به نام خدا
___________
نمی دانم چرا هرچه بیشتر از این خدمت می گذرانم و جلو می روم،دستم کمتر به "تایپ نوشته"می رود."راند چهارم" همچنان کشدار ادامه دارد و شاید اگر خدا بخواهد تا آخر این دوره از زندگی ادامه پیدا کند.
مدت هاست که از "راند چهارم" می گذرد و من و خدمت،روی رینگ تا زه مبارزه مان رو به عادلانگی می رود.دیگر مثل آن روز های اول و آن راند های پیشین و حتی ابتدای همین راند نیست که از هر سویی مشتی حواله ام می کرد.زمینم می زدم و رویم می نشست و مشت حواله صورتم می کرد.به لطف خدایی که هیچ گاه احساس نکردم که تنهایم گذاشته، مشت ها جای اینکه از پا درم بیاورند،از جا بلندم کردند. به قول نیچه" آن دردی که تو را نکشد،قوی ترت می کند".من با هر مشتی که خوردم،قوی تر شدم و آنقدر قوی شدم که حالا ایستاده و رخ به رخ ،پنجه در پنجه هم ،زورآزمایی می کنیم.نخندید.باور کنید اگر بگویم گاهی حتی قامتش را خم می کنم.
این "بردگی" هر جا که باشی بردگی است.فقط گاهی اربابت کمتر سختگیری ات می کند و گاهی سخت گیری را از حد می گذراند.ارباب،ارباب است.اگر که ارباب نبود،برده ای چون من و تو به چه کارشان می آمد.
وقتی گاهی قامتم خم میشد و حتی حالا هم می شود، ذهنم را به یاد شرایط سخت و دشوار شما می اندازم.اینکه گاهی بزرگ ترین خواسته تان،خانه رفتن می شود و این که گاهی ممکن است متهمی در آرزوی گریز رحم به ساق پایتان نکند و جانانه گازش بگیرد.(در باره محمد رضا نوروزی شنیده ام که متهم ساق پایش را گاز گرفته است).
رفقا،من،تنها ستوان دوم اداره معاونت اجتماعی کرمانشاه،گاهی قصه دار می شوم از نبود یک رفیق همدرجه و هم سن و سال.در اداره ما قحطی ستاره است روی دوش سرباز.آن روز های آخر آموزشی که هر کجا نگاه می کردم رفیقی بود غرق ستاره،هنوز از یادم نرفته به خاطر همین ستاد رفتن علاقه ام شده.
آنجا کمتر قحطی ستاره هست.هر روز صبح به بهانه بولتنِ خبر آوردن، می روم.اداره ما تا ستاد چند دقیقه ای پیاده روی دارد.به همه ستاره دار ها از سه ستاره بگیر تا دو ستاره دوست شده ام.دوستی ام با شهرام"چشمه نور" می رود تا به رفاقت نزدیک شود.آنقدر جان کًند تا خودش را از مرفوک عذاب آور خلاص کرد و اهل عقیده و سیاست شد.
سرباز "دارالقران" عقیدتی شده.هر روز به دیدارش می روم. تفریحاتمان با هم شده.کلاس زبان دست و پا شکسته ای می رویم و هر جلسه نقشه ای می کشیم تا این بار چطور کلاس را به گند بکشیم. شهرام مرا می خواهد به راه بد بکشد.می گوید با من به ورزش بیا.گاهی گول می خورم و یک روز در میان می روم.خدا آخر و عاقبت کارمان را بخیر کند.
شما چه می کنید؟ تو پویان،پژمان،میلاد،محمد رضا،فرزاد،مسعود،محمد،امیر حسین،خلیل،حسام و ....و همه .
پویان و میلاد،خوش به حالتان که با هم بودید.تحمل این خدمت با این با هم بودن آسانتر است.قدرش را تا آخرین روز جدایی میلاد و رفتنش به دانشگاه،بدانید و در تنهایی هایتان ما را هم یاد کنید.پویان عزیز،قول داده بودم که اگر بخندی، به یادت خواهم افتاد پس قول بده که بیشتر از همیشه خندان باشی تا من از این حس لطیف یاد تو محروم نشوم.
میلادِ همدم،تایپ نوشته ای که تو نخوانی به پشیزی نمی ارزد.بخوان و با این خواندن مرا به نوشتن ترغیب کن.هنوز هم پای حرفم هستم و می دانم که قهرمانی که با ذهن من و تو خلق شود،هیچ گاه میرا نیست.شاید روزی این قهرمان خلق شد.
پژمان تو چطوری؟خدا هوای بچه مامانی ها را دارد و آنها را در جوار خانه شان سرباز می کند.مبادا آن "مشاخصه ها" و "مفالمه ها" از یادت برود.
محمد رضا،جای دندان آن متهم همیشه تو را به یاد این دوره خدمت خواهد انداخت.چه شد؟هنوز دختر پولدار را که همه عشاق سینه چاکش را رها می کند و دست به دامن تو می شود تا مرد زندگی اش شوی و مال و اموال پدری اش را به نامت کند،پیدا نکرده ای؟اگر یافتی ما را به این ضیافت خجسته و کمیاب میهمان کن.
فرزاد جان،همیشه مثل زنان ... از این تخت به آن تخت می رفتی.چه سرّی در کارت بود که هیچ وقت نگهبانی یا پاس بخشی جز یکی دو مورد توالت به اسمت در نیامد؟چرا آن رمز و رموز را در این کلانتری که هستی به کار نمی بندی تا آسوده تر خدمت بگذرانی؟
نمی دانم مسعود،چند "کرتله" کُرد را خام خودش کرده و با آن چشم های شیطانی فریفته، ولی به هر حال شاید برای گذراندن این دوره باید بازیچه ای جست.تنها خوری نکن مسعود.به یاد ما هم باش.
و همه و همه و همه ....دلتنگ دیدار همه تان هستم.به خاطر خواندن این خذآولات و سردرد های ناشی از آن،نفرینم نکنید که من بیشتر محتاج دعایتان هستم.
چون می دانم که خدا از هیچ بنده ای رو نمی گرداند و آن چه را که خود با عشق خلق کرده و جان داده و از روح قدسی اش در آن دمیده،اگر چه شاید دلگیر شود اما نا امید نمی شود،من از رو نمی روم و با تمام سر افکندگی هایم و وسوسه هایم و همه آن چیزهایی که خودِ "ستار العیوب"ش می داند،رو به درگاه کبریایی اش دست نیاز دراز می کنم و برای همه مان می خواهم که هر آنچه که صلاحمان در آن است پیش پایمان بگذارد و لحظه ای لطفش را دریغمان نکند که این دو اگر با رضای خودش از ما و رضای ما از او ،جمعشان جمع باشد،سعادت دنیا و آخرت که همان عاقبت بخیری است نصیبمان شده است.همان دعایی که هر پدر و مادری در حق فرزندش می کند.
نمی دانم چرا هرچه بیشتر از این خدمت می گذرانم و جلو می روم،دستم کمتر به "تایپ نوشته"می رود."راند چهارم" همچنان کشدار ادامه دارد و شاید اگر خدا بخواهد تا آخر این دوره از زندگی ادامه پیدا کند.
مدت هاست که از "راند چهارم" می گذرد و من و خدمت،روی رینگ تا زه مبارزه مان رو به عادلانگی می رود.دیگر مثل آن روز های اول و آن راند های پیشین و حتی ابتدای همین راند نیست که از هر سویی مشتی حواله ام می کرد.زمینم می زدم و رویم می نشست و مشت حواله صورتم می کرد.به لطف خدایی که هیچ گاه احساس نکردم که تنهایم گذاشته، مشت ها جای اینکه از پا درم بیاورند،از جا بلندم کردند. به قول نیچه" آن دردی که تو را نکشد،قوی ترت می کند".من با هر مشتی که خوردم،قوی تر شدم و آنقدر قوی شدم که حالا ایستاده و رخ به رخ ،پنجه در پنجه هم ،زورآزمایی می کنیم.نخندید.باور کنید اگر بگویم گاهی حتی قامتش را خم می کنم.
این "بردگی" هر جا که باشی بردگی است.فقط گاهی اربابت کمتر سختگیری ات می کند و گاهی سخت گیری را از حد می گذراند.ارباب،ارباب است.اگر که ارباب نبود،برده ای چون من و تو به چه کارشان می آمد.
وقتی گاهی قامتم خم میشد و حتی حالا هم می شود، ذهنم را به یاد شرایط سخت و دشوار شما می اندازم.اینکه گاهی بزرگ ترین خواسته تان،خانه رفتن می شود و این که گاهی ممکن است متهمی در آرزوی گریز رحم به ساق پایتان نکند و جانانه گازش بگیرد.(در باره محمد رضا نوروزی شنیده ام که متهم ساق پایش را گاز گرفته است).
رفقا،من،تنها ستوان دوم اداره معاونت اجتماعی کرمانشاه،گاهی قصه دار می شوم از نبود یک رفیق همدرجه و هم سن و سال.در اداره ما قحطی ستاره است روی دوش سرباز.آن روز های آخر آموزشی که هر کجا نگاه می کردم رفیقی بود غرق ستاره،هنوز از یادم نرفته به خاطر همین ستاد رفتن علاقه ام شده.
آنجا کمتر قحطی ستاره هست.هر روز صبح به بهانه بولتنِ خبر آوردن، می روم.اداره ما تا ستاد چند دقیقه ای پیاده روی دارد.به همه ستاره دار ها از سه ستاره بگیر تا دو ستاره دوست شده ام.دوستی ام با شهرام"چشمه نور" می رود تا به رفاقت نزدیک شود.آنقدر جان کًند تا خودش را از مرفوک عذاب آور خلاص کرد و اهل عقیده و سیاست شد.
سرباز "دارالقران" عقیدتی شده.هر روز به دیدارش می روم. تفریحاتمان با هم شده.کلاس زبان دست و پا شکسته ای می رویم و هر جلسه نقشه ای می کشیم تا این بار چطور کلاس را به گند بکشیم. شهرام مرا می خواهد به راه بد بکشد.می گوید با من به ورزش بیا.گاهی گول می خورم و یک روز در میان می روم.خدا آخر و عاقبت کارمان را بخیر کند.
شما چه می کنید؟ تو پویان،پژمان،میلاد،محمد رضا،فرزاد،مسعود،محمد،امیر حسین،خلیل،حسام و ....و همه .
پویان و میلاد،خوش به حالتان که با هم بودید.تحمل این خدمت با این با هم بودن آسانتر است.قدرش را تا آخرین روز جدایی میلاد و رفتنش به دانشگاه،بدانید و در تنهایی هایتان ما را هم یاد کنید.پویان عزیز،قول داده بودم که اگر بخندی، به یادت خواهم افتاد پس قول بده که بیشتر از همیشه خندان باشی تا من از این حس لطیف یاد تو محروم نشوم.
میلادِ همدم،تایپ نوشته ای که تو نخوانی به پشیزی نمی ارزد.بخوان و با این خواندن مرا به نوشتن ترغیب کن.هنوز هم پای حرفم هستم و می دانم که قهرمانی که با ذهن من و تو خلق شود،هیچ گاه میرا نیست.شاید روزی این قهرمان خلق شد.
پژمان تو چطوری؟خدا هوای بچه مامانی ها را دارد و آنها را در جوار خانه شان سرباز می کند.مبادا آن "مشاخصه ها" و "مفالمه ها" از یادت برود.
محمد رضا،جای دندان آن متهم همیشه تو را به یاد این دوره خدمت خواهد انداخت.چه شد؟هنوز دختر پولدار را که همه عشاق سینه چاکش را رها می کند و دست به دامن تو می شود تا مرد زندگی اش شوی و مال و اموال پدری اش را به نامت کند،پیدا نکرده ای؟اگر یافتی ما را به این ضیافت خجسته و کمیاب میهمان کن.
فرزاد جان،همیشه مثل زنان ... از این تخت به آن تخت می رفتی.چه سرّی در کارت بود که هیچ وقت نگهبانی یا پاس بخشی جز یکی دو مورد توالت به اسمت در نیامد؟چرا آن رمز و رموز را در این کلانتری که هستی به کار نمی بندی تا آسوده تر خدمت بگذرانی؟
نمی دانم مسعود،چند "کرتله" کُرد را خام خودش کرده و با آن چشم های شیطانی فریفته، ولی به هر حال شاید برای گذراندن این دوره باید بازیچه ای جست.تنها خوری نکن مسعود.به یاد ما هم باش.
و همه و همه و همه ....دلتنگ دیدار همه تان هستم.به خاطر خواندن این خذآولات و سردرد های ناشی از آن،نفرینم نکنید که من بیشتر محتاج دعایتان هستم.
چون می دانم که خدا از هیچ بنده ای رو نمی گرداند و آن چه را که خود با عشق خلق کرده و جان داده و از روح قدسی اش در آن دمیده،اگر چه شاید دلگیر شود اما نا امید نمی شود،من از رو نمی روم و با تمام سر افکندگی هایم و وسوسه هایم و همه آن چیزهایی که خودِ "ستار العیوب"ش می داند،رو به درگاه کبریایی اش دست نیاز دراز می کنم و برای همه مان می خواهم که هر آنچه که صلاحمان در آن است پیش پایمان بگذارد و لحظه ای لطفش را دریغمان نکند که این دو اگر با رضای خودش از ما و رضای ما از او ،جمعشان جمع باشد،سعادت دنیا و آخرت که همان عاقبت بخیری است نصیبمان شده است.همان دعایی که هر پدر و مادری در حق فرزندش می کند.
"رب انی لما انزلت الی من خیر فقیرا"
8 /6/1387
ـ امـــیر مهدیان ـ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر