۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

آخر شد

به مناسبت پایان ماه ها خدمت سربازی...

در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه




با آخرين بچه هاي معاونت اجتماعي كرمانشاه و با علي مرادي. هرچند كه دير آمد
ولي با بودنش و دركي متقابلي كه داشت، روزها خوشايند تر مي گذشت. متشكرم علي.

علي رضاي شاهمحمودي؛ مي خواهد با عوض كردن قسمت اول فاميلي اش و اضافه كردن امام (امام محمودي) به همه جا برسد. (تا كور شود هر آنكه نتواند ديد)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

تصاویری از رفقایم در آخرین راند ها

با شهرام چشمه نور در دارالقرآن عقیدتی، ساده انگاری ست اگر درباره اش از روی قیافه اش قضاوت کنی!

با شهرام غلامی در حیاط معاونت اجتماعی. یکی از همخدمتی هایی که گاهی از کارهایش آنقدر می خندنم و قه قهه می زنم که همه صورتم از اشک خیس می شود.



تایپ نوشته های یک سرباز – راند پنجم

تایپ نوشته های یک سرباز – راند پنجم

به نام خدا
ــــــــــــــــ

به سربازهای " پایه بالا" می گفتم . اونایی که ماه ها از من جلوتر بودن ...
- چه حسی داری از اینکه 86 روز از خدمتت باقی مونده ...؟..
حالا خودم، با کمتر از 70 روزِ باقی مانده ، به سوالی که می پرسیدم فکر می کنم ...
- هیچ حسی ندارم، جز اینکه این هفتاد روز مثل 700 روز جلوی چشامه ...
این روز شماری چه فایده ای دارد؟ وقتی می دانم که حس و حالم بعد از تمام شدن این هفتاد روز چیست؟
چیست؟
سالهاست که بعد از هر موفقیتی؛ برآورده شدن آرزویی، به سرانجام رسیدن هدفی، آواری از افسردگی سرم خراب می شود.
برای به سرانجام رساندن کار بزرگی، زحمت کشیده ام. پر از ولع و شور و شوق بودم تا موفق شوم و رویا پردازی کردم که بعد از موفقیت چه می شود! ولی به محض اینکه تمام می شود، موفق می شوم، به آرزوی موقتی که داشتم؛ می رسم، افسردگی ِ بی وقتی خوشحالی ام را می گیرد و حس مایوسانه ای جانشینش می کند.
- چی شد؟ اونهمه شور و شوق برای چی بود؟ آخرش که چی؟ ...
دانشگاه قبول شدم. زحمت زیادی کشیده بودم و برایش شب نخوابی ها کرده بودم. قبول شدم. با بهترین رتبه و نمره. همان دانشگاه دلخواه و همانی که آنجا درس خواندن برایم رویا بود. ولی از همان شبی که نتیجه قبولی ام را روی سایت دیدم؛ حالم عوض شد. تمام یک هفته ای را که تا ثبت نام باقی بود، به خودم که می آمدم، می دیدم که گوشه ای نشسته ام و به جایی خیره مانده ا م. عزیزانم نگرانم شده بودند ...
- تو چِـت شده ؟ مگه فکر و ذکرت رفتن به این دانشگاه نبود؟ پس چته؟ ...
پدرم می گفت.
- همه دردم اینه که نمی دونم چم شده پدر؟ .. می دونم ته ِ دلت آرزوت بود که منم مثل بچه های دیگه بودم ... مثل پسرحاجی فلانی ... اگه دلم نمی خواد دانشگاهو ادامه بدم ؛ لا اقل بیام پیشت کار کنم و یه باری از رو دوشت بردارم ... کار کنم... پول در بیارم ...یه زنِ اهل بگیرم ... عروس دار بشی ... بچه دار بشم ... به یاد بچه گی های من با نوه هات بازی کنی ... دست زن و بچمو بگیرم و هر چند روز یه بار بیایم سرت خراب شیم ...بیای خونم و نوه هات از سرو کولت بالا برن ... بهشون پول بدی تا برن بستنی بخرن و دور از چشم مادر با هاشون بستنی بخوری ...حسابی نا امیدت کردم... می دونم ...
به پدرم نمی گفتم . کاش اینقدر راحت بودم که می گفتم...
- ولی اینا منو راضی نمی کنه پدر ... اینا اون چیزی نیست که من می خوام ... مگه من چند سال عمر می کنم که بیام و مثل آدمای دیگه زندگی کنم ... شاید بگی "مگه تو چند سال عمر می کنی که بخوای یه طور دیگه زندگی کنی ولی آخرش نشه " ...
فصل پر اضطراب امتحان های دانشگاه. روزی که صبحش امتحان نفس گیری در پیش بود و من با همه خوانده هایم احساس می کردم که چیزی نمی دانم. با خودم می گفتم که بعد از ظهر فردا، بعد از امتحان، چه حس خوبی خواهم داشت! بهترین بعد از ظهر همه عمرم.
آن بار سنگین که از روی دوشم برداشته می شد؛ خستگی به سرخوشی غالب می شد و در روحم رسوخ می کرد.
- تا حالا شده حس کنی روحت خسته ست؟ ...
از خیلی هاپرسیده ام و همه قبل از اینکه فکر کنند و جواب بدهند نیشخند تمسخر آمیز زده اند...
- ای بر اون روحت ...
رفقا می گفتند و قه قهه می زدند.
این حس بازی ها ... اینهمه به حس و حال بها دادن ها ... هر بویی، هر صدایی، هر منظره ای، هر آب و هوایی، احساسی را منتقل می کند ... این حس ها، من و امثال من را از همه رانده .ترسانده.پرانده.

صد روزگی:
هم خدمتی گروهبانی که چند ماهی از من جلوتر بود، روزی دیدم که یک جدول صد خانه را روی کاغذ کشیده بود و مقابل چشم من یکی از خانه هایش را سیاه کرد ...
- این چیه کیوان ؟ ...
لبخند غرورآمیزی زد و گفت ...
- صد روز از خدمتم باقی مونده ...
چقدر دلم خواست که من هم این حس را تجربه کنم. حس باقی مانده 100 روز از خدمت.
کیوان تمام کرد و رفت. وقتی صد و پنجمین روز از خدمت را می گذراندم ، شایعه کسر یک ماه از خدمت افسران وظیفه به واقعیت پیوست و آرزوی 100 روزگی به دلم ماند.

خدا رو شکر. به خاطر این یک ماه. به خاطر آن دو ماه قبل که کسر شد.
... و انسان موجود حریص و ناسپاسی است.
ـ امیر مهدیان ـ
عصر جمعه
88/2/25

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

بهاریه 88

به نام خدا

بهاریه 88

از کسی نشنیده ام ولی ایمان دارم که خدا پی بهانه می گردد برای یخشیدن. بخشیدن هم به معنای عطا کردن و هم به معنای عفو نمودن.

از آن خدایی که من می شناسم ،جز این انتظار نمی رود.

دعای سال تحویل هم جزء همان بهانه هاست. شبهای قدر؛ساعات نیاز؛ ... سال تحویل.

- گوش کنید ملائکه... این بنده مرا صدا می کند ... پنهانی ... در دل ... این بنده را می شناسید ...؟ ...

و ما دعا می کنیم.

به نگاه هایی چشم می دوزم که یک چشم به ساعت تحویل سال دارند و چشم دیگر خیره به ماهی تنگ. زمزمه می کنند. گاهی چیزی را بلند می گویند و گاهی آنچه که خجالت می کشند یا جرات به زبان آوردنش را ندارند؛ زیر لب.

می دانند که می شنود. شاید چشم شان هرگز به "سمیع الدعا"ی قرآنش نخورده باشد ولی اگر ذره ای به این شنیدن شک می کردند؛ می گفتند ؟

انتظار سال ِ بدون ناملایمات؛ سراسر خوش و خرمی و خوشبختی؛ از یک ذهن واقع بین بر نمی آید. شادی و غم کنار هم معنا پیدا می کند. تیم فوتبالی که همیشه می برد، حوصله از سر می برد. اما بردی که بعد از یک باخت بدست آید، سر شوقت می آورد.

اما اینها به معنای به استقبال خطر رفتن نیست. منتظر ناگواری ها بودن کار ما نیست و از ما هم بر نمی آید. همین که روز ها و آینده ای که بتوان به آن دل خوش کرد؛ در انتظارمان نیست و به بودنش هم امیدی نداریم، برایمان کافی ست. کار ما این است که پیش آمده را بپذیریم. اگر به کام بود لذت دنیا را همان بدانیم و خدایی تمامش کنیم ولی خدای ناکرده اگر ناگوار بود چه ؟ آنوقت است که آن "خدایی" تمام کردن به وقت خوشی به کار می آید. حتی اگر هیچ وقت چشمت به آیه "عسی عن تکرهو شی و هو خیرلکم، عسی عن تحبو شی و هو شر لکم" { چه بسیار از پیشامدی کراهت داشته اید ولی خیرتان در آن است و به انجام کاری اشتیاق دارید ولی شری در انجام آن نهفته است} نخورده باشد ولی همان خدا یاوری می کند و نجات پیدا می کنیم.

..................................

سالی که گذشت با خدمت سربازی آغاز شد. اگرچه به اجبار بود و اکراه ولی راهی شدم. حاصلش آشنایی های شیرین بود. رفقای آموزشی و رفقایی که بعد ها آشنا شدیم.

"معاونت اجتماعی" لطف خدا بود. می گویم چرا. آموزشی که تمام شد؛ در انتظار تقسیم، باید در انتظار سرنوشت دیگری می نشستم. گفتند سفارش می کنیم، گفتم نه. گفتند با فلانی صحبت کنیم، گفتم نه. در دل عهد بسته بودم و برای اولین بار در همه عمرم می خواستم، فقط و فقط به خدا توکل کنم.

"معاونت اجتماعی انتظامی" جایی بود که من رفتم و آنها هم همه کار کردند تا مرا به خدمت بگیرند. جایی که هم خدمتی های دیگرم غبطه می خوردند.

تا به اینجا، سراسر خوشی و خرمی سپری نشد. روزهایی هم آمدند که سراسر عذاب بودند. نمی گذشتند ولی از آنجایی که صبور و جان سخت شده بودم، می گذراندم. از همان اول به لطف خدا، عزیز شدم. چون به کار می آمدم . خنده هایی که از لبم نمی افتاد هم بی تاثیر نبود.

راند به راند می گذشت. یک راند زمین می خوردم و راند دیگر، جان می گرفتم و زمین می زدم.

......................

وحید و امیر؛ تحفه خدمت در شهر بودند. آمدند و وقتی یکدیگر را هم علاقه یافتیم، همراه شدیم. خدمت آسانتر شد. از علاقه ها می گفتیم و می گذراندیم. اگرچه یکجا خدمت نمی کردیم ولی با پیگیری وحید و همراهی ما، انجمنی ادبی هنری کوچکی تشکیل دادیم و سرگرم شدیم.

"کندو" بهانه دلتنگی هایمان شد. با خود ذوق و شوق نوشتن آورد. اگرچه کوچک و بی ادعا بودیم ولی شنیدیم که آوازه مان در ادبیات شهر پیچیده است.

" salam, jalase 1shanbe, saate 4:30, kafe kandu " وحید به همه sms می داد. نوشته هایمان را جمع و جور می کردیم و می رفتیم. بالنده می شدیم تا جایی که از شاعر داستان نویس ساختیم .

.....................

"تعدیلی" ام آمد. یعنی اینکه بعد از یکسال خدمت در شهر زادگاه باید باقی خدمت را در مناطق مرزی غرب کشور می گذراندم و به احتمال قوی "قصر شیرین". نه نگفتم. اگرچه دلم با ماندن بود. از آنجایی که خدا عزتم داده بود، رئیس و همکارانم به هر دری زدند تا از رفتنم جلوگیری کنند. نه اینکه از روی دوست داشتن. دوستم داشتند ولی نه آنقدر که به خاطرم خودشان را با روسا طرف کنند.

من به کارشان می آمدم و ماندنم به سودشان بود.

........................

"کندو" رو به سردی می رود. دستمان به نوشتن نمی رود و همه هم دردیم. علاج دردمان و راه شکوفایی دوباره، هم محفلی های جدید است و یک چیز.

........................

به لطف خدا، هجدهم اردیبشهت ماه رسماً سرباز معاونت اجتماعی شدم و بیشتر از دو هفته طول نکشید که زمام امور اتاقمان اطلاع رسانی ِ معاونت اجتماعی انتظامی استان کرمانشاه- را به دست گرفتم.

از بولتن اخباری که هرروز از مرفوک 110 می گرفتم، خبر، گزارش و مصاحبه تهیه می کردم و روی سایت ناجا قرار می دادم. خبرهای تایید شده را برای مطبوعات می فرستادم. ویندوز عوض می کردم و سایت برقرار می کردم و از جلسات فیلم و عکس می گرفتم... به کارشان می آمدم و ماندنم به سودشان بود.

.........................

علاج درد و راه شکوفایی دوبارة "کندو" ، یک چیز است. پروژه ای که از علاقه مشترک ما سه راس اصلی این مثلث می آید. همان که مدتهاست از آن دوریم و حتی لذت تجربه دوباره اش نتوانسته به "شروع" وادامان کند.

.........................

حتی کلمه ای نگفتم که می خواهم بمانم و مرا به تعدیلی نفرستید. پشتم به تکیه گاهی ابدی گرم بود و می دانستم که هرجا باشم ، به حال خود رهایم نخواهد کرد.

می دیدم که دست و پا می زنند تا نگاهم دارند. گردشکار فرمانده انتظامی استان گرفتند و تاییدیه؛ تا قسمت به ماندنم شد.

............................

باید فیلم ساخت. هر سه پشت دوربینی که مقابل آن نوشته هایمان به تصویر کشیده شده اند. لذت فیلمسازی؛ توامان با شکوفایی دوباره خواهد بود.

..........................

وقت نوشتن ِ "بهاریه" سال گذشته حتی تصور پیش آمدن اتفاقات امسال برایم محال بود. نمی دانم عمرم به نوشتن بهاریه سال 89 قد می دهد یا نه. دوره ای پیش روست که تحول و تغییر جزء ناگزیر آن است. نیمه های امسال خدمت تمام می شود و سرنوشت شغلی بخشی از آینده را مجسم می کند.

نمی دانم در این اوضاع نابه سامان، سر و سامان گرفته می شوم یا نه؟ نمی دانم که شغل پیش رو اگر شغلی در کار باشد- همسو با علایق و آرمان ها خواهد بود یا نه؟

...............

داستان های "پدربزرگ" ، "دوچرخه" ، "گندمزار مواج" ، "رد پای من" ، فیلم نامه "کتابفروش" و چند داستان ناتمام حاصل نوشتن های سال گذشته بود. و باز هم مثل سال های گذشته، کم کار. خودم را با این حرف که در دوره تجربه اندوزی، کاری نوشته نمی شود، دلخوش می کنم.

آیا کسی هست که مرا به نوشتن وادار کند؟ ...

......................

آیه ای می شناسم که یکی از ویژگی مومنان واقعی را "حسرت نخوردن به گذشته و هراس نداشتن از آینده" می شمارد. کاش در این سال جدید قدمی برای تبدیل شدن به دست کم، یک مومن بر دارم. نمی دانم وسوسه های آخر الزمانی مجال می دهند یا نه؟ ...

... و ما توفیقی الا بالله، علیه توکلت و الیه انیب...

عصر پنج شنبه

1388/1/27

- امیر مهدیان-

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

"بی برفی"

به وبلاگ این روزهای من "بی برفی" سر بزنید.

http://www.bibarfi.blogfa.com/