۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

این حکایت از نیمه گذشت ...

این حکایت از نیمه گذشت ...

تایپ نوشته های یک سرباز – ادامه راند چهارم

به لطف خدا و عنایتی که شامل حالمان شد، این حکایت یک ماه زودتر از نیمه گذشت...

سلام رفقا. رفقایی که شاید آرام آرام این همدوره ای سابقه تان از یادتان می رود و اگر خیلی به غیرتتان ایمان داشته باشم؛ تنها نامم را به خاطر دارید و ردِ چهره ام از یادتان رفته . اما من به این فراموشی تان حق می دهم. با روزگار، همه مان دسته و پنجه نرم می کنیم.

و به همین شتاب، حکایت خدمت ما از نیمه گذشت.

یقین دارم که هیچکدام تان ناراضی از این گذر زمان نیستید ولی آیا می دانید که با پایان این حکایت رسماً وارد دوره تازه ای از زندگی خواهیم شد.

حکایت خدمت را از آغاز تاکنون به شوخی و مسخره گی گذراندیم اما دوره ای که در راه است، شوخی نیست. دوره ای که از فردای روز پایان این حکایت آغاز می شود، همراه با مسئولیتی خواهد بود که باید خواه ناخواه شانه ها را برایش آماده کرد.

رفقـــا ! می دانم که بخشی از افکارتان از این نوع دغدغه هاست. پس باید برای تسکین این درد جمعی راهی یافت. می گویم تسکین چون درمانی نیست. در این جامعه بی اطمینان به حتی ساعتی دگر، آسان نمی توان شوق آمدن فردا را در دل داشت.

و خدا لابه لای همه این دوره ها امتحان شدنمان را به نظاره نشسته است.

این حکایت از نیمه گذشت و زین پس هر چه جلوتر می رویم و ماه به پایه خدمتی مان اضافه می شود،
احساس مضطرب فردا خواب آسوده شبانه را از جسم و روحمان می گیرد.

چه می شود؟ ... چه می شویم؟ ... چه می کنیم؟ ....

نخندید و باور کنید که ندانسته دوره ای را از سر می گذرانیم که روشنای راه پیش رو خواهد بود.

و خدا حکیمانه نگاهمان می کند.

شیطانک درونتان این پندار را در ذهنتان لوث نکند که اگر به قضاوت وجدانتان حکایَتَک ها ( ریز حکایت های رخ داده در حکایت اصلی) را یک به یک در ذهن مرور کنید، پی به ظرافت های پنهانشان خواهید برد.

هر روزی را که خروس خوان با ناخرسندی به سمت "خدمت خانه مان" رفته ایم، تجربه ای به همراهش آمده که بدانیم یا ندانیم روزگار پیش رو، ره توشه راهمان خواهد شد.

و که را می شناسی که بی توشه به راهی زده باشد و به مقصد رسیده باشد؟!...

راستش را بخواهید، خودم هم از این واژة "تجربه" حالم به هم می خورد اما چه کنم که واقعیتی انکار ناشدنی است و حتی اجداد غار نشینمان هم بعد از بارها به دام افتادن و طعمه درندگان شدن و هزاران حادثه وحشتناک تر، به دست آوردن چیزی را پذیرفتند و وقتی شبی را برای شب نشینی دور هم جمع شده بودند، جد من به این موضوع اشاره کرد و بقیه هم سر تکان دادند. اما چون هیچ کس نامش را نمی دانست سر نام " با او شی و پل بش تا شی و پل شک تو بشه" به معنی "باید اونقدر شکار شیر و پلنگ بشی تا شیر و پلنگ شکار تو بشه" به توافق رسیدند و زان پس وقتی اشتباهی می کردند و ضربه ای می خوردند؛ دیگر خودخوری نمی کردند و با خود می گفتند که اینها همه "با او شی و پل ..." یا همان تجربه امروزی است.

تجربه یا نام تلاش گونه ای برای تلطیف روح و جسم سرخورده هست و یا نیست؟ ...

این 9 ماه را تجربه کرده ایم و 9 ماه آینده را اگر خدا خواست و عمری بود، تجربه می کنیم به امید آنکه به کارمان بیاید و خدای ناکرده جایی اگر کم آوردیم؛ مدد کارمان باشد.

نترسید و دل خوش کنید. می گویم چرا تا دلتان آرام گیرد.

همه تجربه ها را کنار بگذارید و به این بیندیشید که اگر حتی هیچ از این خدمت دستتان را نگیرد اما با به پایان رساندنش صاحب درجه ای از حلم و صبر و بردباری شده اید که قابل مقایسه با دوره های قبل نیست.
صبری که با داشتنش با خاطری آسوده می توان با نا ملایمات روزگار ِ پیش رو جنگید و از سر گذراندشان.

و چه کسی حاضر است دستاوردهای تجربه نامی را، از دوسال اجبار، به هر بهایی بفروشد ...؟ ...

بخند و اگر چه خنده هایت از ته دل نباشد اما همین نشان دادن انگشتی است از جانب تو به حادثه های پیش رو. مگر من و تو نباشیم و از روی جنازه مان رد بشوند که بخواهند نیشخند به این پندارهای خردمندانه مان بزنند.


و بخند و آن حد به آینده نیامده خوشبین باش که تجربه های ملموس حال را از دست ندهی.


همرزم (در برابر آن پیکان هایی که در میدان تیر به سمت شان همزمان شلیک کردیم) و هم گروهانی و هم آسایشگاهی و همدم و همة "هم" های دنیای پر از سربلندی پیش رویتان.

به لطف خالق همه مان
– امیر مهدیان -




با خدا گفتار

به نام خدا
ـــــــــــــــــــ
رحمت تو در ذهنم نمی گنجد.می دانم و بر این دانسته ایمان دارم که درِ بسته برای تو مفهومی ندارد.از راهی در می گشایی که به عقل عاقلان هم نمی رسد.
این دنیا و تعاملات حاکم بر آن و دغدغه های بندگانت از خرد و کلان، آنقدر برایت کوچکند که به خیالم به نظرت مسخره بیاید.بزرگترین و دغدغه آور ترین مشغله های فکری ما،آنقدر بزرگی که برایت خنده آورند.گفته اند که تو دو بار می خندی.یکی آنکه بنده ای را بخواهی بالا ببری و دیگر بندگان دست و پا بزنند که نگذارند و دیگر آنکه بخواهی کسی زمین بخورد و دیگران بخواهند که نگذارند.ولی به خیالم که تو دائم خندانی.خنده ات می گیرد از مشغله های ما. اما این خنده از توانایی ات می آید.از دانایی ات و از خالقانه اندیشه کردنت.می خندی از اینکه همه فکر و خیال بنده ای،موفقیت در یک تجارت سودمند است یا پیروزی در مبارزه ای یا حتی به دست آوردن عشقی.
بزرگترین دعاها و آرزو های ما،وقتی خودمان را به تو نزدیکتر و خالص تر از همیشه می دانیم،قه قه آور ترین حرف هاست که از زبان دهان،یا از زبان دلشان می شنوی.اشک می ریزند و می خواهند کسی را نگه داری یا اینکه عاشقی را به معشوق برسانی یا اینکه طلب رزق و روزی می کنند.
تو می خندی... واقعاً بزرگترین آرزو های این بندگان من این هاست که می گویند. با خود می گویی شاید چیز با ارزش تری در دل داشته باشند و روی گفتنش را ندارند.تمام درونیاتمان را علیمانه زیر و رو می کنی اما خواستة قابلی نمی یابی.دلت می گیرد.به گفتار هایمان خندیده بودی اما حالا دلت می گیرد و دلت به حالمان می سوزد.
وقتی خلقمان کردی نوعی متعالی از حس غرور را در خود احساس کردی و در مقابل دیگر آفریدگانت به ما نازیدی.دوست داشتنی ترین مخلوقاتت (فرشتگان) را به سجده ما امر کردی و دانا ترین مطیعت را به خاطر ما ازخود رنجاندی .به این سوال من نخند.آفریدن ما،اینهمه ارزش داشت؟
می دانم که عده ناچیزی از ما در عبودیت تو به جایی رسیده اند که حتی ملائکه نرسیدند اما میلیارد ها آفریده دیگر تا به اینزمان چه؟چه می کنی وقتی در مقابل چشمانِ بصیرت،کاری می کنیم که تا به حال از هیچ حیوانی سر نزده است؟شنیده ام در برابر عمل متعالی بنده ای در مقابل ملائکه مفتخرانه نگاهمان می کنی اما اگر کاری کنیم که ...
نگاه پرسشگر ملائکه را چگونه پاسخ می دهی؟ ابلیس را شریک کارمان کردی تا دهان ملامت گرش را ببندی اما او که ما را به کاری وادار نمی کند؟ او دعوت می کند و این ما هستیم که ... با سوتی می دویم.

از هر سو فرشته ای گمارده ای تا مبادا قدمی به کج برداریم اما چشمانمان به هر سو می نگرد تا دست دعوت گرانه ای از سوی ابلیس پیدا کنیم و به گرمی بفشاریم.پریان هر عضومان را دلسوزانه و دردمندانه می کشند که قدم هایمان پی آن سوت ندود اما قدم هایمان هم اگر ندوند،دلمان جلوتر دویده است.شرمنده و سر به زیر در محضر تو می ایستند و از هر پر ِ بالشان اشکی می ریزد.خدایا ما هرچه توانستیم کردیم اما او نقدی دعوت ابلیس را به نسیه بودن وعده ما ترجیح داد.خدایا چرا به ما دستانی زمینی ندادی تا سیلی اش بزنیم و از خوابِ پوچی این دعوت بیدارش کنیم.
پریان همه وقت،فوج فوج می آیند و همین ها را می گویند. تو به طرف دیگری می نگری و حکیمانه به خلقت بنده دیگری اراده می کنی.