شده ام.
از موهای جوگندمی فرق از وسط باز شده ،هیچ خبری نیست .با شادی پدر و مادر و بقیه شادم.تجدید قوا یعنی همین.اینبار که به پادگان بازگردم،روز های در پیش سال نو ،به احتمال فراوان در کنارشان نخواهم بود.
رفقا برایتان دعا می کنم حتی اگر شما برای من دعا نکنید.
ــــــــــــــــــــــــــ
انشاءالله منتظر نوشته های بعدی باشید.
1386/12/17
امیـــر مهدیـــــــان-

ونایی،خاطری ای که در آخرین روز ها ماندگار شد




علی عسگری،رفاقتی بی پیله داشت و با هر همراهی رو می کرد