۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

تایپ نوشته های یک سرباز:راند دوم

به نام خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــ
تایپ نوشته های یک سرباز: رانـــــد دوم

خانه دوم،شبهای اول بعد ِ بازگشت از مرخصی دلگیر می شود.همه تا به خود رهایشان می کنی،ذهنشان لابه لای خانه و خانواده می چرخد.
خانواده.دلبستگی که شاید این دوره سربازی تمرینی برای جدا شدن از آن باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که بود که نوشته بود جهنم سبز؟آش خور را به دهان بقیه انداخت؟
رفقا اینجا همه چیز خوب است جز ... جز ... جز اینکه فکر همه گذران روزهاست و این در زندگی یک انسان یعنی فاجعه .
آنقدر همه به گذراندن فکر می کنند که حواسشان به آنها که از اطرافشان می گذرند،نیست.آنقدر که حواسشان به خاطرات اطرافشان نیست.از این دوره اگر همین ها هم نباشند و نمانند،تحمل فاجعه ناممکن می شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اولین باری که صدای شلیک گلوله را از نزدیک شنیدم،در سفر نافرجام کربلا بود.شب از نیمه گذشته بود و سربازهایی که در راهمان کمین کرده بودند؛غافلگیرمان کردند.تیر هوایی.آنقدر ترسیده بودیم که لحظه ای خیال کردم مرده ام.تیر هوایی و ایست و بازگشت شرمسارانه.
اما اینبار غافلگیری در کارمان نبود.خودمان با پای خودمان آمده ایم.
شلیک های اول همه مان را ترسانده است.از نگاه نگرانمان رو به هم پیداست.قهرمان فیلم اینبار نباید تیر بخورد.باید زنده بماند.
کم کم گوشهایمان با این صدای وحشت زا اخت می شود.دست ها که در تماس اول با اسلحه ای که خشابش لبریز از فشنگ بود؛لرزیده بود،کمکم اعتماد به نفس پیدا کرد و انگشت ها دلش خواست تا بچکاند.تجربه شلیک تیر و خروج گلوله و اصابتش به سیبل و نمره متوسط به بالا در تیر اندازی به لطف خدایی که خواسته بودم آبرویم را بخرد.تجربه ای که هیچ کس آرزو ندارد به کارش بیاید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفقا اینجا همه چیز خوب است.روزگار می گذرانیم و گاهی نگرانی به سراغمان می آید.مثل انتخابات مجلس هشتم که در پیش است و نیروی ذخیره بودن ما.طرح نوروزی و تصویری که از آن به ذهن نمی آید.
بهترین راه درست ترین راه است و آن توکل به ذات اقدس الهی است که اگر تردیدی در پشت و پناهم بودنش به دل می آمد ،منِ بنده لحظه ای توان ادامه دادن نداشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفقا ،در گذراندن روز ها اینجا ،حواسمان به حال و هوای روزها نیست.دوریم از شور عید و اود و از خرید و گشت بازاری و بازارگرمی کاسبانه.از خانه تکانی مادرانه از ... از خانه دوریم و اینجا روزها مثل هم اند.
خانواده بزرگ ما هنوز دلهره دارد.نوروز در پیش است و هنوز طرح نوروزی تهدیدمان می کند.
ویروس به جان همه افتاده و از جانی به جان دگر نقل مکان می کند.صدای سرفه ها همه می آید.هنوز از وعده هوا ساز خبری نیست.خانواده بزرگ باید مراقب یکدیگر باشند و اینکه هستند جای شکر دارد.
نوازش ها و دلجویی های مادرانه جای خودش را به دلسوزی ها و نگرانی های برادرانه داده و قلب ها یک به یک،دو به یک،دو به دو و چند به چند برای هم می تپد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
طرح نوروزی قبل از نوروز آمد و پراکنده مان کرد.
آسایشگاه بی پویان،بی پژمان و بی محمد رضا و بی میلاد و بی همه اصفهانی ها سوت و کور شده است.در آستانه سال نو از هم پاشیده شده ایم.رفتند تا بعد از مرخصی چند روزه خودشان را به طرح نوروزی معرفی کنند.
حالا ما،ما و آنها که بازمانده اقلیتیم در انتظار تصمیم فرماند هانیم.
ــــــــــــــــــــــــــــ
بیست و چهار ساعت مرخصی را تا زادگاه اجدادم رفتم.نزدیکنر بود و حال و هوایش آمده بود.صله ارحام با دیدارها کامل شد.هر که می خواست مرا با سر تهی از مو و قامت سربازی ببیند به آرزویش رسید.

ـــــــــــــــــــــــــ
رفقا اینجا همه چیز خوب است.بد نیست.تازه از مرخصی 24 ساعته باز آمده ایم و خودمان را برای سر کردن نوروز در پادگان آماده کرده ایم که زمزمه مرخصی چند روزه عید می آید.این چه آموزشی شده که ما می بینیم!به اسفند و انتخابات و عید خورد و خدا می داند به کجا می کشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1386/12/25
ـ امیـــر مهدیــــان ـ

هیچ نظری موجود نیست: