۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

تایپ نوشته های یک سرباز :راند سوم

به نام خدا

ــــــــــــــــــ

                                                  به مناسبت یک تولد

 

ششم فروردین ماه هشتاد و هفت، کسر از ششم فروردین ماه شصت و یک یعنی بیست و پنج سال از عمرگذشت.یعنی یک ربع قرن .یعنی گذشت یک سوم از یک عمر معمولی .یعنی خوش خیالیِ دنیا دیدگی.

همیشه ،همه این سالها که به خاطرم هست،به نزدیک ششم های فروردین که رسیدم روزها تندتر گذشت و با شتاب از آن گذشتم.انگار که نمی خواهد در این روز کمی تامل کنم.به سال گذشته،به سال های گذشته و سال های پیش رو.

ششم فروردین هر سال کوتاه ترین روز آن سال است و بیشتر این سالهای گذشته آنقدر زود آمده و کوتاه بوده که اصلا از یادم رفته و روزهای بعد فهمیده ام که یک سال بزرگتر شده ام .اول از همه حسرت آرزو هایی که باز هم یک سال دیگر واقعی نشد و حسرت شادی های گذشته ،حسرت دوستی هایی که سال گذشته تا منزلت رفاقت رفت و روزهای کوتاهی به اندازه سالها بین مان فاصله انداخت.

اگر هم ششم فروردین سالی به یادم بوده حتم دارم که بهترین روز عمرم نبود است غیر از سالهای کودکی که شاید خیال می کردم بزرگسالی سرآغاز رسیدن به همه آرزوهاست.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تایپ نوشته های یک سرباز : راند سوم ــــــ تایم اوت

 

رفقا عاقبت طرح نوروزی دامنمان را گرفت.تا به خود آمدیم سر از ستاد فرماندهی انتظامی کرج در آوردیم و از آنجا هم تکه تکه مان کردند و دست آخر به همراه 3 ملایری ِصادق قرعه مهرشهر کرج به ما افتاد.

به لطف خدایی که همیشه لطفش شامل حالم بوده چادر 110 نصیب من شد.جایی که هر کلانتری به مناسبت نوروز یکی دایر کرده بود و من به همراه یک سرباز وظیفه و دو کادری ساکنش شده ایم.

خانه مان شده و کار مشکلی نیست.

ـ آقا ببخشید،کیامهر از کدوم طرفه ؟

ـ دست راستو مستقیم برین ...

ـ ممنون ... سال نو مبارک ...

بیسیم هم داریم.گاهی سرقتی گزارش داده می شود.می گردیم و گاهی هم پیدا می کنیم.وقتی هم طرح مهار می شود.ماشین های مشکوک را به حاشیه جاده هدایت می کنیم و مدارک می خواهیم.

 

ـــــــــــــــــــــــ

حمید رضوانی،رفیق سالهای کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی ،رفیق هم کوچه و هم بازی و هم مدرسه ،خانه شان همین حوالیِ کلانتری است.پیاده می شود رفت.آمد و مهمانم کرد.خانه شان،مادرش،گرم و با محبت بود.یادآوری خاطره ها کردیم.تلخ و شیرین.زندگی و فکر امرار معاش حمید را در اوایل جوانی جدا کرد.حالا از اهالی اینجا شده ولی هنوز قلبش خون آن روز ها را پمپاژ می کند.

حمید از فکر زوجیت در آمده .شاید زندگی در اینجا آنقدر ها آسان نیست و شاید آن زوجیت نافرجام که از سرگذراند ،بدبینش کرده است.خدا همیشه همراهش باشد.

 

ــــــــــــــــــــــ

رفقا اینجا خوب است.انگار که زندگی می کنیم .کلانتری 22 مهرشهر کرج.یک روز در چادرم و روز دیگر مهمان.

یک روز مهمان حمید شدم و روز دیگر مهمان دایی کرجی .مهربان و صمیمی.آنقدر که آنقدرها دلتنگ خانه و خانواده نشدم.

تنها دلمشغولی ام این مهربانی هاست.می ترسم از مهربانی های کم اخلاص.از ذهن هایی که شاید در پسِ مهمان نوازی حساب گری می کنند.

به خیالشان دست و پایی اگر می زنند برای خوشبختی فرزندانشان است ولی لطف و حکمت و صلاح و مصلحت خالق فرزندشان را از یاد برده اند.

هیچ کس نیستم ولی خدا به لطفش شاید خوبی ها و ثناهایی را پراکنده که من شایسته اش نبوده ام.به درگاه خالق برای خوشبختی همه فرزندانشان دعا می کنم.

 

ــــــــــــــــــــــــ

تایپ نوشته های یک سرباز :راند سوم

 

دوباره به پادگان باز گشتیم رفقا. بعد از نه روز ماموریتِ شیرین تر از پادگان.تجربه های نو. دیدار اقوام و کلانتری 22 مهرشهر کرج.

تمام شد.دلمان اما بیشتر با ماندن بود ولی دل آنها نبود.راهی مان کردند.زندگی گروهانی دوباره آغاز شده است اما دل خوشی بزرگمان این است که دوباره همه کنار هم هستیم.اصفهانی ها و تهرانی ها و قمی ها و همدانی ها و  پویان و میلاد و پژمان و فرزاد جعفرپور و من.

نفراتی از گروهان منهل شده ای به ما اضافه شده که باعث نزدیک شدن تخت ها و در نتیجه دل ها به هم شده است.

امروز برای بار دوم تیر اندازی کردیم.بدون ترس هایی که بار اول ریخته بود.

 

ـــــــــــــــــــــــــ

با بچه ها تخت مستطیل(میز گرد)  تشکیل می دهیم و تخت من میانه میدان است.

از اقتصاد بیمار و جامعه بحران زده و از خاطره ها در کلانتری ها می گوییم.

گاهی گله می کنند که جای خوبی نبوده اند و من هر بار زیر لب خدا را شکر می کنم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ده روز شده که از خانه و خانواده دورم .هر چند که در این روز های پادگانی دوریشان بیشتر احساس می شود.

 

ـــــــــــــــــــــــ

دوباره که بعد از ماموریت نوروزی دور هم جمع شده ایم،دوستی هایمان تا قامت رفاقت در حال قد کشیدن است.رفقا اینجا در نتیجۀ با هم بودن ،با هم بیدار شدن ،صبحگاه و صبحانه و ناهار و شام و نماز و دور هم نشستن و گفتن و خندیدن،ذهن هایمان به هم نزدیک تر شده و کم کم به جایی می رسیم که نگفته حرف هایمان را می زنیم و می فهمیم.

می ترسم از دل کندن،از اینها چگونه جدا شوم؟ از این رفیقان ِ برادر شده .

 

ــــــــــــــــــــــ

نزدیک رفتن شده.شوق پشت سر گذاشتن این روز های آخر در چهره هاست.هنوز هیچ کس فکر جدا شدن نیست انگار غیر از من.

من که بعد از مدتها طعم دلچسب رفاقت ها را چشیده ام ،گمان کنم که نه تنها من که بسیاری چشیده اند.

رفقا اینجا لابه لای گذشت ناگزیر آخرین روزهای اینجا بودن ذهن ها نگران سرنوشت های پیش روست.

تقسیمی که زمزمه اش پیچیده و جدایی هایی که لاجرم به وقوع خواهد پیوست و "فرمانده" که این روزهای آخر آزادمان نمی گذارد.

هر لحظه به خط مان می کند.شاید نمی خواهد خاطرۀ زیبایی از خود در ذهن ها بماند.

 

ـــــــــــــــــــــــــ

از ششم که آمده ام تا امروز نوزده روز گذشته و تشنه دیدار خانواده ام.دلتنگی پدر و مادر از صدایشان پشت گوشی تلفن دلگیرم می کند.می آیم.اگر خدا بخواهد خواهم آمد.

 

ـــــــــــــــــــــــ

خدا،هروقت که وسوسه رهایم کرده زیباتر احساسش کرده ام.از رگ گردن نزدیک تر بوده و هست ولی گاهی ،گاهی که لطفش کمتر شاملم شده و وسوسه به سراغم آمده ،فرسنگ ها از او دور بوده ام.

بارها شده که از شوق به خاطر لطفی که به چشمم آمده اشکم در آمده و حالا دوباره نه من که همۀ این بندگان در این بحبوحه محتاج الطافش هستیم.

 

ـــــــــــــــــــــــ

هیچ دلهره ای نمانده جز ....جز  اینکه مانده تکلیف سرنوشت این 18 ماه... در چهره ها پیدا نیست ولی از دل ها خبری ندارم جز دل خودم که توکل از یادش رفته است.

بگذریم از دلهره ها.از زیباییهای این روز های آخر آموزشی بنویسم .از صمیمیت ها که چند برابر شده.از آنها که اوایل کنار می کشیدند و این آخر صمیمی شده اند. از دفترهایی که رو شده اند و همه برای هم می نویسند.

از یاسر شنیده ام که این پادگان افتاده است.درک می کنم این روزهای نزدیک آمدنش چه در سرش می گذرد.

رفقا اینجا جای شما خالی است.نیستید تا در کنار من این لحظه ها را تجربه کنید.

رفقا در این دو ماه به اندازۀ ده سال دوست یابی کرده ام و برخی دوستی ها البته انگشت شمار رفاقت شد و امیدوارم تا بماند.

رفقا اینجا چون غم نان نیست،دل مشغولی کار نیست و فکر همه گذران وقت است،شادابی و سرخوشی رفتار اغلب است.هرچه به روز های آخر نزدیک می شویم همه هنرهایشان را رو می کنند.

سرخوشی این روزها max شده و این به گذران روز ها کمک می کند.

 

ــــــــــــــــــــــــــ

تایپ نوشته های یک سرباز:راند سوم

 

شاید شب آخر باشد.

سلام رفقای قدیم و سلام بر رفقای جدید این روزها.

توصیف حال و هوای این روز ها و شب ها آخر ساده نیست.عده ای مجلس بزم برپاکرده اند و فارغ از تهدید تقسیم که شاید صبح فردا بعد از مراسم سردوشی به دستمان برسد پایکوبی می کنند.

عده ای هم انگار نگرانی رهایشان نمی کند.شاید دلتنگی جای نگرانی را گرفته ولی من در این میان از یک سو شوق ملاقات دوباره پدر و مادر و خواهر و برادرقلقلکم می دهد و از یک سو نگران دل کندنم و از سوی دیگر سرنوشت این 18 ماهِ مانده.

کاش در این آزمایش سربلند می شدم.کاش توکل از یادم نمی رفت.کاش خدا این لحظه های آخر بیشتر مرا به یاد خودش می انداخت و کاش ... کاش این کاش ها تمام شدنی بود.

 

ــــــــــــــــــــــــ

مدرّج شدیم.با دستان مبارک هم ستوان دوم شدیم.برای به شانه زدنش شوق و ذوق داشتیم و لحظه شماری کردیم ولی هیچ نشد.شوق ذوقی که داشتیم گشتیم و پیدا نکردیم.

جناب سروان به ناف هم بستیم و فقط خودمان به خودمان بستیم و کس دیگری جدی نگرفت.

 

ــــــــــــــــــــــــ

                                          "رهبرا به شیراز نرو"

ستوان دوم هم شدیم ولی هنوز حرف رفتن نیست.زمزمه ماندن شده ."رهبرا به شیراز نرو" صحبت از ماموریت نهصد نفری شیراز شده است.ما دلمان با رفتن نیست.ماموریت طولانی شده و ما از خانواده بریده.از هر سو فرار می کردیم و از همه سو به دنبالمان بودند.تکه تکه شدیم.بیشتر از نیمی از ما را بردند.و ما رفقا عاقبت نرفتیم.به بهانه تاهل و کنکور ارشد که من هیج کدام نبودم که اگر بودم اینجا کنار رفقا نبودم.

 

ــــــــــــــــــ

هنوز حرف از ماموریت است.اینبار انتخابات لرستان.این قصه سر دراز دارد انگار.سومین روز یکه از ستوان دوم شدنمان می گذرد و ما هنوز در پادگانیم.کاری به کارمان ندارند.گاهی که همیاری اجباری می شود ما را از هرجایی می شود پیدا کرد جز جایی که همه همیاری می کنند.

قول داده اند که تا صبح فردا تکلیفمان را روشن کننند.

 

ــــــــــــــــــــ

سلام رفقا.آمدنم نزدیک است اگر خدا بخواهد.فقط در هراسم از جدایی این رفیقان نو.ریسمان رفاقتم با این دو (پویان و میلاد)به لطف خدا روز به روز قطورتر می شود و من شادمانه گاهی حواسم نیست که جدا شدنی هم هست.

چه کنم؟کاری هست که بکنم و با انجام دادنش این جدایی ناگریز آسان تر شود؟

رفقا،صمیمیت با این دو شیرین ترین رخداد این روزهاست.

با هم از هم یاری می گریزیم و با هم باز می گردیم.با هم تا آستانه شیراز رفتیم و بازگشتیم  و با هم چه صمیمیت ها که نکردیم.

                                  ربنا افرغ علینا صبرا و توفنا مسلمین

 

ــــــــــــــــــــــــ

این که آغاز شده بود و با حس و حال غریبی که اوایل ادامه پیدا کرده بود حالا با حس و حالی از جنس دیگر در حال پایان است.

اینبار انگار  واقعی شده است که این آخرین شب امشب است.

هنوز در نگاه عده ای باور این آخرین شب نیست.

نوشتن از یادم رفته این روزها.حواسم نیست.وقتی برای ادامه رفاقت ها نمانده و شمارش معکوس آغاز شده است و این پاس بخشی که این آخرین شب یقه ام را گرفت.

 

ـــــــــــــــــــــــ

عاقبت راهی ماموریت دوم شدیم.انتخابات لرستان به دور دوم کشیده شده.این خاک دامنم را رها نمی کند.من،بروجرد،اشترینان و آنها که رفاقتمان با هم گر گرفته بود خرم آباد قرعه شان شد.

حالا تنها شده ام.لحظظه ای که از مدتها پیشتر عزایش را گرفته بودم رسید.نه پویان هست و نه میلاد و نه مهدی خاکزاد و نه از آن پژمان نا سازگار همراهی هست و نه حتی یکی از گروه متلاشی شدۀ سه.

حالا منم و منم و خدا که رفیق همیشه همراهم است.کمترین فایده این رفاقت ها این است که با جدایی و تنهایی خدا یاد می شود.چه بسیار لحظه هایی که از کارم گذشته و ساعت و روز ها که از یادم رفته بود و او به یاد من بود.و من مثل همۀ انسانهایی که آفریده فقط وقت های سختی و تنهایی به یادش می افتم.

مثل همین حالا که شاید برای مدت های مدیدی از رفقای روز های آموزشی مالک اشتری جدا شده ام اما هنوز دلم،ذهن ِسرگردان و پریشانم لابه لای رفاقت آنهاست.

دعایم کنید رفقا.دعا کنید تا بتوانم این ذهن را، این دلِ هوایی شده را دوباره و شاید چند باره به روز هایی بازگردانم که طعم دلچسب صمیمیت رفاقت را نچشیده بود .

شاید اگر کوهها دوباره به هم برسند ،ما دستمان به دست هم نرسد.به نظر جوانیم اما شاید عمرمان به دیدن دوباره قد ندهد .

بدانید و باور کنید و به گوشه یادتان بسپارید که من،این دل و ذهن را حتی اگر همه اراده ام را خرج کنم محال است که آن طمع فراموشش شود .

عکس های پنهانی که با هم ثبت کردیم ،شوق دیدار دوباره را هر بار در من زنده می کند.

                                                                 ( به یاد پویان و میلاد و مهدی که با ما بود)

                                                                                            ـ امیـــــر مهدیــــان ـ  

هیچ نظری موجود نیست: