۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

با خدا گفتار

به نام خدا
ـــــــــــــــــــ
رحمت تو در ذهنم نمی گنجد.می دانم و بر این دانسته ایمان دارم که درِ بسته برای تو مفهومی ندارد.از راهی در می گشایی که به عقل عاقلان هم نمی رسد.
این دنیا و تعاملات حاکم بر آن و دغدغه های بندگانت از خرد و کلان، آنقدر برایت کوچکند که به خیالم به نظرت مسخره بیاید.بزرگترین و دغدغه آور ترین مشغله های فکری ما،آنقدر بزرگی که برایت خنده آورند.گفته اند که تو دو بار می خندی.یکی آنکه بنده ای را بخواهی بالا ببری و دیگر بندگان دست و پا بزنند که نگذارند و دیگر آنکه بخواهی کسی زمین بخورد و دیگران بخواهند که نگذارند.ولی به خیالم که تو دائم خندانی.خنده ات می گیرد از مشغله های ما. اما این خنده از توانایی ات می آید.از دانایی ات و از خالقانه اندیشه کردنت.می خندی از اینکه همه فکر و خیال بنده ای،موفقیت در یک تجارت سودمند است یا پیروزی در مبارزه ای یا حتی به دست آوردن عشقی.
بزرگترین دعاها و آرزو های ما،وقتی خودمان را به تو نزدیکتر و خالص تر از همیشه می دانیم،قه قه آور ترین حرف هاست که از زبان دهان،یا از زبان دلشان می شنوی.اشک می ریزند و می خواهند کسی را نگه داری یا اینکه عاشقی را به معشوق برسانی یا اینکه طلب رزق و روزی می کنند.
تو می خندی... واقعاً بزرگترین آرزو های این بندگان من این هاست که می گویند. با خود می گویی شاید چیز با ارزش تری در دل داشته باشند و روی گفتنش را ندارند.تمام درونیاتمان را علیمانه زیر و رو می کنی اما خواستة قابلی نمی یابی.دلت می گیرد.به گفتار هایمان خندیده بودی اما حالا دلت می گیرد و دلت به حالمان می سوزد.
وقتی خلقمان کردی نوعی متعالی از حس غرور را در خود احساس کردی و در مقابل دیگر آفریدگانت به ما نازیدی.دوست داشتنی ترین مخلوقاتت (فرشتگان) را به سجده ما امر کردی و دانا ترین مطیعت را به خاطر ما ازخود رنجاندی .به این سوال من نخند.آفریدن ما،اینهمه ارزش داشت؟
می دانم که عده ناچیزی از ما در عبودیت تو به جایی رسیده اند که حتی ملائکه نرسیدند اما میلیارد ها آفریده دیگر تا به اینزمان چه؟چه می کنی وقتی در مقابل چشمانِ بصیرت،کاری می کنیم که تا به حال از هیچ حیوانی سر نزده است؟شنیده ام در برابر عمل متعالی بنده ای در مقابل ملائکه مفتخرانه نگاهمان می کنی اما اگر کاری کنیم که ...
نگاه پرسشگر ملائکه را چگونه پاسخ می دهی؟ ابلیس را شریک کارمان کردی تا دهان ملامت گرش را ببندی اما او که ما را به کاری وادار نمی کند؟ او دعوت می کند و این ما هستیم که ... با سوتی می دویم.

از هر سو فرشته ای گمارده ای تا مبادا قدمی به کج برداریم اما چشمانمان به هر سو می نگرد تا دست دعوت گرانه ای از سوی ابلیس پیدا کنیم و به گرمی بفشاریم.پریان هر عضومان را دلسوزانه و دردمندانه می کشند که قدم هایمان پی آن سوت ندود اما قدم هایمان هم اگر ندوند،دلمان جلوتر دویده است.شرمنده و سر به زیر در محضر تو می ایستند و از هر پر ِ بالشان اشکی می ریزد.خدایا ما هرچه توانستیم کردیم اما او نقدی دعوت ابلیس را به نسیه بودن وعده ما ترجیح داد.خدایا چرا به ما دستانی زمینی ندادی تا سیلی اش بزنیم و از خوابِ پوچی این دعوت بیدارش کنیم.
پریان همه وقت،فوج فوج می آیند و همین ها را می گویند. تو به طرف دیگری می نگری و حکیمانه به خلقت بنده دیگری اراده می کنی.

هیچ نظری موجود نیست: