۱۳۸۶ اسفند ۱۷, جمعه

تایپ نوشته های یک سرباز

رفقا،اینجا روی تخت این آسایشگاه هفتاد و چند نفری.،عصر روز جمعه ای که از همه جمعه های عمرم تا به حال بهتر بوده است،جز اینکه کنار مادری که از پشت گوشی تلفن بغضش را احساس کردم،نبودم.اینجا برای شما و آیندگان می نویسم.
بهترین عصر جمعه ،چون غروب دلگیرش احساس نشد.حواسم نبود.وقت نداشتم.اینجا همه چیز برنامه دارد.خواب از همه برنامه دار تر است.
رفقا،رفاقت های جدید اینجا در حال شکل گیری است.همه مثل همیم.همه غریبیم.همه مظلومیم.عمق نگاه همه دلتنگی است.هنوز خنده ها واقعی نیست.از ته دل نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
پنج روز قبل از اعزام

روز ها به راحتی می گذرد.شنبه از یکشنبه می گریزد و دوشنبه به دنبال یکشنبه است.دانسته ام که نیروی انتظامی مالک اشترم.هنوز تصویر درستی به ذهنم نیامده.پرسجو،search و دانستنیها ،اضطرابم را به شوق پنهانی تبدیل کرده است.خدا،هنوز هم مثل هزار ها بار در زندگی هر کسی،وقت سختی ها یاد می شود.
ـــــــــــــــــــــــ
روز اعزام

پدر تا به قرارگاه همراهی ام می کند.صبح زود که حالا به نظرم آنقدر ها زود نیست.در میان اراک افتاده ها چهره ای به نظرم آشناست.آشنایی از پیش دانشگاهی و کنکور می آید و دوستی می شود.تنهایی هایمان را با یادآوری خاطره ها پر می کنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا 4.5 صبح بیداری است.چراغ ها روشن می شود.تخت ها را باید آنکارد(مرتب به شیوه ای خاص) کرد و برای نماز آماده شد.صبحانه را بعد از نماز میل می کنی و آماده باش با لباس و پوتین،هر لحظه منتظر دستور فرمانده می مانی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مالیخولیا

آنقدر در رخت خوابم به چپ و راست غلت می زنم که همه عضلاتم کوفته شده است.پس چرا روشنایی نمی دهند؟.ساعت انگار از 10 صبح هم گذشته و بیداری نداده اند.از خواب خسته می شوم و بر می خیزم.عده ای از بچه ها هم بیدار شده اند.روی تخت هایشان نشسته اند و صبحانه می خورند.سرکار استوار،معاون فرماده گروهان لقمه ای می پیچد و به دستم می دهد و لبخند می زند.لقمه را در دهان می گذارم و می خندم.هر چه می جوم لقمه در دهانم کوچک نمی شود.سرکار استوار دستش را روی شانه ام گذاشته و به شدت تکان می دهد. ا از بس که لقمه را جویده ام فکم درد می کند.
ارشد گروهان،کم مانده که برای بیدار کردنم از روی تخت زمینم بزند.گوشه پتو در دهانم کاملا خیس شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ورود به پادگان

هنوز خیلی ها نیامده اند.نزدیک بودن آنقدر ها هم خوب نیست.ما از همه زودتر رسیده ایم غیر از اهالی این شهر ناآشنا
.ایست.اتمام حجت.تعیین تکلیف.ثبت نام و امضا و امضا و لباس و نشان دادن جایی برای خواب .آسایشگاه یکی از همین گروهان ها.
خدا را شکر.لباس ها همه اندازه اند و اگر هم کوچکند ،به راحتی عوض می کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز هفتم

این اسلحه شاید لوله اش،ماشه اش،خشابش،به خون آغشته است.
روی بدنه اش2538 حک شده است.سالی از دوره شاهنشاهی.یعنی درگیری های انقلاب را از سر گذرانده.از 8 سال گلوله و رگبار جنگ گذشته و حالا در دست های لرزان من آرام گرفته است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی گروهانی آغاز شده است.گروهان ایثار. اول راهنمایی هم در کلاسی با همین اسم بودم.شاید روزی خواسته یا ناخواسته مرتکب ایثار شوم!
بعد از هفت روز،زمزمه مرخصی در روز دهم شنیده می شود.اگر چه با دلتنگی کنار آمده ام ولی از دیدار نو می ترسم.شاید اینبار خو گرفتن با دلتنگی ساده نباشد.
ــــــــــــــــــــــــــــ

کلاس ایثار راهنمایی آغاز دوره غریبی بعد از گذراندن خوشی های کودکی بود.آغاز نوجوانی.دوره ای که تمام شد و لذت های ابتدایی را نداشت.
ــــــــــــــــــــــــ

انسان موجود عجولی است.نمی خواهم ولی ذهنم ناخواسته و ندانسته پی حکمتی می گردد که مرا نیروی انتظامی کرد.من از خالقم ،هر آنچه که خیر و صلاحم است را خواسته ام نه آنچه که دوستدار خودم است و میدانم که از لحظه لحظه ام می داند.
ــــــــــــــــــ
دهمین روزی است که از خانه و خانواده دورم.اما در کنار خانواده ای نو.رو به استحکام.دوستانی که هر چه بیشتر همشناسی می کنیم،دلبستگی هایمان بیشتر می شود و می رود تا دوستی هایمان به منزلت رفاقت برسد.در این میان دوستانی بوی رفقای قدیمی را می دهند.پویان،از همان لحظه اول آشنایی به نظرم آشنا آمد و وقتی به گذشته های نزدیک رفتم،به محمد رسیدم.پویان محمدی دگر است.تکامل یافته تر!رفاقت و غیرت و صداقت فوران می کند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
با محمد رضا در دل شب مامور گشت نگهبانی شدیم.
ایست... در کنار جدول زانو زدیم ... کیستی؟ ...
آشنایم ....
کدام آشنا ...؟
پاس بخش ...
پیش به سوی گفتن کلمه عبور ....
آلبالو ...
برنو ...
قانون ...
و خنده و شوخی های آسایشگاهی ....
ــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتند که رژه را باید خیلی خوب از زبان فرمانده پادگان شنید.
دکتری که برای واکسن مننژیت سر راهم قرار گرفت گفت برو تا قدر شخصی گری ات را بدانی.حالا ....
ار رژه می گفتم رفقا،اصلی ترین اصل این آموزشهایی که شاید روزی به کارم بیاید.
حتما اصطلاحی به نام صبحگاه به گوشتان خورده.همه پادگان متشکل از همه گردان ها جمع می شوند و در میدان صبح گاه در مقابل فرمانده ،حرکات موزون و هماهنگ نظامی اجرا می کنند.
طبل بزرگ زیر پای چپ...
گروهان خیلی خوب ...
درود... جناب ...
حالا کم کم از همه درجه ها سر درآورده ام.از سرباز صفر و گروهبان و استوار گرفته تا سرلشگر و سپهبد و ارتشبد ،جمعا 21 درجه ...
ــــــــــــــــــــ
رفیع (رایانه ای که این سالها محرم نوشته هایم بوده)،هیچ تغییری نکرده.اما شاید به نظر او، من بعد از گذشت دوازده روز که بازگشته ام،کمی سیاه و آفتاب سوخته شده ام.
از موهای جوگندمی فرق از وسط باز شده ،هیچ خبری نیست .با شادی پدر و مادر و بقیه شادم.تجدید قوا یعنی همین.اینبار که به پادگان بازگردم،روز های در پیش سال نو ،به احتمال فراوان در کنارشان نخواهم بود.
رفقا برایتان دعا می کنم حتی اگر شما برای من دعا نکنید.
ــــــــــــــــــــــــــ
انشاءالله منتظر نوشته های بعدی باشید.
1386/12/17
امیـــر مهدیـــــــان-

هیچ نظری موجود نیست: