به نام خدا
ــــــــــــــــــــــــ
سلام رفقا.
می دانید وقتی که انشاءا... خدمتم تمام شد، با این لباس مقدس چه می کنم؟
رفقا حواستان به این کش گِت که به دور ساق هایتان پیچیده،هست؟به لباسهای تنتان.به پوتین پایتان.رفقا می دانید اینها نشانة چیست؟
اینها "داغ بردگی" است.بردگی خود تن داده و ناچارانه.بردگی بی چون و چرا؟من و تو و این جا و آنجا ندارد.قانون نانوشتة بردگی همه جا یکسان اجرا می شود.
این راند ،راند سرنوشت سازی است رفقا.مبارزة نا برابرانه ای ست.حریفم فهمیده که بَرده ام و از هر سو حمله می کند. تنها یک چیز است که باعث شده هنوز سرپا باشم و آن امید ِ رسیدن لحظه پایان این بردگی ست.حریفم در این راند تمام نشدنی حمله می کند و از هر سو می زند و زمین می اندازد و داور نشمرده ،من هربار بلند می شوم و می ایستم.
رفقــا،تصمیم گرفته ام که در این راند،مقابل این حریف، دست و پا بسته نباشم.مشتی اگر نمی اندازم،حمله ای اگر نمی کنم،لااقل به راحتی صورتم را مقابل حملاتش بی دفاع نگیرم.خسته اش کنم.شاید توان حملة دوباره را از او بگیرم.اگرچه بَرده ام ولی می خواهم بَرده ای با عزت نفس باشم.بَرده ای که بندة اربابش نیست،بندة خداست.بندگانه به خدا توکل کرده و از این بَردگی به خدا پناه برده است.
می خواهم آتشش بزنم.داغ بَردگی را می گویم.کش ِ گت را اول با قیچی تکه تکه می کنم و بعد داخل آتش می اندازم.آن روزِ آزادی ،فراموش نشدنی ترین روز زندگی ام خواهد بود. دعا کنید رفقــا انشاءا... همه مان آن روز را به چشم ببینیم.به دل باور کنیم .اما با آن چرک و چروک های صورت و پیشانی مان چه کنیم رفقــا؟
گرد پیری که به قامت مان نشسته چه می شود؟ میان ساله شده ایم آن روز.آخرین سالهای جوانی توام با بَردگی و پایان بَردگی ،آغاز میان سالگی.
رفــقـــا،خدا کند که عادت کنیم.این عادت کردن،مثل دوره های قبلی از زندگی که طی کرده ایم،خودمان هم نفهمیم که چگونه اتفاق افتاده است.تنها علاج این درد ،همین است.عادت باید با مرور زمان همراه شود تا این دورة بَردگی تمام شود.
24/3/1387
ـ امیــــر مهدیــــان ـ
سلام رفقا.
می دانید وقتی که انشاءا... خدمتم تمام شد، با این لباس مقدس چه می کنم؟
رفقا حواستان به این کش گِت که به دور ساق هایتان پیچیده،هست؟به لباسهای تنتان.به پوتین پایتان.رفقا می دانید اینها نشانة چیست؟
اینها "داغ بردگی" است.بردگی خود تن داده و ناچارانه.بردگی بی چون و چرا؟من و تو و این جا و آنجا ندارد.قانون نانوشتة بردگی همه جا یکسان اجرا می شود.
این راند ،راند سرنوشت سازی است رفقا.مبارزة نا برابرانه ای ست.حریفم فهمیده که بَرده ام و از هر سو حمله می کند. تنها یک چیز است که باعث شده هنوز سرپا باشم و آن امید ِ رسیدن لحظه پایان این بردگی ست.حریفم در این راند تمام نشدنی حمله می کند و از هر سو می زند و زمین می اندازد و داور نشمرده ،من هربار بلند می شوم و می ایستم.
رفقــا،تصمیم گرفته ام که در این راند،مقابل این حریف، دست و پا بسته نباشم.مشتی اگر نمی اندازم،حمله ای اگر نمی کنم،لااقل به راحتی صورتم را مقابل حملاتش بی دفاع نگیرم.خسته اش کنم.شاید توان حملة دوباره را از او بگیرم.اگرچه بَرده ام ولی می خواهم بَرده ای با عزت نفس باشم.بَرده ای که بندة اربابش نیست،بندة خداست.بندگانه به خدا توکل کرده و از این بَردگی به خدا پناه برده است.
می خواهم آتشش بزنم.داغ بَردگی را می گویم.کش ِ گت را اول با قیچی تکه تکه می کنم و بعد داخل آتش می اندازم.آن روزِ آزادی ،فراموش نشدنی ترین روز زندگی ام خواهد بود. دعا کنید رفقــا انشاءا... همه مان آن روز را به چشم ببینیم.به دل باور کنیم .اما با آن چرک و چروک های صورت و پیشانی مان چه کنیم رفقــا؟
گرد پیری که به قامت مان نشسته چه می شود؟ میان ساله شده ایم آن روز.آخرین سالهای جوانی توام با بَردگی و پایان بَردگی ،آغاز میان سالگی.
رفــقـــا،خدا کند که عادت کنیم.این عادت کردن،مثل دوره های قبلی از زندگی که طی کرده ایم،خودمان هم نفهمیم که چگونه اتفاق افتاده است.تنها علاج این درد ،همین است.عادت باید با مرور زمان همراه شود تا این دورة بَردگی تمام شود.
24/3/1387
ـ امیــــر مهدیــــان ـ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر