به نام خدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تایپ نوشته های یک سرباز: راند چهارم
سلام رفــــقـــا.رفقای روز های نه چندان دور.
حتماُ دانسته اید که "معاونت اجتماعی ام".مثل همیشه لطف خدا بود.
پای گله و شکایت و درد دل ِ دوستان راهنمایی رانندگی و کلانتری که می نشینم به ادامه خدمتم امیدوار می شوم.
رفــقــا،رفقای پادگانی ِ من،اینجا خانه هست.خانواده هست.دلهره های میرطالبی و کابوس صبحگاه عمومی مقابل سرهنگ نیست.اضطراب نگهبانی و پاس بخشی نیست ولی ... ولی اینجا صمیمیت با شما بودن نیست.
سراغی از لبخند های فرح بخش پویان نیست.پچ پچه های هنرمندانه با میلاد شکل خیال در آمده و خبری از مشاجره های حرص درآورنده با پژمان نیست.
نه خبری از خنده های شیطانی مسعود سیاه زاده هست و نه رفاقتی از جنس فرزاد.از خلیل اگر یاد نکنم آن میمیک آرام و آرام بخش صورتش کم کم از یادم می رود.
رفــقــای روز های پادگانی ،بی شما ،این روز ها را اگر چه از سر می گذرانم ولی اگر نگذرانم چه کنم.؟
افتاده ام به روزمره گی.همان چیزی که می دانستم و می ترسیدم.
هر روز بی کم و کاست،جز جمعه ها،که آرزو می کنم همیشه جمعه باشد،5/5 صبح بیدار می شوم و بعد از نماز راهی.تا اداره پیاده می روم.گاهی سر حال که باشم ،می دوم.تا خانه مان 20 یا 15 دقیقه راه است.
من قسمت اطلاع رسانی ام.هم اتاق با یک سرگرد از زیر کار در رو و یک سروان تمام وظیفه شناس.اطلاع رسانی یعنی ارتباط مداوم با سایت پلیس و انعکاس خبرهایی که همه روزه در شهر رخ می دهد ،در سایت.
هر روز صبح از مرفوک(آنها که در ستاد هستند،می دانند کجاست)بولتن ِ خبر های رخ داده را می گیرم و به اداره مان که شکر خدا خارج از ستاد است می آورم.مابین تحویل گرفتن بولتن می آیم و کنار "شهرام چشمه نور" که پشت تلفن 110 در همان مرفوک ، با شیفت 24-24 نشسته است ،می نشینم و شهرام با ذوق از تلفن هایی جالبی که به او شده ،می گوید.گاهی نگرانش می شوم ،وقتی از تلفن های دختر های هوسبازی می گوید که گاه و بیگاه و نیمه شب ،جواب می دهد یا از آنها که به باد فحشش می گیرند و حتی به ائمه و مقدسات هم رحم نمی کنند.
"شهرام" که ادعای پارتی داشت ،از جایی که دارد راضی نیست.شیفتی که دارد خسته اش کرده و دست و پا می زند تا از آنجا بیرون بیاید.
خبر ها را به سروان کرمی می دهم و او مشغول درآوردن خبرها می شود و من هم پشت سیستم ِ دیگر می نشینم و مقاله هایی که روزانه برای سایت ارسال می کنیم ،آماده می کنم.مقالاتی درباره اعتیاد و آسیب های اجتماعی که از این سو و آن سو پیدا می کنم.
این شرح کار روزانه من در اداره است.تنها ستوان دوم وظیفه اداره،غیر از یک استوار که سه ماه مانده تا برود و شش سرباز صفر دیگر که رابطه ام با ایشان بد نیست.
2 بعد از ظهر که شد اگر کاری نداشته باشیم از سرهنگ اداره خداحافظی می کنم و به خانه می آیم و بعد از صرف ناهار می خوابم.
بیدار می شوم ،چند وقتی است که AVR دست گرفته ام و به دنبال فرصتی ام تا بخوانمش و چیزی بیاموزم .رفیقم "علیرضا شاه محمودی" که فوق می خواند و اهل ورزش است مرا به علم و ورزش و کارآموزی تشویق می کند.ولی من دلگیر از این روزمره گی و بی وقتی که دو سال باید باشد،حال و هوای سینما و فیلم نامه .و خدمت که از روزی که آغاز شد ،خلاقیت رفته رفته خشکید و نمی دانم برای فوران دوباره اش چه باید بکنم.؟
رفقــا،شما چه می کنید؟یادم هست که با پویان از روزمره گی گفته بودم.چه می کنی پویان با اجباری؟ شنیده ام که با میلاد در ستاد فرماندهی خودِ اصفهانید. امیدوارم آنجا از تبعیدی های نطنز خبری نباشد. خدا را شکر که از خانواده جدا نشدید.تو چه پژمان؟ تو ِ سوسول هم که اگر از خانواده جدا می شدی دق می کردی!فرزاد و محمد رضا ،شما هم کلانتری هستید، اگر اشتباه نکنم.امیدوارم که راضی باشید و خوشحال.
دعا می کنم که دوباره چرخ روزگار به خواست خدا اینبار،در فضایی رضایت مندانه و دلخواه تر،دوباره جمع مان را جمع کند و کنار تخت من پویان از خاطراتش در نطنز با اغراق تر از قبل بگوید و پژمان آن خاطره "گرد کردن" در گشت نیمه شب عید در شهر قم را دوباره بگوید و من هربار قه قهه بزنم.
از وقتی از میلاد جدا شدم و آخرین خداحافظی ام با او که در اتوبوسی که آنها را به شهر خرم آباد می برد،بود،هنر از یادم رفته.با میلاد به اندازه همه سالهایی که پشت سر گذاشته بودم از نوشته ها و قهرمانهای مظلوم و معصومم گفتم و او با اشتیاق گوش داد.قهرمانهایم،یک به یک زنده شدند و این پویایی شان برای من که خالق شان بودم ،از همه لذت های این زندگی ،خوشایند تر بود.
آرزویم این بود که در آن روزهای آخر به اتفاق میلاد قهرمان مشترکی خلق کنیم که گذران روزها مهلت نداد.امیدوارم روزی این آرزو شکل" شدن" به خود بگیرد.
رفــقــا، غرض از این نوشته ها ،جز درد دل و احساس سبکی متعاقب آن ،این بود که به یادتان هستم.شاید پویان بعد از مدت ها ،یادم کرده و لبخند زده و من از کیلومتر ها دورتر، همانطور که به او وعده داده بودم،یادش به ذهن و دلم آمده است.
از درگاه "وهاب" خالق همه مان ،سلامتی ِ یک یکتان،رضایت مندی خودش و پیشامد هرآنچه به صلاحمان است را خواستارم.امید آنکه خطاها و گناهانم را نادیده بگیرد و سدِ اجابت دعایم نکند.
حتماُ دانسته اید که "معاونت اجتماعی ام".مثل همیشه لطف خدا بود.
پای گله و شکایت و درد دل ِ دوستان راهنمایی رانندگی و کلانتری که می نشینم به ادامه خدمتم امیدوار می شوم.
رفــقــا،رفقای پادگانی ِ من،اینجا خانه هست.خانواده هست.دلهره های میرطالبی و کابوس صبحگاه عمومی مقابل سرهنگ نیست.اضطراب نگهبانی و پاس بخشی نیست ولی ... ولی اینجا صمیمیت با شما بودن نیست.
سراغی از لبخند های فرح بخش پویان نیست.پچ پچه های هنرمندانه با میلاد شکل خیال در آمده و خبری از مشاجره های حرص درآورنده با پژمان نیست.
نه خبری از خنده های شیطانی مسعود سیاه زاده هست و نه رفاقتی از جنس فرزاد.از خلیل اگر یاد نکنم آن میمیک آرام و آرام بخش صورتش کم کم از یادم می رود.
رفــقــای روز های پادگانی ،بی شما ،این روز ها را اگر چه از سر می گذرانم ولی اگر نگذرانم چه کنم.؟
افتاده ام به روزمره گی.همان چیزی که می دانستم و می ترسیدم.
هر روز بی کم و کاست،جز جمعه ها،که آرزو می کنم همیشه جمعه باشد،5/5 صبح بیدار می شوم و بعد از نماز راهی.تا اداره پیاده می روم.گاهی سر حال که باشم ،می دوم.تا خانه مان 20 یا 15 دقیقه راه است.
من قسمت اطلاع رسانی ام.هم اتاق با یک سرگرد از زیر کار در رو و یک سروان تمام وظیفه شناس.اطلاع رسانی یعنی ارتباط مداوم با سایت پلیس و انعکاس خبرهایی که همه روزه در شهر رخ می دهد ،در سایت.
هر روز صبح از مرفوک(آنها که در ستاد هستند،می دانند کجاست)بولتن ِ خبر های رخ داده را می گیرم و به اداره مان که شکر خدا خارج از ستاد است می آورم.مابین تحویل گرفتن بولتن می آیم و کنار "شهرام چشمه نور" که پشت تلفن 110 در همان مرفوک ، با شیفت 24-24 نشسته است ،می نشینم و شهرام با ذوق از تلفن هایی جالبی که به او شده ،می گوید.گاهی نگرانش می شوم ،وقتی از تلفن های دختر های هوسبازی می گوید که گاه و بیگاه و نیمه شب ،جواب می دهد یا از آنها که به باد فحشش می گیرند و حتی به ائمه و مقدسات هم رحم نمی کنند.
"شهرام" که ادعای پارتی داشت ،از جایی که دارد راضی نیست.شیفتی که دارد خسته اش کرده و دست و پا می زند تا از آنجا بیرون بیاید.
خبر ها را به سروان کرمی می دهم و او مشغول درآوردن خبرها می شود و من هم پشت سیستم ِ دیگر می نشینم و مقاله هایی که روزانه برای سایت ارسال می کنیم ،آماده می کنم.مقالاتی درباره اعتیاد و آسیب های اجتماعی که از این سو و آن سو پیدا می کنم.
این شرح کار روزانه من در اداره است.تنها ستوان دوم وظیفه اداره،غیر از یک استوار که سه ماه مانده تا برود و شش سرباز صفر دیگر که رابطه ام با ایشان بد نیست.
2 بعد از ظهر که شد اگر کاری نداشته باشیم از سرهنگ اداره خداحافظی می کنم و به خانه می آیم و بعد از صرف ناهار می خوابم.
بیدار می شوم ،چند وقتی است که AVR دست گرفته ام و به دنبال فرصتی ام تا بخوانمش و چیزی بیاموزم .رفیقم "علیرضا شاه محمودی" که فوق می خواند و اهل ورزش است مرا به علم و ورزش و کارآموزی تشویق می کند.ولی من دلگیر از این روزمره گی و بی وقتی که دو سال باید باشد،حال و هوای سینما و فیلم نامه .و خدمت که از روزی که آغاز شد ،خلاقیت رفته رفته خشکید و نمی دانم برای فوران دوباره اش چه باید بکنم.؟
رفقــا،شما چه می کنید؟یادم هست که با پویان از روزمره گی گفته بودم.چه می کنی پویان با اجباری؟ شنیده ام که با میلاد در ستاد فرماندهی خودِ اصفهانید. امیدوارم آنجا از تبعیدی های نطنز خبری نباشد. خدا را شکر که از خانواده جدا نشدید.تو چه پژمان؟ تو ِ سوسول هم که اگر از خانواده جدا می شدی دق می کردی!فرزاد و محمد رضا ،شما هم کلانتری هستید، اگر اشتباه نکنم.امیدوارم که راضی باشید و خوشحال.
دعا می کنم که دوباره چرخ روزگار به خواست خدا اینبار،در فضایی رضایت مندانه و دلخواه تر،دوباره جمع مان را جمع کند و کنار تخت من پویان از خاطراتش در نطنز با اغراق تر از قبل بگوید و پژمان آن خاطره "گرد کردن" در گشت نیمه شب عید در شهر قم را دوباره بگوید و من هربار قه قهه بزنم.
از وقتی از میلاد جدا شدم و آخرین خداحافظی ام با او که در اتوبوسی که آنها را به شهر خرم آباد می برد،بود،هنر از یادم رفته.با میلاد به اندازه همه سالهایی که پشت سر گذاشته بودم از نوشته ها و قهرمانهای مظلوم و معصومم گفتم و او با اشتیاق گوش داد.قهرمانهایم،یک به یک زنده شدند و این پویایی شان برای من که خالق شان بودم ،از همه لذت های این زندگی ،خوشایند تر بود.
آرزویم این بود که در آن روزهای آخر به اتفاق میلاد قهرمان مشترکی خلق کنیم که گذران روزها مهلت نداد.امیدوارم روزی این آرزو شکل" شدن" به خود بگیرد.
رفــقــا، غرض از این نوشته ها ،جز درد دل و احساس سبکی متعاقب آن ،این بود که به یادتان هستم.شاید پویان بعد از مدت ها ،یادم کرده و لبخند زده و من از کیلومتر ها دورتر، همانطور که به او وعده داده بودم،یادش به ذهن و دلم آمده است.
از درگاه "وهاب" خالق همه مان ،سلامتی ِ یک یکتان،رضایت مندی خودش و پیشامد هرآنچه به صلاحمان است را خواستارم.امید آنکه خطاها و گناهانم را نادیده بگیرد و سدِ اجابت دعایم نکند.
10 /3/1387
ـ امـــیر مهدیــــان ـ
ـ امـــیر مهدیــــان ـ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر