تایپ نوشته های یک سرباز – راند پنجم
به نام خدا
ــــــــــــــــ
به سربازهای " پایه بالا" می گفتم . اونایی که ماه ها از من جلوتر بودن ...
- چه حسی داری از اینکه 86 روز از خدمتت باقی مونده ...؟..
حالا خودم، با کمتر از 70 روزِ باقی مانده ، به سوالی که می پرسیدم فکر می کنم ...
- هیچ حسی ندارم، جز اینکه این هفتاد روز مثل 700 روز جلوی چشامه ...
این روز شماری چه فایده ای دارد؟ وقتی می دانم که حس و حالم بعد از تمام شدن این هفتاد روز چیست؟
چیست؟
سالهاست که بعد از هر موفقیتی؛ برآورده شدن آرزویی، به سرانجام رسیدن هدفی، آواری از افسردگی سرم خراب می شود.
برای به سرانجام رساندن کار بزرگی، زحمت کشیده ام. پر از ولع و شور و شوق بودم تا موفق شوم و رویا پردازی کردم که بعد از موفقیت چه می شود! ولی به محض اینکه تمام می شود، موفق می شوم، به آرزوی موقتی که داشتم؛ می رسم، افسردگی ِ بی وقتی خوشحالی ام را می گیرد و حس مایوسانه ای جانشینش می کند.
- چی شد؟ اونهمه شور و شوق برای چی بود؟ آخرش که چی؟ ...
دانشگاه قبول شدم. زحمت زیادی کشیده بودم و برایش شب نخوابی ها کرده بودم. قبول شدم. با بهترین رتبه و نمره. همان دانشگاه دلخواه و همانی که آنجا درس خواندن برایم رویا بود. ولی از همان شبی که نتیجه قبولی ام را روی سایت دیدم؛ حالم عوض شد. تمام یک هفته ای را که تا ثبت نام باقی بود، به خودم که می آمدم، می دیدم که گوشه ای نشسته ام و به جایی خیره مانده ا م. عزیزانم نگرانم شده بودند ...
- تو چِـت شده ؟ مگه فکر و ذکرت رفتن به این دانشگاه نبود؟ پس چته؟ ...
پدرم می گفت.
- همه دردم اینه که نمی دونم چم شده پدر؟ .. می دونم ته ِ دلت آرزوت بود که منم مثل بچه های دیگه بودم ... مثل پسرحاجی فلانی ... اگه دلم نمی خواد دانشگاهو ادامه بدم ؛ لا اقل بیام پیشت کار کنم و یه باری از رو دوشت بردارم ... کار کنم... پول در بیارم ...یه زنِ اهل بگیرم ... عروس دار بشی ... بچه دار بشم ... به یاد بچه گی های من با نوه هات بازی کنی ... دست زن و بچمو بگیرم و هر چند روز یه بار بیایم سرت خراب شیم ...بیای خونم و نوه هات از سرو کولت بالا برن ... بهشون پول بدی تا برن بستنی بخرن و دور از چشم مادر با هاشون بستنی بخوری ...حسابی نا امیدت کردم... می دونم ...
به پدرم نمی گفتم . کاش اینقدر راحت بودم که می گفتم...
- ولی اینا منو راضی نمی کنه پدر ... اینا اون چیزی نیست که من می خوام ... مگه من چند سال عمر می کنم که بیام و مثل آدمای دیگه زندگی کنم ... شاید بگی "مگه تو چند سال عمر می کنی که بخوای یه طور دیگه زندگی کنی ولی آخرش نشه " ...
فصل پر اضطراب امتحان های دانشگاه. روزی که صبحش امتحان نفس گیری در پیش بود و من با همه خوانده هایم احساس می کردم که چیزی نمی دانم. با خودم می گفتم که بعد از ظهر فردا، بعد از امتحان، چه حس خوبی خواهم داشت! بهترین بعد از ظهر همه عمرم.
آن بار سنگین که از روی دوشم برداشته می شد؛ خستگی به سرخوشی غالب می شد و در روحم رسوخ می کرد.
- تا حالا شده حس کنی روحت خسته ست؟ ...
از خیلی هاپرسیده ام و همه قبل از اینکه فکر کنند و جواب بدهند نیشخند تمسخر آمیز زده اند...
- ای بر اون روحت ...
رفقا می گفتند و قه قهه می زدند.
این حس بازی ها ... اینهمه به حس و حال بها دادن ها ... هر بویی، هر صدایی، هر منظره ای، هر آب و هوایی، احساسی را منتقل می کند ... این حس ها، من و امثال من را از همه رانده .ترسانده.پرانده.
صد روزگی:
هم خدمتی گروهبانی که چند ماهی از من جلوتر بود، روزی دیدم که یک جدول صد خانه را روی کاغذ کشیده بود و مقابل چشم من یکی از خانه هایش را سیاه کرد ...
- این چیه کیوان ؟ ...
لبخند غرورآمیزی زد و گفت ...
- صد روز از خدمتم باقی مونده ...
چقدر دلم خواست که من هم این حس را تجربه کنم. حس باقی مانده 100 روز از خدمت.
کیوان تمام کرد و رفت. وقتی صد و پنجمین روز از خدمت را می گذراندم ، شایعه کسر یک ماه از خدمت افسران وظیفه به واقعیت پیوست و آرزوی 100 روزگی به دلم ماند.
خدا رو شکر. به خاطر این یک ماه. به خاطر آن دو ماه قبل که کسر شد.
... و انسان موجود حریص و ناسپاسی است.
ـ امیر مهدیان ـ
عصر جمعه
88/2/25